تبليغاتX
مشاهده گر

مشاهده گر

دوشنبه 18/4/86 (پایان مرحله اول سفر- توقف سفر)

 

امروز تمام وقتم را به تمیز کردن و سرویس دوچرخه، که بخاطر بارندگی دیروز گل­آلود شده بود، گذراندم. پذیرایی عالی میزبانانم را نباید فراموش کنم. این دوستان که در دوران امتحانات دانشگاهشان به سر می­بردند، در این دو روز اقامتم در خلخال بهترنی پذیرایی را از من کردند. هوای امروز ابری بود و به نظرم تا چند روز آینده در این منطقه بارندگی خواهیم داشت.

با برنامه­ریزی قبلی (البته دو روز زودتر از پیش­بینی اولیه) سفرم را در اینجا به مدت 16 روز متوقف کرده و به تهران برمی­گردم. البته تمام وسایلم را در خانه دختر خالم در خلخال به امانت می­گذارم، تا در برگشت بتوانم سفر را از همینجا ادامه دهم.

امشب ساعت 9 با اتوبوس به تهران برگشتم. احتمالاً از سوم مردادماه مرحله دوم سفرم را شروع کنم.

 

توضیحات منطقه:

 

نکته­ای که امروز نظرم را به خود جلب کرد، ظاهر اغلب خانه­های خلخال بود. بیشتر این ساختمانها نمای بیرونی نداشتند و تمام آجرها و تیرآهنهای اسکلت ساختمان به چشم می­آمد. این ساختمانها از بیرون، نیمه­کاره به نظر می­رسیدند. ولی وقتی وارد آن می­شدی با یک ساختمان کتمل روبرو می­شدی که در آن زندگی می­کردند. بی­توجهی مردم این شهر به نمای ظاهری خانه­هایشان نکته قابل تأملی برایم بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

یکشنبه 17/4/86 (اسالم- خلخال 75 کیلومتر)

   

به جد می­توانم بگویم که امروز از مهمترین روزهای سفرم بود. امروز قرار بود یکی از زیباترین و در عین حال سخت­ترین جاده­های مسیرم را طی کنم. خیلی­ها تا قبل از امروز از اینکه من بتوانم با یک دوچرخه 20 کیلویی و باری در حدود 28 کیلو از این جاده بالا بروم ابراز تردید کرده بودند. ولی هیچکدام از آن حرفها من را نا امید نکرد. حدس می­زدم که عبور از این جاده تبدیل به یک چالش بزرگ در سفرم شود و بیش از پیش راغب بودم که هر چه بهتر از پس آن بر بیایم. رغبتم به قدری بود که حتی موقعی که صبح به سختی از خواب بلند شدم (چون شب خوب نخوابیده بودم) و هوای بارانی اسالم را دیدم، از رفتن پشیمان نشدم.

 

 

بعد از خوردن صبحانه و کشیدن روکش روی وسایلم، حرکتم را به سمت سه راه خلخال شروع کردم. باران بسیار شدید می­بارید و همین امر حرکت من را با مشکل مواجه می­کرد. از سر سه راهی تا شروع سربالایی در حدود 10 کیلومتر فاصله بود. در این 10 کیلومتر، جاده کفی بود. هر چه در جاده پیش می­رفتم، به کوه نزدیکتر می­شدم و بر پوشش گیاهی اطراف جاده اضافه می­شد. شروع سربالایی با دیدن تابلوی " خلخال 65 کیلومتر " در کنار جاده همراه بود. با تحقیقاتی که قبلاً کرده بودم، می­دانستم که در حدود 30-40 کیلومتر سربالایی و مابقی کفی و سرپایینی است. وقتی که بالا رفتن از سربالایی را شروع کردم از شدت باران کم نشده و تمام لباسهای من خیس شده بود. هرکس من را در جاده می­دید با تعجب به من نگاه می­کرد.  موتورسواری که سرعت بسیار پایین حرکت و سر و وضعم را دیده بود، به من گفت: "خوب مگر مجبوری! " حتی یک نیسان وانت که به سمت بالا حرکت می­کرد، در ابتدای حرکتم، از من پرسید که می­خواهم مرا تا بالای جاده ببرد یا نه. بالا رفتن از این جاده با این شرایط (بارندگی، بار زیاد و خستگی ناشی از بی­خوابی) خیلی سخت بود. ولی ممکن! زیبایی مناظر اطراف جاده و بوی خوش جنگل باران خورده تحمل سرعت بسیار پایین حرکتم (5 کیلومتر در ساعت) را برایم ممکن می­کرد. این زیبایی به حدی بود که هر از چندگاهی می­ایستادم و عکس می­گرفتم. به نظرم اهمیت ثبت این لحظات بیشتر از خیس شدن دوربینم بود. هرچه به بالای کوه نزدیک می­شدم از شدت بارندگی کم می­شد. تا جایی که ابتدا قطرات باران ریز و سپس تبدیل به برف ریز شد.

 

 

در حالی که تازه تابلوی 55 کیلومتری خلخال را رد کرده بودم جاده سراسر مه شده بود. درختان افراشته در دو طرف جاده فضای منحصربفردی به آن داده بود. جاده خلوت بود. باید اعتراف کنم که لذت بردن از این زیبایی­ها برای من با آن شرایط محدود بود. بعد از مدتی که هوا رو به سردی می­رفت لباسهاس خیس من باعث شد تا سرما هم به یکی دیگر از موانع پیشروی تبدیل شود. بعد از 4 ساعت رکاب زدن در آن جاده و طی تنها 20 کیلومتر از آن، یکنواختی جاده، پیچها و مناظر آن برایم آزاردهنده شده بود. دلیل اصلی آن، خستگی بود. با عبور از هر پیچ باز هم سربالایی بود و یک پیچ دیگر. به این نتیجه رسیدم که مشاهده جاده با این یکنواختگی­اش تنها می­تواند از نظر روحی من را ضعیف کند. پس تصمیم گرفتم که تنها به جلوی چرخم و به آسفالت جاده نگاه کنم. این روش مؤثر بود ولی نه خیلی.

دیگر به بالای کوه رسیده بودم و به انتهای جنگل. در اطراف تنها تپه ماهور بود. چیزی برای خوردن جز نان به همراه نداشتم. عدم تغذیه مناسب باعث ضعف بدنی­ام شده بود. خودم را به رستورانی در کنار جاده رساندم و غذا (کباب) خوردم. بعد از خوردن غذا کمی از قوای جسمی خود را بدست آوردم. این رستوران در ورودی یک آبادی واقع شده بود. در اینجا با نوید 15 ساله و مهران 7 ساله آشنا شدم. نوید که مغازه مال پدرش بود برایم تعریف کرد که چندباری از خانه تا بالای جاده را با دوچرخه رفته بود. مهران که مشغول ور رفتن با آرمیچری بود که پیدا کرده بود، کلاس اول بود. ظاهراً این منطقه، ییلاقی است و ساکنین آن در تابستان به اینجا می­آیند و در زمستان در پایین جاده زندگی می­کنند. کمی بالاتر از این آبادی، آبادی دیگری به نام اسب دوان وجود دارد که به آن بطور خاص ییلاق می­گویند.

 

 

تصمیم گرفتم تا ادامه مسیر تا انتهای سربالایی را (در حدود 15 کیلومتر) با ماشین بروم. چون پیدا کردن ماشین در اینجا سخت بود، تصمیم گرفتم تا خودم را به روستای اسب دوان که بزرگتر بود برسانم. با توجه به اینکه اسب دوان به عنوان توقفگاه بین مسیر برای مسافران محسوب می­شود، حدس زدم که بتوانم در آنجا نیسان پیدا کنم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که خیلی هم درست حدس نزده بودم! سهمیه­بندی بنزین، سردی هوا و مه­آلود بودن جاده باعث شده بود که مسافرین کمی در آنجا باشند. اهالی ده هم به بهانه نداشتن بنزین از بردن من امتناع می­کردند. بالاخره بعد از صحبت کردن با یک خانواده که در حال رفتن به خلخال بودند و برای خوردن غذا در ییلاق توقف کرده بودند، مشکلم حل شد. چون جلوی ماشین پر بود، من مجبور بودم به همراه دوچرخه پشت ماشین سوار بشوم. در ابتدا  آقای صالحی (پدر خانواده) به علت نگرانی از جریمه شدن بخاطر سوار کردن مسافر در پشت ماشین، از بردن من امتناع کرد ولی بالاخره قبول کرد تا من را تا بالای جاده که شروع سرپایینی و کفی شدن جاده بود، ببرد. در حالی که خانواده آقای صالحی مشغول خوردن ناهار بودند، من در کنار جاده ایستاده بودم تا شاید بتوانم نیسان دیگری پیدا کنم و دیگر مزاحم این خانواده نشوم. ولی بی­فایده بود. البته باید اشاره کنم که در منطقه ییلاق به خاطر موقعیت خاصی که دارد، به راحتی می­توان برای اقامت شب اتاق گرفت. حتی من شنیده بودم که در این آبادی یک مسافرخانه وجود دارد، اما چیزی ندیدم. چون تصمیم گرفته بودم که هرطور شده خودم را تا شب به خلخال برسانم و بتوانم یک روز دیگر خودم را از برنامه اولیه جلو بیاندازم، قصد نداشتم شب را آنجا بمانم و دنبال ماشین می­گشتم. لازم به ذکر است که در برنامه اولیه، برای رفتن از رشت به خلخال 3 روز در نظر گرفته شده بود. ولی بعداً تصمیم گرفتم 2 روزه این مسیر را طی کنم. نکته دیگر که باید بگویم، سرمای هوا در آنجا بود. از شدت سرمای هوا آنقدر بگویم که رستوران­داران گوشتهای مصرفی خود را در هوای آزاد مقابل رستوران به قلاب آویزان کرده بودند. ظاهراً چهارا فصل سال هوا در ییلاق سرد است و فقط شدت این سرما است که در فصول مختلف کم و زیاد می­شود.

 

 

بالاخره من مهمان آقای صالحی و خانواده، در پشت ماشین، شدم. آقای صالحی که سر و وضع من را دیده بود، دلش نیامد تا من را در همان 15 کیلومتر که قولش را داده بود (آخر سربالایی) پیاده کند. ایشان لطف کردند و من را تا 10 کیلومتری خلخال بردند. خلاصه بعد از کلی عذرخواهی از من و توضیح اینکه جلوتر از این نمی­تواند من را ببرد (به علت وجود پاسگاه پلیس و امکان جریمه شدن وی) با او خداحافظی کردم. هر چه به خلخال نزدیک می­شدیم از مه فاصله می­گرفتیم و باران کم­کم قطع می­شد. تا اینکه از همان 10 کیلومتری خلخال، که من پیاده شدم، تا خود خلخال فقط کمی باد می­وزید. به پشت سرم که نگاه می­کردم کوههای فرو رفته در ابر را می­دیدم. جایی که پشت سر گذاشته بودم و یکی از پرخاطره­ترین روزهای سفرم را رقم زده بود. در این مسیر تا خلخال وجود دشتهای سرسبز در اطراف جاده و گله­های گوسفندی که در آنها می­چریدند نظرم را به خود جلب کرد.

در ساعت 5 بعدازظهر به خلخال رسیدم. با هماهنگی قبلی، قرار بود که مدت اقامتم در خلخال مهمان دخترخالم (آیدین)، که دانشجوی خلخال بود و در آنجا خانه داشت، باشم. وقتی به خانه وی رسیدم با استقبال و پذیرایی گرم وی و دوستانش (مهسا و سارا) روبرو شدم. از وقتی رسیدم تا شب مشغول خشک کردن وسایلم بودم. تمام وسایل درون کوله­هایم خیس شده بودند و روکشی که برای کوله­ها استفاده کرده بودم بی­تأثیر بود.

امروز روز خیلی خوبی بود. از لذت بردن از مناظر زیبایی که دیدم بسیار خوشحال هستم. ناراحت نیستم که در حدود 30 کیلومتر از مسیر را با ماشین طی کردم. چون ادامه مسیر در آن شرایط غیرمنطقی و تقریباً غیرممکن بود. نکات مهمی که امروز متوجه آن شدم: اول اینکه مسیر اسالم-خلخال با شرایطی که داشتم و با آن روبرو شدم، از وزن زیاد وسایل گرفته تا وضعیت بد جوی، باید دو روزه طی می­شد. برای توقف شب هم روستای اسب دوان (ییلاق) بهترین گزینه بود. و دوم اینکه تجهیزات ضدآب من بسیار ضعیف بودند تا جایی که نه تنها خودم از خیس شدن مصون نبودم، بلکه تمام وسایلم هم خیس شدند. امیدوارم که بتوانم هر چه سریعتر این مشکل را برطرف کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

شنبه 16/4/86 ( رشت-اسالم 107 کیلومتر)

 

طبق برنامه قبلی، دیروز در رشت استراحت کردم و به سرویس دوچرخه و نوشتن گزارش سفرم پرداختم. ظهر به همراه خانواده شوهرخالم به کویخ (در نزدیکی رشت) رفتیم.

امروز صبح در ساعت 7:45 بعد از بستن کوله­ها و خداحافظی از خانواده پسرخالم به سمت اسالم شروع به حرکت کردم. هوا گرم و شرجی بود. ولی از همان ابتدای حرکت ابرهای متراکم نزدیکی کوههای روبرویم، نوید هوایی ابری در ادامه مسیرم می­داد.

 

 

در روستای طاهرکوب (9 کیلومتری شهر ماسال) بطور اتفاقی با نوجوان دوچرخه­سواری به نام سینا برخورد کردم. سینا 15 سال داشت و کارش پرده­نویسی (پارچه­نویسی) بود. البته این حرفه پدرش بود و او وردست پدرش کار می­کرد. شغل اصلی پدرش معلمی بود. ادبیات درس می­داد. سینا که علاقمند به دوچرخه­سواری بود، تا به حال چندبار مسافتهای کوتاهی را در منطقه محمودکیان (اطراف روستای محل سکونتش) رکاب زده بود. ما همینطور که صحبت می­کردیم در امتداد جاده رکاب می­زدیم. چیزی نگذشت که به شهر ماسال رسیدیم. سینا از اینکه به این راحتی توانسته بود تا ماسال رکاب بزند، بسیار هیجان زده شده بود و می­گفت تا امروز چنین مسافتی را رکاب نزده بوده. بعد از گرفتن یک عکس یادگاری با سینا خداحافظی کردم و مسیرم را ادامه دادم.

 

 

جاده پونل از همان میدان ورودی شهر به سمت راست بود. به همین خاطر دیگر داخل شهر نشدم. بعد از عبور از ماسال به شهر شاندرمن (بازار جمعه) رسیدم. اولین چیزی که در این شهر کوچک توجهم را به خود جلب کرد میدان مرکزی شهر بود. میدانی که مجسمه آرش کمانگیر را در میان خود داشت. نام این میدان حافظ بود. بعد از پرس و جو از مردم محلی متوجه شدم که ظاهراً فردی به نام حافظ از اهالی شهر بوده که از لحاظ روانی پریشان بوده و هر روز در میان میدان می­ایستاده و بلند بلند سخرانی می­کرده. ظاهراً محتوای صحبتهایش بیشتر ناسزا به زمین و زمان بوده. حضور این فرد به قدری در بین مردم شهر عادی شده بوده که بعد از مرگش میدان اصلی شهر، که محل سخرانی وی بوده، را به نام او نامیدند. همینطور که مشغول صحبت با مردم بودم، فردی (فرشاد ایلداری) به من نزدیک شد و خود را معرفی کرد. فرشاد (از ساکنان شاندرمن) کارشناس جغرافیا و محقق بود. زمینه تحقیقاتی وی جاذبه­های اکوتوریستی استان گیلان بود. فرشاد من را به خوردن یک نوشیدنی خنک دعوت کرد تا لحظه­ای با هم به گفتگو بپردازیم. به نظرش کاری که من انجام می­دادم خیلی جالب بود. از کارش برایم گفت و بی­توجهی سازمانهای مربوطه به نتایج تحقیقاتش. گفت که الآن به صورت شخصی مشغول جمع­آوری نتایج تحقیقات چند سال اخیرش است. فرشاد برای انجام تحقیقاتش تمام استان گیلان را به خوبی گشته و اطلاعات خیلی خوبی در مورد جاذبه­های توریستی آن دارد. ظاهراً چندبار راهنمایی چند گروه گردشگری از تهران را بر عهده داشته. وی معتقد است که گیلان دارای جاذبه­های بسیار زیادی است که تنها تعداد کمی از آنها به خوبی معرفی شده­اند. من هم وی را از فعالیت کانون ایرانگردان و انجمن مهرگان مطلع کردم و گفتم که بسیار خوشحال می­شویم که در آینده بتوانیم از کمک وی استفاده کنیم.

 

 

بعد از خداحافظی از فرشاد مسیرم را به سمت پونل ادامه دادم. هوا گرمتر شده بود ولی از درجه رطوبت هوا رفته رفته کم می­شد. جاده شاندرمن-پونل که در حدودو 15 کیلومتر است، یک جاده فرعی محسوب می­شود. وجود شالیزارهای برنج در دو طرف این جاده جلوه­ای بسیار زیبا به آن داده بود. این جاده به علت محلی بودنش بسیار خلوت بود و در لحظاتی احساس تنهایی مطلق به من دست می­داد.

 

 

بعد از توقف کوتاهی که در قهوه­خانه­ای در نزدیک رضوانشهر داشتم راهم را به سمت اسالم ادامه دادم. ساعت 3 بعدازظهر بود که به اسالم رسیدم. بعد از بررسی شهر، مکان مناسبی برای چادر زدن پیدا نکردم. البته ساحل گیسوم در نزدیکی اسالم دارای پلاژی است که جای چادر زدن دارد ولی ترجیح دادم که داخل خود شهر مستقر شوم. به همین خاطر به سراغ یک مسافرخانه (مسافرخانه یزدانی) در نزدیکی سه راه خلخال رفتم، تا صبح بتوانم سریع خودم را به جاده اسالم-خلخال برسانم. یک اتاق سه تخته کرایه کردم. کرایه این اتاق شبی 5000 تومان بود. از چنین مسافرخانه­ای آدم انتظار خیلی خاصی نباید داشته باشد! من هم انتظاری نداشتم. فقط اتاقی می­خواستم با یک پنکه و دری که قفل شود!

یکی از دلایلی که ترجیح دادم اتاق بگیرم این بود که می­خواستم برای فردا، که حدس می­زدم روز سختی باشد، استراحت کافی داشته باشم. موقعی که برای گرفتن اتاق رفتم صاحب مسافرخانه نبود و شخص دیگری اتاق را به من تحویل داد. با اجازه همین فرد، دوچرخه را به همراه خودم به داخل اتاق بردم. بعد از اینکه در اتاق مستقر شدم و در حال استراحت بودم، ناگهان در اتاق باز شد و من با چهره برافروخته آقای یزدانی (صاحب مسافرخانه) روبرو شدم. با ایما و اشاره به من فهماند که نباید دوچرخه را به داخل اتاق بیاورم. من شروع به توضیح دادن کردم و گفتم که با اجازه آن آقا این کار را کردم و اگر از این وضع ناراحت است، می­توانم از آنجا بروم. بعد ازا اینکه من همچنان توضیح می­دادم و آقای یزدانی همچنان به زبان ایما و اشاره بسنده کرده بود، حدس زدم که لال باشد. به نظر می­رسید که توضیحات من تا حدودی مؤثر بود، چرا که از شدت عصبانیتش کم شد و روی یکی از تختها نشست. به من اشاره کرد که چیزی بیاورم. با فرض اینکه نقشه مسیرم را می­خواهد من اطلس راهها را که همراه داشتم برایش آوردم. وقتی داشتم در مورد مسیرم برایش توضیح می­دادم به من فهماند که کر است! نگاهی به من کرد و قلم و کاغذ خواست. نوشت که " شما، فارسی، در ایران". با سر جواب مثبت دادم. ظاهراً تا آن موقع فکر می­کرد که من خارجی هستم. از اینکه می­دید من ایرانی هستم، بسیار تعجب کرده بود. بالاخره همین مسئله شروع مباحثه ما در مورد مناطق مختلف ایران بود. برای این مباحثه از اطلس راهها، قلم و کاغذ و زبان ایما و اشاره استفاده کردیم. با شروع بحث به این شکل خستگی امروزم را فراموش کردم و تمام سعی خود را می­کردم که حضور پررنگ­تری در بحث داشته باشم. بالاخره بعد از نیم ساعت آقای یزدانی که ظاهراً خسته شده بود و می­خواست برود منزل تا غذا بخورد از من خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. در بدو ورود آقای یزدانی به اتاق، من بسیار خشمگین شده بودم و احساس می­کردم که به حریم خصوصی­ام تجاوز شده، ولی هر چه گذشت این موضوع برایم جالبتر شد و وقتی که او رفت تا مدتی نشسته بودم و در مورد آن فکر می­کردم. در مورد دغدغه­های این آدم. در مورد ارتباط­گیری خودم با یک انسان کر و لال و رسیدن به یک زبان مشترک!

بعد از خوردن شامی مختصر، ترجیح دادم تا هر چه سریعتر بخوابم تا برای فردا سر حال باشم. ولی مگر در آن هوای گرم، خواب ممکن بود! پنکه هم نمی­توانست از شدت دم هوا کم کند.

 

 

 

توضیحات منطقه:

 

اهمیت شهر شاندرمن بیشتر به علت وجود بقعه سید رضا (سماور جوشان) در آن است. این شهر همواره پذیرای زائرانی است که برای زیارت این مکان مذهبی به آنجا می­روند. دلیل نامیدن آن به سمارجوشان، وجود کاسه سنگی در این بقعه است بطوری که آبی که در آن ریخته می­شود به سرعت به جوش می­آید.   

 

توضیحات عکسها:

 

عکس اول: صومعه سرا 

عکس دوم: سینا -روستای طاهر گوراب (۹ کیلومتری ماسال)

عکس سوم: محمودکیان

عکس چهارم: میدان اصلی شاندرمن

عکس پنجم: جاده شاندرمن-پونل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط یاشار  |