شنبه 16/4/86 ( رشت-اسالم 107 کیلومتر)
طبق برنامه قبلی، دیروز در رشت استراحت کردم و به سرویس دوچرخه و نوشتن گزارش سفرم پرداختم. ظهر به همراه خانواده شوهرخالم به کویخ (در نزدیکی رشت) رفتیم.
امروز صبح در ساعت 7:45 بعد از بستن کولهها و خداحافظی از خانواده پسرخالم به سمت اسالم شروع به حرکت کردم. هوا گرم و شرجی بود. ولی از همان ابتدای حرکت ابرهای متراکم نزدیکی کوههای روبرویم، نوید هوایی ابری در ادامه مسیرم میداد.

در روستای طاهرکوب (9 کیلومتری شهر ماسال) بطور اتفاقی با نوجوان دوچرخهسواری به نام سینا برخورد کردم. سینا 15 سال داشت و کارش پردهنویسی (پارچهنویسی) بود. البته این حرفه پدرش بود و او وردست پدرش کار میکرد. شغل اصلی پدرش معلمی بود. ادبیات درس میداد. سینا که علاقمند به دوچرخهسواری بود، تا به حال چندبار مسافتهای کوتاهی را در منطقه محمودکیان (اطراف روستای محل سکونتش) رکاب زده بود. ما همینطور که صحبت میکردیم در امتداد جاده رکاب میزدیم. چیزی نگذشت که به شهر ماسال رسیدیم. سینا از اینکه به این راحتی توانسته بود تا ماسال رکاب بزند، بسیار هیجان زده شده بود و میگفت تا امروز چنین مسافتی را رکاب نزده بوده. بعد از گرفتن یک عکس یادگاری با سینا خداحافظی کردم و مسیرم را ادامه دادم.

جاده پونل از همان میدان ورودی شهر به سمت راست بود. به همین خاطر دیگر داخل شهر نشدم. بعد از عبور از ماسال به شهر شاندرمن (بازار جمعه) رسیدم. اولین چیزی که در این شهر کوچک توجهم را به خود جلب کرد میدان مرکزی شهر بود. میدانی که مجسمه آرش کمانگیر را در میان خود داشت. نام این میدان حافظ بود. بعد از پرس و جو از مردم محلی متوجه شدم که ظاهراً فردی به نام حافظ از اهالی شهر بوده که از لحاظ روانی پریشان بوده و هر روز در میان میدان میایستاده و بلند بلند سخرانی میکرده. ظاهراً محتوای صحبتهایش بیشتر ناسزا به زمین و زمان بوده. حضور این فرد به قدری در بین مردم شهر عادی شده بوده که بعد از مرگش میدان اصلی شهر، که محل سخرانی وی بوده، را به نام او نامیدند. همینطور که مشغول صحبت با مردم بودم، فردی (فرشاد ایلداری) به من نزدیک شد و خود را معرفی کرد. فرشاد (از ساکنان شاندرمن) کارشناس جغرافیا و محقق بود. زمینه تحقیقاتی وی جاذبههای اکوتوریستی استان گیلان بود. فرشاد من را به خوردن یک نوشیدنی خنک دعوت کرد تا لحظهای با هم به گفتگو بپردازیم. به نظرش کاری که من انجام میدادم خیلی جالب بود. از کارش برایم گفت و بیتوجهی سازمانهای مربوطه به نتایج تحقیقاتش. گفت که الآن به صورت شخصی مشغول جمعآوری نتایج تحقیقات چند سال اخیرش است. فرشاد برای انجام تحقیقاتش تمام استان گیلان را به خوبی گشته و اطلاعات خیلی خوبی در مورد جاذبههای توریستی آن دارد. ظاهراً چندبار راهنمایی چند گروه گردشگری از تهران را بر عهده داشته. وی معتقد است که گیلان دارای جاذبههای بسیار زیادی است که تنها تعداد کمی از آنها به خوبی معرفی شدهاند. من هم وی را از فعالیت کانون ایرانگردان و انجمن مهرگان مطلع کردم و گفتم که بسیار خوشحال میشویم که در آینده بتوانیم از کمک وی استفاده کنیم.

بعد از خداحافظی از فرشاد مسیرم را به سمت پونل ادامه دادم. هوا گرمتر شده بود ولی از درجه رطوبت هوا رفته رفته کم میشد. جاده شاندرمن-پونل که در حدودو 15 کیلومتر است، یک جاده فرعی محسوب میشود. وجود شالیزارهای برنج در دو طرف این جاده جلوهای بسیار زیبا به آن داده بود. این جاده به علت محلی بودنش بسیار خلوت بود و در لحظاتی احساس تنهایی مطلق به من دست میداد.

بعد از توقف کوتاهی که در قهوهخانهای در نزدیک رضوانشهر داشتم راهم را به سمت اسالم ادامه دادم. ساعت 3 بعدازظهر بود که به اسالم رسیدم. بعد از بررسی شهر، مکان مناسبی برای چادر زدن پیدا نکردم. البته ساحل گیسوم در نزدیکی اسالم دارای پلاژی است که جای چادر زدن دارد ولی ترجیح دادم که داخل خود شهر مستقر شوم. به همین خاطر به سراغ یک مسافرخانه (مسافرخانه یزدانی) در نزدیکی سه راه خلخال رفتم، تا صبح بتوانم سریع خودم را به جاده اسالم-خلخال برسانم. یک اتاق سه تخته کرایه کردم. کرایه این اتاق شبی 5000 تومان بود. از چنین مسافرخانهای آدم انتظار خیلی خاصی نباید داشته باشد! من هم انتظاری نداشتم. فقط اتاقی میخواستم با یک پنکه و دری که قفل شود!
یکی از دلایلی که ترجیح دادم اتاق بگیرم این بود که میخواستم برای فردا، که حدس میزدم روز سختی باشد، استراحت کافی داشته باشم. موقعی که برای گرفتن اتاق رفتم صاحب مسافرخانه نبود و شخص دیگری اتاق را به من تحویل داد. با اجازه همین فرد، دوچرخه را به همراه خودم به داخل اتاق بردم. بعد از اینکه در اتاق مستقر شدم و در حال استراحت بودم، ناگهان در اتاق باز شد و من با چهره برافروخته آقای یزدانی (صاحب مسافرخانه) روبرو شدم. با ایما و اشاره به من فهماند که نباید دوچرخه را به داخل اتاق بیاورم. من شروع به توضیح دادن کردم و گفتم که با اجازه آن آقا این کار را کردم و اگر از این وضع ناراحت است، میتوانم از آنجا بروم. بعد ازا اینکه من همچنان توضیح میدادم و آقای یزدانی همچنان به زبان ایما و اشاره بسنده کرده بود، حدس زدم که لال باشد. به نظر میرسید که توضیحات من تا حدودی مؤثر بود، چرا که از شدت عصبانیتش کم شد و روی یکی از تختها نشست. به من اشاره کرد که چیزی بیاورم. با فرض اینکه نقشه مسیرم را میخواهد من اطلس راهها را که همراه داشتم برایش آوردم. وقتی داشتم در مورد مسیرم برایش توضیح میدادم به من فهماند که کر است! نگاهی به من کرد و قلم و کاغذ خواست. نوشت که " شما، فارسی، در ایران". با سر جواب مثبت دادم. ظاهراً تا آن موقع فکر میکرد که من خارجی هستم. از اینکه میدید من ایرانی هستم، بسیار تعجب کرده بود. بالاخره همین مسئله شروع مباحثه ما در مورد مناطق مختلف ایران بود. برای این مباحثه از اطلس راهها، قلم و کاغذ و زبان ایما و اشاره استفاده کردیم. با شروع بحث به این شکل خستگی امروزم را فراموش کردم و تمام سعی خود را میکردم که حضور پررنگتری در بحث داشته باشم. بالاخره بعد از نیم ساعت آقای یزدانی که ظاهراً خسته شده بود و میخواست برود منزل تا غذا بخورد از من خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. در بدو ورود آقای یزدانی به اتاق، من بسیار خشمگین شده بودم و احساس میکردم که به حریم خصوصیام تجاوز شده، ولی هر چه گذشت این موضوع برایم جالبتر شد و وقتی که او رفت تا مدتی نشسته بودم و در مورد آن فکر میکردم. در مورد دغدغههای این آدم. در مورد ارتباطگیری خودم با یک انسان کر و لال و رسیدن به یک زبان مشترک!
بعد از خوردن شامی مختصر، ترجیح دادم تا هر چه سریعتر بخوابم تا برای فردا سر حال باشم. ولی مگر در آن هوای گرم، خواب ممکن بود! پنکه هم نمیتوانست از شدت دم هوا کم کند.

توضیحات منطقه:
اهمیت شهر شاندرمن بیشتر به علت وجود بقعه سید رضا (سماور جوشان) در آن است. این شهر همواره پذیرای زائرانی است که برای زیارت این مکان مذهبی به آنجا میروند. دلیل نامیدن آن به سمارجوشان، وجود کاسه سنگی در این بقعه است بطوری که آبی که در آن ریخته میشود به سرعت به جوش میآید.
توضیحات عکسها:
عکس اول: صومعه سرا
عکس دوم: سینا -روستای طاهر گوراب (۹ کیلومتری ماسال)
عکس سوم: محمودکیان
عکس چهارم: میدان اصلی شاندرمن
عکس پنجم: جاده شاندرمن-پونل