X
تبلیغات
مشاهده گر

مشاهده گر

تا کنون تقریباً نیمی از گزارشات این سفر را بر روی وبلاگ قرار داده­ام. سعی می­کنم که هرچه سریعتر بقیه آنرا تکمیل کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

نقطه سر خط!

 

 

سه­شنبه 26 شهریور، 62 روز در سفر و بالاخره پایان.

شاید هم نه..... شاید شروعی دیگر.

نزدیک به دو ماه از این شهر به آن شهر ... دو ماه زندگی از نوعی دیگر ... دو ماه تمرین مشاهده و اکنون پایان خط.

شاید هم نه..... شاید شروع خطی جدید.

بله. بالاخره به نقطه پایانی سفرم رسیدم. موفق شدم تا این کار را کامل به پایان برسانم. خوشحالم از این موفقیت. خیلی­های دیگر هم خوشحالند. کسانی که لحظه به لحظه آنرا دنبال می­کردند. این موفقیت را به همه آنهایی که به هر نوعی در این سفر همراه من بودند، تبریک می­گویم و از آنها از صمیم قلب تشکر میکنم.

اکنون که به پایان این خط از زندگی­ام رسیدم، انرژی زیادی در خودم احساس می­کنم. بی­صبرانه به اول خط بعدی زندگی می­روم.

پس

نقطه سر خط!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

چهارشنبه 24/5/86  (شهرکرد- آلونی 140 کیلومتر)

 

وقتی به نقشه و قسمت مربوط به مسیرهای شهرکرد به یاسوج نگاه کردم، گیج شده بودم. چندین راه وجود داشت و تشخیص بهترین راه تقریباً غیرممکن بود. دیروز که در شهرکرد بودم، با پرس و جو مسیر رفتن به یاسوج را انتخاب کردم: شهرکرد- بروجن- گندمان- آلونی- فلارد (مال خلیفه)- یاسوج.

 

 

 صبح ساعت 5:30 از شهرکرد حرکت کردم. از این به بعد وارد منطقه سردسیر می­شدم. برای همین باید سعی می­کردم تا صبحها زودتر از خواب بلند شوم تا کمتر به گرمای ظهر بخورم. مناطق سردسیر دارای آفتابی گرم و شبهای خنک هستند. تمرینی که باید تا رسیدنم به کویر کامل شود. چرا که در آنجا تنها می­توانم تا پیش از ظهر حرکت کنم. چند تا ایستگاه را برای اقامت شبم در نظر گرفته بودم، که بنا به شرایط جاده یکی را انتخاب کنم. باید بگویم که پیش­بینی کرده بودم تا این مسیر را که نزدیک 300 کیلومتر بود، سه روزه طی کنم. ولی تمام سعیم را می­کردم تا دو روزه انجامش دهم. جاده تا گندمان تقریباً کفی و در چندجا، تا رسیدن به بروجن، سربالایی خفیفی داشت. امروز در نزدیکی شهر فرادنبه با محمدرضا و حسین آشنا شدم. هر دو از کوهنوردان شهر بودند. حسین به تازگی به دماوند رفته بود و از افزایش گاز گوگرد و سردی هوا، که صعود به قله را مشکل می­کرد، صحبت کرد.

 

 

اولین ایستگاهم گندمان بود، واقع در 80 کیلومتری شهرکرد، که ظهر به آنجا رسیدم. صبحانه را در گندمان خوردم. بلافاصله حرکتم را به طرف یاسوج ادامه دادم. ایستگاه بعدی آلونی بود و قصد داشتم تا شب را در همین ایستگاه بمانم. جاده از گندمان به بعد، کمی مشکلتر شد. گردنه­های متوالی سرعتم را کم کرده بود. آخرین گردنه قبل از رسیدن به آلونی، که خیلی شدید بود و بطور ناگهانی بعد از یک جاده کفی و پشت یک پیچ شروع می­شد، کاملاً نفس مرا گرفت. بالای سربالایی یک تونل بود. با عبور از تونل چند کیلومتری سرپایینی وجود داشت تا رسیدنم به دشت وسیعی که آلونی در آن واقع بود. برای رفتن به آلونی مجبور بودم تا نزدیک 10 کیلومتر از مسیر اصلی­ام دور شوم (انحراف از سه راه کوشکی). وقتی به آلونی رسیدم کاملاً از پا افتاده بودم.

 

 

قرار بود تا وقتی شهری که تصمیم به اقامت شب در آن دارم مشخص شد، با آقای بهارلو تماس بگیرم تا وی هماهنگی لازم را با آموزش و پرورش آنجا برای اقامت شبم انجام دهد. ولی از ظهر که تصمیم به اقامت در آلونی گرفته بودم، هرچه تلاش کردم، موفق به تماس با وی نشده بودم. این بود که وقتی در ساعت 4 به شهر رسیدم به آموزش و پرورش رفتم. در اداره بسته بود. وقتی در زدم، سرایدار در را باز کرد. به او گفتم که مسافر هستم و قصد دارم تا شب را در شهر بمانم. از او پرسیدم که در کدام مدرسه می­توانم شب را بمانم. او گفت که به اداره ربطی ندارد و خودم باید با سرایدار مدارس مستقیم وارد مذاکره شوم. این بود که به سراغ مدارس شهر رفتم. ولی تمامشان بسته بود و کسی در آنها نبود. دیگر نا امید شده بودم. برای خوردن ناهار به رستورانی رفتم. در فکر بودم که چه کنم. یا باید کمی در مسیرم بیشتر پیش می­رفتم و در اولین ده چادر بزنم و یا خودم را به لردگان (در 25 کیلومتری آلونی) برسانم و در آنجا به هتلی بروم. چادر زدن در شهر را صلاح نمی­دانستم. رفتنم به لردگان مستلزم چند ساعت دیگر رکاب زدن و دور شدن بیشتر از مسیر اصلی­ام بود. در همین افکار بودم که شخصی (آقای مرادی) در سر میزم نشست. بعد از پرس و جو راجع به کار من، خود را معرفی کرد و گفت که مسئول مالی شهرداری شهر است. علاوه بر این معاون مالی شهرداری لردگان و عضو دهیاری چند آبادی اطراف نیز می­باشد. خودش هم ساکن روستای مرادان در نزدیکی آلونی بود. به من گفت که اگر برای اقامت شبم مشکل دارم، می­تواند کمکم کند تا شب را در شهرداری بمانم. با پیشنهادش از صمیم قلب موافقت کردم! به همین منظور به شهرداری نزد وی رفتم. بعد از صحبت با سرپرست شهرداری و موافقت وی، شب را در آنجا ماندم. آقای مرادی خیلی اصرار داشت تا به منزل آنها بروم. ولی برایش توضیح دادم که اینطوری راحتترم. شام را هم مهمان آقای مرادی و همکارانش بودم.

 

 

دیگر هوا تاریک شده بود. آقای مرادی و دیگر همکارانش به منزل رفتند. آقای خانجانی (نگهبان شهرداری) زحمت تهیه شام را کشید. وسایلم را داخل ساختمان اداری گذاشتم. درب را قفل کردیم و برای خوردن شام و خوابیدن به اتاقک آقای خانجانی رفتیم. همین که مشغول خوردن شام بودیم، کلی با اهم گپ زدیم. آقای خانجانی که سی و چند سال  بیشتر نداشت، چهره­اش خیلی شکسته بود. برایم تعریف کرد که چند سالی در عسلویه، بندرعباس و شمال کار می­کرده. کارهای مختلفی از کارگری در یک شرکت پتروشیمی گرفته تا لوله­کشی. ولی بالاخره به شهر زادگاهش برگشته و به کار نگهبانی مشغول شده. برایم خیلی جالب بود که شخصی چون او که به نظر انسانی فعال و پرانرژی می­رسد چطور می­تواند کار نگهبانی، که جز سکون و انتظار و تنهایی چیزی ندارد، را تحمل کند. وی گفت که در استخدام شهرداری نیست. برایم توضیح داد که در داخل محوطه حیاط شهرداری، پارکینگ اتومبیلهای تصادفی وجود دارد که گرداندن آن بر عهده خودش بوده و درآمد آن عاید خودش می­شود. در مقابل استفاده از این فضا، قبول کرده که به نگهبانی از تجهیزات شهرداری نیز بپردازد. آقای خانجانی خیلی مهمان­نواز بود. نگذاشت که من روی زمین بخوابم و جای خودش روی تخت را به من داد. بعد از اینکه من خوابیدم خودش هم فلاسک چای و چراغ­قوه­اش را برداشت تا به سرکار رود. نگهبانی از پارکینگش!

 

 

 

توضیحات منطقه:

 

·    مسیر بروجن- فرادنبه جاده خیلی خوبی دارد چه از لحاظ پهنا و شیب و چه از نظر آسفالت. این مسیر معمولاً محل تمرین دوچرخه­سواران بروجنی می­باشد.

·    شغل اکثر مردم شهر آلونی کشاورزی است. وقتی به دشتی که آلونی در آن واقع بود وارد شدم، وجود زمینهای زیاد کشاورزی نظرم را به خود جلب کرد. ظاهراً چون همیشه این منطقه محل نگهداری آلونهای گندم بوده است، نام آنرا آلونی گذاشته­اند.

·    جالب است بدانید که آلونی تنها چند سال است که شهر شده و مردم هنوز به زندگی شهری عادت نکرد­ه­اند. این موضوع کاملاً در رفتار مردم مشهود بود. تا جایی که وقتی من آدرس شهرداری را از چند نفر پرسیدم، آنها اصلاً با این کلمه بیگانه بودند و از وجود چنین سازمانی ابراز بی­اطلاعی می­کردند! البته این موضوع را خود کارکنان شهرداری نیز تأیید کردند. آنها می­گفتند که کار آنها در این شهر خیلی راحت است و کل پرسنل کادر شهرداری (از بخش اداری گرفته تا بخش خدمات شهری) تنها 12 نفر است. همین فضای روستایی شهر، موضوع عدم وجود امنیت را در آن منتفی کرده. بطوری که آقای خانجانی به عنوان کسی که بخاطر شغلش با این موضوع روبروست، با اطمینان قلب در اتاقک نگهبانی­اش که تقریباً تمام شیشه­های آن با روزنامه پوشانده شده می­نشیند، چای می­خورد، تلویزیون نگاه می­کند و به نگهبانی از محوطه­ای می­پردازد که دور تا دور آن دیوارهای کوتاهی وجود دارد!

 

توضيحات عكس:

عكس اول و سوم و پنجم: جاده گندمان- كوشكي

عكس دوم: فرادنبه- حسين و محمدرضا

عكس چهارم: آلوني- از راست آقاي مرادي/خودم/آقاي خانجاني

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

دوشنبه 22/5/86 (تیران- شهرکرد 65 کیلومتر)

 

دیشب تقریباً نخوابیدم. صبح زود کمک راننده به همراه یکی از مسافرین به در خانه صاحب مغازه رفتند و خیلی زود کار انجام شد. بلافاصله راننده شلنگ را وصل کرد و به طرف اصفهان به راه افتادیم. در طول راه با راننده صحبت کردم تا شاید بتوانم وی را برای رفتن به شهرکرد راضی کنم. ولی فایده­ای نداشت.

بعد از 3 ساعت به تیران رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. مسافرین با گرفتن ماشینی به شهرکرد رفتند و من بعد از سوار کردن وسایلم روی دوچرخه در ساعت 11:30 حرکتم را به سمت شهرکرد آغاز کردم. جاده همانطور که راننده به من گفته بود، در ابتدا کمی تپه ماهوری بود. ولی بیشتر آن تا رسیدن به سامان (10 کیلومتری شهرکرد) کفی بود. ساعت 15 بود که به شهرکرد رسیدم. به لطف آقای بهارلو (معاون آموزش و پرورش استان چهار محال و بختیاری)، که از طریق یکی از دوستان پدرم (عمو حسن) با او آشنا شده بودم، در مهمانسرایی در خوابگاه آموزش فنی شهر ساکن شدم.

تا قبل از سوار شدن به اتوبوس قصد داشتم تا روز بعد از اینکه به شهرکرد رسیدم، بطرف یاسوج حرکت کنم. ولی با مسائلی که پیش آمده بود، تصمیم گرفتم تا فردا را هم به استراحت در شهرکرد بپردازم و پس فردا به سمت یاسوج حرکت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط یاشار  | 

یکشنبه 21/5/86 (اقامت در کرمانشاه- حرکت به سمت شهرکرد)

 

بالاخره تصمیم گرفتم تا طبق برنامه با اتوبوس به شهرکرد بروم. دیروز که به ترمینال رفته بودم، از راننده یک اتوبوس ایران­پیما پرسیده بودم که آیا امکان حمل دوچرخه در این نوع اتوبوسها وجود دارد و او بعد از بررسی دوچرخه جواب مثبت به من داده بود. دلیل اصلی که مسیر شهرکرد را که مسیری است فرعی برای رفتن به یاسوج انتخاب کرده بودم، نزدیکی ارتفاع دو شهر شهرکرد و یاسوج بود. این بدان معنی است که طول گردنه­ها و تعداد آنها نباید خیلی زیاد باشد. مسیر اصلی رفتن به یاسوج از اصفهان است. مسیر اصفهان- یاسوج جدای گرمایی که در نیمی از راه وجود دارد، دارای گردنه­­های شدیدی از سمیرم به یاسوج است. شهرکرد پرارتفاعترین شهر ایران محسوب می­شود، لذا کل مسیر تا یاسوج در دامنه­های زاگرس وجود دارد و هوا به نسبت خنکتر است. البته انتخاب این مسیر حسن دیگری هم داشت و آن بهره­بردن از زیبایی­های استان چهارمحال و بختیاری (استان چهار صل) بود. طبیعتی که در بیشتر نقاط هنوز بکر باقی مانده است.

صبح به همراه بامداد به بازار شهر رفتیم. سپس به ترمینال شهر رفتیم و من برای بعدازظهر بلیط گرفتم. ظهر به خانه برگشتیم و استراحت کوتاهی کردم. قصد داشتم تا یک ساعت زودتر از حرکت اتوبوس به ترمیتال بروم تا بتوانم سر فرصت با راننده چانه بزنم و وقت کافی برای سوار کردن دوچرخه داشته باشم. بعد از خداحافظی از بامداد و خانواده­اش در حالی که هنوز ساعت 5 نشده بود به طرف ترمینال حرکت کردم. استرس عجیبی از دیروز در وجودم بود. تا اینجای سفر پیشروی­ام در دست خودم بود، ولی در این نقطه این قدرت از دستم خارج بود. اگر مشکلی در سوار کردن دوچرخه به وجود می­آمد به راحتی از برنامه عقب می­افتادم و یا حتی مجبور به تغییر آن می­شدم. در همین فکرها بودم که به ترمینال رسیدم. همان موقع اتوبوس هم رسید. یک ایران­پیمای قدیمی. راننده و کمکش هر دو اهل شهرکرد بودند. بعد از صحبت کردن با راننده، وی پذیرفت تا دوچرخه را حمل کند، البته به ازای دریافت 15000 تومان! باید ذکر کنم که بهای بلیط تنها 2900 تومان بود. خیلی بی­انصافی بود. برایش توضیح دادم که این رقم منطقی نیست و معمولاً من خیلی پایینتر از این برای کرایه دوچرخه­ام می­دهم. او گفت 12000 تومان و من دوباره مخالفت کردم. خیلی راحت برگشت و گفت: «همینی که هست، می­خواهی سوارش کن!» و راهش را کشید و به سمت دفتر شرکت رفت. من دیگر عصبانی شده بودم. به دنبالش رفتم. به او گفتم که اگر روی همین قیمت پافشاری می­کند، من بلیطم را باطل می کنم. مسئول فروش بلیط و انباردار هم به دادش رسیدند و گفتند که این کرایه حقش است و اگر بارت را بارنامه کنیم، هزینه­اش همینقدر می­شود. اگر هم نکنیم در راه جریمه­اش می­کنند و ... گفتم که این حرفها نیست و من هیچوقت دوچرخه را بارنامه نمی­کنم و سابقه نداشته راننده را برای حمل آن جریمه کنند. ولی هنوز بر قیمتی که داده بودند و البته الآن به 10000 تومان رسیده بود پافشاری می­کردند. دیگر کلافه شده بودم. رفتم و بلیط را آوردم تا باطلش کنم. همین که دیدند من در تصمیمم جدی هستم، مسئول فروش بلیط برگشت گفت:« حالا اگر 5000 تومان بدهی، راضی هستی؟» معلوم بود که موافق بودم! حاضر نبودم برنامه­ام به هیچ عنوان عقب بیافتد. راننده هم گفت:«چون رئیس شرکت می­گوید، من هم حرفی ندارم!» بالاخره جنگ سوار کردن دوچرخه در همینجا با دادن 5000 تومان با راننده تمام شد. به کمک راننده و کمکش دوچرخه را در قسمت بار اتوبوس قرار دادیم.

بعد از یک ساعت معطلی بالاخره در ساعت 7 راه افتادیم. خیلی احساس راحتی می­کردم. فکر می­کردم که سختی­ای که منتظرش بودم در همینجا به پایان می­رسد. دیگر هوا تاریک شده بود. همانطور که چشمهایم را بسته بودم و در خوشی بعد از رفع سختی بسر می­بردم و تنها منتظر رسیدت به شهرکرد بودم، ناگهان اتوبوس توقف کرد. راننده و کمک راننده پیاده شدند. بعد از اینکه غیبت آنها کمی از حالت معمول طولانی­تر شد، همهمه­ای بین مسافرین به وجود آمد و زمزمه خرابی اتوبوس به گوش رسید! شلنگ باد اتوبوس سوراخ شده بود و بدون آن ترمز اتوبوس کار نمی­کرد. ظاهراً راننده هم مثل من روی دور بدشانسی بود، چونکه تمام شلنگهای دیگری که داشت یا سوراخ بودند و یا به ماشین او نمی­خوردند! خلاصه بعد از معطلی یک ساعته و کمک چند تن از مسافرین، همان شلنگ قبلی را با تیوب بستند تا شاید ما را به شهرکرد برساند. بعد از بستن این شلنگ بلافاصله حرکتمان را ادامه دادیم.

چند ساعت بعد اتوبوس در مقابل یک رستوران برای انجام فریضه شام خوردن! ایستاد. بعد از یک ساعت بالاخره همه سوار شدند تا راه بیافتیم. بعد از اینکه با هل ماشین روشن شد، راننده متوجه شد که سیستم باد اتوبوس دوباره از کار افتاده. همین موضوع بهانه خوبی بود برای یک ساعت دیگر معطلی. مسافران کم کم داشتند کلافه می­شدند. جو هم رفته رفته عصبی می­شد. همه منتظر بودیم که سریعتر راه بیافتیم. چند تا از مسافرین با راننده بحثشان شد و به او اعتراض می­کردند ....

بالاخره راه افتادیم. راننده عصبی بود. این کاملاً از رفتارش مشخص بود. همه خیالشان راحت شده بود، حتی افرد معترض هم با هم خوش و بش می­کردند. تا اینکه: بوم! راننده در حالی که داشت دور میزد تا وارد جاده شود، متوجه تیر چوبی که مقابل قهوه­خانه بود نشده بود و محکم به آن برخورد کرده بود. شوک عجیبی بود! در کمک راننده کاملاً اوراق شده بود و شیشه آن خرد شده بود. راننده به قدری اعصابش خرد بود، که بدون توجه به این اتفاق قصد داشت تا به حرکتش ادامه بدهد. ولی اینجا دیگر اتوبوس راه نمی­رفت! بر اثر تصادف گلگیر جمع شده بود و مانع حرکت لاستیک می­شد. دوباره اتوبوس ایستاد. در کمک راننده باز نمی­شد. همه از پنجره خارج شدند. یک ساعت دیگر معطلی! راننده و کمکش با پتک مشغول صاف کردن گلگیر بودند. جو به قدری عصبی بودکه صاحب رستوران هم که به جلو آمده بود، جرأت نکرد در مورد خسارات احتمالی که به او وارد شده اعتراضی بکند! ولی دوستان معترض ما دوباره شروع به اعتراض کردند. اعتراضی که تا قبل آمیخته با لودگی بود ولی الآن خیلی جدی شده بود. صداها بالا رفت. چند تا از مسافرین به مقابله با این اعتراض بلند شدند. نزدیک بود که یک دعوای حسابی شکل بگیرد. ولی قائله ختم بخیر شد. بالاخره دوستان معترض در حالی که یک ساعت از نیمه شب گذشته بود، وسایلشان را از ماشین برداشتند و به کنار جاده رفتند تا شاید ماشینی گیرشان بیاید.

بعد از چکش کاری­های یک ساعته، دوباره اتوبوس به حرکت افتاد. همه و از جمله خود راننده منتظر بودند هرچه سریعتر به اصفهان برسند. چرا که از ابتدا راننده قصد داشت اول به اصفهان برود و چند مسافر سوار کند و از آنجا به شهرکرد برود. ولی مسافرین می­خواستند تا در اصفهان پیاده شوند و سوار ماشین دیگری شوند. البته راننده کاملاً از تصمیم آنها مطلع بود. به هر حال اتوبوس به حرکت خود ادامه می­داد. هنوز یک ساعتی از حرکت آن نگذشته بود که دوباره اتوبوس ایستاد. در شهر دورود بودیم. همه می­دانستند که چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. ولی اینبار خیلی جدی­تر بود. چرا که راننده به مسافرین گفت که دیگر با این وضع نمی­تواند ادامه دهد و تا اتوبوس را درست نکند راه نمی­افتد. از مسافرین خواست تا پیاده شوند و منتظر باشند تا شاید اتوبوسی به مقصد اصفهان از آنجا عبور کند و آنها را سوار کند. بیشتر کرایه­اشان را هم به آنها برگرداند. ساعت از 2 نیمه شب هم گذشته بود. من اگر دوست داشتم بروم، نمی­توانستم. چرا که هیچ ماشینی حاضر نبود مرا با باری که داشتم سوار کند. به همین خاطر به راننده گفتم که من پیشش می­مانم تا ماشین را درست کند و به اتفاق برویم. راننده که دیگر مسئولیت شرکتی برای رساندن مسافران به شهرکرد نداشت، گفت که دیگر به شهرکرد نخواهد رفت. می­خواهد برای تعمیر در ماشینش به اصفهان برود و می­تواند مرا در تیران (65 کیلومتری شهرکرد) پیاده کند تا خودم بقیه راه را بروم. چاره­ای جز پذیرفتن این شرایط نداشتم. علاوه بر من چند تن از مسافرینی که تا الآن به راننده در تعمیر ماشینش کمک کرده بودند، ماندند تا کمکش کنند. بقیه مسافرین به میدانی که در آن نزدیکی بود رفتند تا شاید ماشینی گیرشان بیاید.

 

 

بعد از کمتر از یک ساعت، تمام مسافرینی که منتظر ماشین بودند رفته بودند. ما جلوی هر اتوبوس هم مدلی را می­گرفتیم تا شاید شلنگ باد زاپاسی داشته باشد و مشکل ما را برطرف کند. خیلی از اتوبوسها نمی­ایستادند. راننده می­گفت که تا 5 سال پیش شغلش شوفری بوده و از وقتی وارد این صنف (مسافرکشها) شده هیچ همبستگی بین همکارانش ندیده و همین موضوع آزارش می­دهد. قصد دارد تا این ماشین را که 40 ملیون خریده به کمتر از 10 ملیون بفروشد و دوباره به کار اصلی­اش برگردد.

بالاخره یکی از راننده­ها ما را راهنمایی کرد و گفت که کمی پایینتر مغازه پرس شلنگ وجود دارد و در آنجا می­توانیم به کمک کابل فشار قوی این شلنگ باد را بسازیم. گفت که خانه صاحب مغازه درست بالای مغازه است. چند تا از مسافرین به همراه کمک راننده به سمت مغازه رفتند، تا شاید هرچه سریعتر از این وضع خلاص شویم. کمی بعد آنها برگشتند. البته دست خالی! صاحب مغازه گفته بود که الآن نصفه شب است و صبح زود به مغازه می­آید تا کار ما را انجام دهد. چند ساعتی تا صبح مانده بود.

مسافرین با معرفتی که تا الآن مانده بودندتا شاید بتوانند کمکی کنند، نیز رفتند. راننده به من گفت که می­توانم بروم. برایش توضیح دادم که با این وضع کسی مرا سوار نمی­کند. از طرفی هوا تاریک است و نمی­توانم تا روشن شدن هوا با دوچرخه وارد جاده شوم. این بود که به همراه راننده و کمکش به داخل ماشین رفتیم تا بخوابیم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که دیدیم مسافرینی که رفته بودند، بغیر از یکی، برگشتند. گفتند که ماشین گبرشان نمی­آید و ترجیح می­دهند تا صبح صبر کنند و وقتی اتوبوس درست شد با همین اتوبوس به اصفهان بروند. خواب در اتوبوس پایان این روز پرحادثه ولی بیادماندنی بود.

 

توضیح عکس:

 

راننده و کمکش و جمعی از یاران وفادار

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط یاشار  |