تبليغاتX
مشاهده گر

مشاهده گر

سه­شنبه 9/5/86 (تبريز-اروميه 165 كيلومتر)

 

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه به همراه مجيد در ساعت 6:30 از خانه خارج شديم. مجيد با ماشين به دنبال من حركت مي­كرد. قرار بود تا به سمت راه­آهن برويم و از آنجا من وارد جاده آذرشهر، كه به سمت درياچه اروميه مي­رفت، بشوم. قصد داشتم تا براي رفتن به اروميه از روي درياچه عبور كنم. بعد از رسيدن به راه­آهن از مجيد خداحافظي كردم. مجيد گفت كه در جاده به من ملحق خواهد شد.

 

 

جاده از تبريز تا شبه­جزيره اسلامي كفي است. تردد ماشينها در اين جاده تا رسيدن به سه راه شبه جزيره بسيار زياد بود و همين امر باعث آلودگي هوا شده بود. در كنار پليس راه آذرشهر (واقع در 20 كيلومتري تبريز)‌ چراغي قرار دارد كه در صورت نا آرام بودن درياچه و عدم كار كردن شناورهايي كه براي جابجايي ماشينها در درياچه جابجا مي­شوند،‌ چراغ قرمز روشن مي­شود.

 

 

 لازم به ذكر است كه چند كيلومتر از جاده­اي كه از روي درياچه به سمت اروميه مي­رود،‌ هنوز ساخته نشده و براي جابجا كردن ماشينها در اين فاصله از شناور استفاده مي­شود. ماشينها بجز ماشينهاي سنگين كه اصلاً اجازه عبور از درياچه را ندارند، براي استفاده از شناور بايد بليط تهيه كنند. چون سرعت شناورها پايين است معمولاً صف ماشينهايي كه منتظر سوار شدن روي شناور هستند طولاني است. مدت زماني كه شناور عرض درياچه را طي مي­كند در حدود يك ربع است و براي همين يك ربع مردم ساعات زيادي را در اين صفها تلف مي­كنند. البته ماشينهاي محلي بدون نوبت سوار مي­شوند.

 

 

در حدود 10 كيلومتري بعد ايلخچي بودم كه مجيد به همراه يعقوب و داريوش به من ملحق شدند. بعد از كمي استراحت و خوش و بش كردن با بچه­ها حركتم را به سمت شبه جزيره ادامه دادم.

 

 

بعد از عبور از سه راهي شبه جزيره، هرچه به سمت شبه جزيره مي­رفتم از ترافيك جاده كمتر و كمتر مي­شد تا جايي كه وقتي به شبه جزيره رسيدم ديگر عبور ماشينها در جاده به ندرت اتفاق مي­افتاد.

 

 

جاده تا شبه جزيره كفي بود. جاده­اي كه شبه جزيره را براي رسيدن به درياچه دور ميزد داراي شيب ملايمي بود. وقتي اين جاده را طي مي­كردم، منظره درياچه از دور معلوم ميشد و هرچه بيشتر در اين جاده پيش مي­رفتم فاصله من رفته رفته با درياچه كمتر و كمتر مي­شد. تا اينكه به اسكله رسيدم. وقتي به آنجا رسيدم با صف طولاني ماشينها روبرو شدم. قبل از رسيدن به اسكله آبم تمام شده بود و تشنگي داشت كم كم اذيتم مي­كرد. وقتي به صف ماشينها رسيدم در كنار يكي از ماشينها ،كه اتفاقاً آنها هم خانوادگي از تهران مي­آمدند، توقف كردم و از آنها پرسيدم كه آب خنك دارند يا نه. اين درخواستم با استقبال گرم آنها روبرو شد. هر دو قمقمه­ را برايم پر كردند. به من گفتند كه چون پياده محسوب مي­شوم خارج نوبت مي­توانم سوار شناور شوم و احتياجي به تهيه بليط ندارم. وقتي به سر صف رسيدم و از مسئول فروش بليط پرسيدم، ديدم كه همينطور است. خوشبختانه همان موقع كه من رسيدم يك شناور هم رسيد و بلافاصله سوار آن شدم. بعد از اينكه شناور پر شد با سرعت بسيار پايين شروع به حركت كرد. در حال حركت به خوبي مراحل ساختن پل ميانگذر درياچه را مي­توان ديد. بعد از حدود 15 دقيقه شناور به طرف ديگر درياچه رسيد. جاده از آنجا تا اروميه كفي بود. قسمتي از جاده در حال ترميم بود. به همين خاطر در برخي جاها جاده تنگ مي­شد. البته به دليل خلوت بودن جاده، اين مسئله خيلي مشكل­ساز نبود. نزديكي­هاي اروميه در اطراف جاده مزارع گل آفتابگردان و ذرت نظرم را به خود جلب كرد.تعدادي لك لك ديدم كه در اين مزارع نشسته بودند. متأسفانه موفق نشدم تا از آنها عكسي بگيرم.

 

 

در ساعت 3 بعدازظهر به اروميه رسيدم. بايد ساعت ورودم به شهر را در پليس راه ثبت مي­كردم. در اين مسير كه وارد شهر شدم، پليس راهي وجود نداشت. با پرس و جو از مردم محلي متوجه شدم كه دو پبيس راه در نزديكي اروميه وجود دارد. يكي پليس راه سلماس در 15 كيلومتري و ديگري پليس راه مهاباد در 30 كيلومتري شهر. اول تصميم گرفتم كه تا پليس راه سلماس بروم و ساعت بزنم. ولي وقتي 10 كيلومتر راه رفته بودم با پيمان، دوست يكي از دوستانم (ارشيا) كه قرار بود پيشش بروم، صحبت كردم، متوجه شدم كه جاده را اشتباه رفتم. ديگر رمقي برايم نمانده بود. تصميم گرفتم ساعت زدن را به روز حركتم از اروميه موكول كنم،‌ چون پليس راه مهاباد در سر راهم بود. به كمك پيمان يك تأئيديه از پليس راه سر جاده مهاباد،‌ كه مهر ثبت ساعت نداشت، گرفتم تا بعداً‌ وقتي به پليس راه اصلي رسيدم مهر بزنم.

 

 

پيمان آدرسي به من داد تا در آنجا به دنبال من بيايد و به اتفاق به منزلشان برويم. من خسته بودم و راه را گم كردم. بالاخره به كمك سه دوست نوجوان دوچرخه­سوار، به نامهاي علي، امير و نيما موفق شدم تا آنجا را پيدا كنم. وقتي به منزل پيمان رسيدم با خانواده­اش و رضا (دوست پيمان) آشنا شدم.

 

 

امروز بيش از 180 كيلومتر ركاب زده و بسيار خسته شده بودم. ولي با اين وجود با پيشنهاد پيمان براي رفتن به تفرجگاه بند موافقت كردم. اين تفرجگاه در جنوب اروميه در دل كوه واقع شده و مانند منطقه فرحزاد در تهران داراي رستورانهاي متعددي در كنار جاده مي­باشد. مردم براي تفريح و استفاده از آب و هواي عالي آن به اين منطقه مي­آيند. وقتي براي خوردن آش در يكي از رستورانها توقف كرده بوديم، يك آشيق به كنار ما آمد و با ساز و صداي گرمش چند دقيقه­اي براي ما موسيقي آذربايجاني اجرا كرد. موقع برگشت از آنجا متوجه شدم كه بجز اين فرد، آشيقهاي ديگري هم بين رستورانها در رفت و آمد هستند. آنها براي گذراندن زندگي از هنر زيباي خودشان استفاده مي­كنند.

شب بعد از خوردن شام به همراه خانواده پيمان، به خانه يكي از دوستان او رفتيم. من خيلي خسته بودم،‌ زود رفتم و خوابيدم.

 

توضيخات منطقه:

 

  • پل ميانگذري كه جاده را از يك طرف به طرف ديگر درياچه اروميه متصل مي­كند، نزديك به بيست و خرده­اي سال است كه قرار است ساخته شود. دولت قول داده كه تا پايان شهريور ماه ساخت آن را تمام كند. البته در زمان جنگ پلي توسط سپاه ساخته شده بود كه به علت غير علمي بودن آن، فرو ريخت. براي ساختن اين پل جديد مطالعات زيادي بر روي نوع سيمان بكار رفته در آن انجام شده. آب درياچه به دليل نمك زيادي كه دارد خيلي زود پايه­هاي پل را مي­خورد. به همين دليل در مصالحي كه براي ساخت آن استفاده مي­شود،‌دقت فراواني شده است.
  • از بدو ورودم به شهر بستان­آباد،‌ وقتي با تابلوي بزرگي با عكسي از استاد شهريار به همراه قطعه شعري از منظومه حيدرباباي وي روبرو شدم، توجهم به جايگاه اين شاعر در بين توده مردم آذري زبان جلب شد. نيمي از ارزشي كه اهل حق براي شهريار قائلند بخاطر سرودن شعري در مدح حضرت علي مي­باشد.
  • به قول پيمان برخورد قوميتي خطرناكترين نوع اختلافات را بين انسانها موجب مي­شود. شايد ريشه­يابي اين برخوردها به يافتن راه­حلي انساني براي پايان دادن به تمام اختلافات قوميتي و حتي از بين رفتن محروميتهاي ناشي از آن باشد. هنوز مردم آذربايجان اتفاقات سال گذشته را كه به كشته و مجروح شدن چندين نفر منجر شد فراموش نكرده­اند. شايد شروع آن اتفاقات تنها از چاپ يك كاريكاتور بود. ولي اثرات آن نشاندهنده بغض عميقي است كه در طي ساليان در دل مردم نهفته است. بغضي ناشي از تبعيضات. اوج اتفاقات آن زمان مربوط به نقده بود كه در آن حداقل 4 نفر كه يك نفرشان محصل بود كشته شدند. هنوز هم جو اين بغض در اين منطقه وجود دارد.
  • اروميه اولين شهري در مسيرم بود كه در آن بطور جدي با معضل كودكان كار و خيابان برخورد كردم. كودكان دستفروشي كه در سر چهارراهها به فروختن آدامس،‌ چسب و ... پرداخته و يا كفش واكس مي­زنند. اروميه شهري رو به رشد است. روستاي بند، در جنوب اروميه، كه تا چندي پيش از ييلاقات اين منطقه بشمار مي­رفته و مردمانش با كشاورزي و دامپروري گذران عمر مي­كردند، همينك بعلت همين رشد شهري تبديل به حاشيه شده و مردم آن حاشيه­نشين شده­اند و بيشتر ساكنان آن كرد هستند. كودكاني كه مشاغل كاذبي چون دستفروشي را انجام مي­دهند، اكثراً اهل همين روستا هستند. 

توضیحات عکس:

 عکس اول: راه آهن تبریز- قدیمیترین لکوموتیو ایران  

عکس دوم: نمایی دور از دریاچه ارومیه

عکس سوم: دیدار در جاده (از راست مجید- داریوش- یعقوب)

عکس چهارم: منظره ای از شوره زارهای نزدیک دریاچه

عکس پنجم: جاده شبه جزیره- دریاچه

عکس ششم: جاده اسکله- ارومیه

عکس هفتم: دریاچه ارومیه

عکس هشتم: از راست نیما - امیر - علی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

دوشنبه 8/5/86 (اقامت در تبريز)

 

امروز طبق برنامه قبلي در تبريز توقف داشتم تا به استراحت بپردازم و دوچرخه را سرويس كنم. مجيد هم امروز سر كار نرفت تا همراه من باشد. ديروز متوجه شدم كه چرخ جلويم پنچر شده. اين سومين پنچري در سه روز متوالي بود. چون به نظرم رسيد كه اگر همينطور پيش برود ‌مصرف تيوبم زياد باشد، از سعيد ديروز خواهش كرده بودم تا تعدادي تيوب برايم از تهران بفرستد. امروز صبح تيوبها به دستم رسيد.

 

 

تا ظهر كارهايم را انجام دادم. مجيد برايم ساز (تنبور و تار)‌ زد. مجيد و خانواده­اش اهل حق هستند و ساز تنبور ساز عبادي آنها محسوب مي­شود. اهل حق از اين ساز در مراسم عبادي خود استفاده مي­كنند.

ظهر داريوش و سيامك از بستگان مجيد به آنجا آمدند تا به همراه هم دستپخت عالي الناز (خورش قيمه) را بخوريم. بعدازظهر به همراه يعقوب همگي به ايل گلي (يكي از اصلي­ترين نقاط تفريحي شهر) رفتيم. كمي بعد غلامرضا و ابراهيم،‌از بستگان مجيد، به ما ملحق شدند. امروز همينطور در ايل گلي با حامد و محمد از دوستان مجيد آشنا شدم. محمد از دوستان ما در كانون ايرانگردان جوان است.

 

 

مجيد، داريوش و يعقوب نزديك به يكسال پيش مسير 700 كيلومتري تهران- سلطان (روستايي مرزي در نزديكي نوسود و پاوه) را پياده در 21 روز طي كرده بودند. سلطان بعلت تجمع امامزاده­هاي مختلف زيارتگاه اصلي اهل حق محسوب مي­شود و هدف سفر اين دوستان هم زيارتي بوده. در اين دو روز كه با هم بوديم،‌كلي در مورد تجربياتشان در اين سفر با هم صحبت كرديم. مجيد همين مسير را يكسال پيش از آن،‌ تنها پياده رفته بود. البته در آن سفر موفق نشده بود كه كل مسير را پياده رود. نكته­اي كه هر سه نفر آنها به آن اشاره مي­كردند، اين بود كه اين تجربه يكي از بهترين تجربيات زندگي آنها بوده و معتقدند كه ديگر نمي­توانند چنين تجربه­اي را به اين شكل تكرار كنند. به قول مجيد،‌ آنچه در اين سفر ديدند و تجربه كردند براي هيچكس به غير از سه نفر خودشان قابل درك نيست.

آخر شب به خانه برگشتيم و من بعد از جمع كردن وسايلم و خودرن شام سريع خوابيدم تا فردا براي ادامه سفرم آماده باشم.

 

 

توضيحات منطقه:

 

ايل گلي در زبان تركي به معني درياچه مردم است. ايل به معني مردم و گلي به معني درياچه است. اين محل در بالاترين نقطه شهر تبريز واقع شده، كه داراي درياچه مصنوعي بزرگي در ميانش مي­باشد. وجود درياچه در اين محل و موقعيت جغرافيايي آن، باعث وجود هوايي خنك در آنجا شده است. اين درياچه به دست محمدرضا شاه پهلوي درست شده و چون مورد استفاده شاه و اطرافيان او بوده به آن شاه گلي مي­گفتند. بعد از انقلاب نام آن به ايل گلي تغيير پيدا كرده است. ولي جالب است كه مردم هنوز اين محل را به نام قديم آن مي­شناسند. در كنار درياچه سازمان ايرانگردي و جهانگردي محلي را براي اسكان مسافرين ايجاد كرده است.    

توضیحات عکس:

عکس اول: غروب ایل گلی

عکس دوم: از راست یعقوب - داریوش - مجید

عکس سوم: از راست سیامک - خودم - داریوش - یعقوب

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

یکشنبه 7/5/86 (بستان آباد- تبریز 54 کیلومتر)

دیشب آقا صمد در سالن را از بیرون قفل کرده بود و قرار بود تا صبح وقتی می خواستم از سالن خارج بشوم به او زنگ بزنم. قبل از اینکه موفق به تماس با ایشان بشوم، خودش به آنجا آمد و در را باز کرد. بعد از خداحافظی از آقا صمد در ساعت 7 حرکتم را به سمت تبریز شروع کردم. جاده کفی و در بعضی جاها شیب کمی داشت. خیلی زود در ساعت 10 به تبریز رسیدم. وقتی به شهر رسیدم با دوستم (مجید) تماس گرفتم. قرار بود تا در مدت اقامتم در تبریز، پیش او بمانم. چون مجید فکر میکرد که من فردا به تبریز میرسم، به مسافرت رفته بود و هیچکدام از پیغامهایی که برایش فرستاده بودم، مبنی بر اینکه یک روز زودتر به تبریز میرسم، به دستش نرسیده بود. وقتی با او تماس گرفتم سنندج بود و گفت که هرچه سریعتر خودش را به تبریز میرساند.

در فرصتی که تا رسیدن مجید داشتم به پارکی رفتم و به سرویس وسایلم پرداختم و استراحت کردم. نکته ای که نظرم را از همان لحظه که وارد آذربایجان شدم به خود جلب کرد، تعصب مردم به زبان ترکی بود. همیشه در اولین برخوردم با مردم محلی، به زبان محلی با من حرف زده میشد و همیشه این جمله را باید میگفتم: لطفاً فارسی صحبت کنید! بعضی ها فارسی بلد بودند و ادامه محاوره را با فارسی دنبال میکردند. بعضی که فارسی بلد نبودند به ترکی صحبت کرن ادامه میدادند و به من می فهماندند که فارسی بلد نیستند حرف بزنند ولی متوجه میشوند. ولی بعضی هم حتی فارسی متوجه نمی شدند و در این موارد باید از فرد دیگری به عنوان مترجم کمک میگرفتم! حتی در یک مورد، در حالی که برای استراحت در خیابان ایستاده بودم پیرمردی با یک گونی در دست به من نزدیک شد و به ترکی چیزی از من پرسید. به نظرم آدرس بود. وقتی من جمله معمول خودم را گفتم نگاهی به من کرد و با دست نشان داد که: برو بابا! و رفت . الآن از اینکه زبان ترکی بلد نیستم بسیار متأسفم و حداقل در این سفر به این ضعفم کاملاً واقف شدم.

بالاخره مجید در ساعت 6:30 بعدازظهر به تبریز رسید و بلافاصله به همراه برادر خانمش (یعقوب) به دنبال من آمد. بعد از سلام و احوالپرسی دوچرخه را بار ماشین کردیم و بطرف منزل مجید حرکت کردیم. در آنجا با الناز (همسر مجید) و خانواده وی آشنا شدم. منزل مجید در محله چرنداب (محل زندگی خانواده بهرنگی) قرار داشت. بیشتر مردم این محله اهل حق هستند. بعد از کمی گپ زدن با مجید و یعقوب چون خسته بودم، خیلی زود به خواب رفتم.

 

 

توضیحات منطقه:

تبریز شهر بزرگی است. ترافیک در آن بسیار سبک است. امروز اتوبوس کمی در شهر دیدم. ظاهراً بیشتر خطهای اتوبوس تبریز خصوصی شده اند. اما تعدادتاکسیها در شهر زیاد بود. به قول یعقوب تبریز بیشترین تاکسی را بین شهرهای ایران دارد.

نکته ای که توجه من را در تبریز به خود جلب کرد، استفاده زیاد مردم شهر از دوچرخه بود. ظاهراً ورزش دوچرخه سواری در این شهر جایگاه ویژه ای دارد.

توضیحات عکس:

دریاچه قوری گلی (در نزدیکی تبریز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

شنبه 6/5/86 (میانه- بستان آباد 112 کیلومتر)

امروز صبح ساعت 7:30 بعد از خداحافظی از خانواده قلیچ خانی به سمت بستان آباد حرکت کردم. جاده از بین کوهها، به شکل مارپیچ و بصورت کفی و با شیب ملایم بود. هنوز دو ساعتی رکاب نزده بودم که متوجه شدم لاستیک چرخ عقبم پنچر شده. این دومین پنچری سفرم بود. بعد از معطلی حدود 2 ساعت به علت پنچرگیری و بعد خرابی تیوب و تعویض مجدد آن در حالی که ظهر نزدیک شده بود مسیرم را ادامه دادم. هوا به نسبت دیروز خنکتر بود. تا جایی که بعد از توقف کوتاهی که در روستای قره چمن برای خوردن صبحانه داشتم هوا ابری شد و تا بستان آباد باد خنکی می وزید. بالاخره در ساعت 5 بعدازظهر خودم را به بستان آباد رساندم. بستان آباد در 50 کیلومتری تبریز واقع شده و اگر معطلی دو ساعته امروز صبح نبود میخواستم تا خودم را به تبریز برسانم. البته آقای قلیچ خانی به من گفته بودند که جاده از بستان آباد تا تبریز سربالایی است. ولی فکر میکنم که می توانستم تا قبل از تاریکی هوا خودم را به تبریز برسانم.

 

بعد از رسیدن به شهر، ابتدا به سازمان تربیت بدنی شهر سر زدم تا اطلاعاتی مبنی بر وجود خوابگاه ورزشی در شهر بدست آورم، که متأسفانه اداره تعطیل بود. بعد از پرس وجو از مردم محلی متوجه شدم که سالن ورزشی هادی ساعی احتمالاً دارای خوابگاه باشد. به همین منظور به سمت سالن ورزشی رفتم. وقتی به آنجا رسیدم بصورت اتفاقی با آقای بهرام اسلامی (مسئول هیأت کوهنوردی بستان آباد) آشنا شدم. آقای اسلامی که برای تمرین سنگنوردی به سالن آمده بود و پشت در منتظر بود تا مسئول سالن (آقا صمد) در سالن را باز کند، به من گفت که اتاقی در انتهای سالن بصورت خوابگاه وجود دارد. چندی بعد مهرداد، یکی از بچه های سنگنورد سالن، به ما ملحق شد. بالاخره بعد از اینکه آقا صمد آمد، با هماهنگی که آقای اسلامی با رئیس تربیت بدنی شهرستان بصورت تلفنی انجام داد، من توانستم شب را در آنجا بمانم. آقای اسلامی مربی تیم سنگنوردی بستان آباد هم بود. من امروز به غیر از مهرداد با محسن یکی دیگر از اعضای تیم آشنا شدم. اینطور که آقای اسلامی میگفت، قرار است که بزودی مسابقات کشوری در این سالن برگزار بشود. مسابقاتی که دو نفر اصلی آن بصورت مستقیم به اردوی تیم ملی دعوت میشوند. مهرداد با وجود اینکه تازه این ورزش را شروع کرده بود ولی امید اصلی تیم بستان آباد در این مسابقات محسوب میشود.

شب به یادماندنی بود. تنها خوابیدن در یک ساختمان بزرگ در محل خلوتی از شهر، تجربه ای بود که برای اولین بار داشتم کسب میکردم. من در ساعت 10 به رختخواب رفتم تا بتوانم برای فردا خوب استراحت کنم. با سروصدایی که از داخل سالن می شنیدم تنهاییم را فراموش کردم. وقتی در ساعت 12 سالن تعطیل شد و صدای بسته شدن در بیرونی را از دور شنیدم ناگهان ترس عجیبی وجودم را فرا گرفت. احساس کردم نفسم بالا نمی آمد. با خودم مبارزه کردم تا بتوانم بر این ترس بی مورد غلبه کنم و در نهایت موفق شدم و به خواب رفتم. به جد باید بگویم که این تجربه یکی از منحصربفردترین تجربه های سفرم تا بحال بود.

 

توضیحات عکس:

عکس اول: جاده میانه-بستان آباد

عکس دوم: بستان آباد- ورزشگاه هادی ساعی- مهرداد و آقای اسلامی و خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

جمعه 5/5/86 (خلخال- میانه 135 کیلومتر)

طبق زمانبندی قبلی قرار بود تا سوم مرداد از خلخال حرکت کنم. ولی بخاطر مشکلی که برای تلمبه ام به وجود آمده بود و اصلاً صلاح نمیدیدم که با تلمبه ناقص به جاده بروم، مجبور شدم در حالی که غروب دوم مرداد از تهران به خلخال رسیده بودم شب همان روز دوباره به تهران برگردم. میتوانم بگویم که این مشکل تا امروز جدیترین مشکل سفرم بوده و از تأثیر منفی آن روی روحیه ام نمیتوانم صرفنظر کنم. چرا که به اندازه کافی از برنامه عقب افتاده بودم و این مشکل دو روز مرا عقبتر انداخت. بعد از تهیه تلمبه جدید، روز 4 مرداد، دوباره به خلخال برگشتم تا بالاخره مرحله دوم سفرم را آغاز کنم.

 

امروز ساعت 6:15 حرکتم را به سمت میانه آغاز کردم. از خلخال دو مسیر به سمت میانه وجود دارد. مسیر اول که کوتاهتر است بعد از عبور از شهر گیوی (در 27 کیلومتری خلخال) از روستای گنجگاه آغاز شده و بعد از عبور از شهر ترک به میانه میرسد. مسیر دوم بعد از عبور از شهر گیوی از سه راه فیروزآباد آغاز شده و با عبور از روستای زرج آباد به میانه میرسد. مسیر اول کوتاهتر ولی پرشیب تر میباشد. با صحبت با افراد محلی و علم به شیب زیاد جاده در مسیر اول، مسیر دوم (مسیر اصلی خلخال- میانه) را انتخاب کردم. طبق زمانبندی قبلی قصد داشتم تا این مسیر را دو روزه طی کنم. ولی با پیش رفتن در این جاده، که جاده ای فرعی برای دسترسی کشاورزان منطقه به زمینهایشان میباشد، هیچ محل مناسبی برای اقامت شبانه ندیدم و این بود که سختی رسیدن یک روزه به میانه را به جان خریدم و در همان روز اول مرحله دوم سفرم فشار فزاینده ای به خودم وارد کردم. جاده از سه راه فیروزآباد سربالا بود و این سربالایی تا چند کیلومتر بعد از روستای زرج آباد ادامه داشت. جاده خلوت بود و هر از گاهی وسیله نقلیه ای از آن عبور میکرد. گرمای زیاد هوا و شیب جاده مرا خسته کرده بود. ولی نمیتوانم لذتی که از دیدن مناظر بدیع زمینهای زراعی بر روی تپه ها، میبردم را کتمان کنم. وقتی از دور به این تپه ها نگاه کردم، از شدت زیبایی آن لحظه ای توقف کردم تا بتوانم از آن عکس بگیرم. هر تکه زمین زراعی همچون وصله ای طلایی و یا زرد رنگ بود بر پیکره کوه. وقتی از جاده عبور میکردم کشاورزان را میدیدم که صبورانه در حال درو محصول خود (گندم) بودند. از مرد و زن گرفته تا پیر و جوان.

نکته ظریفی که من قبل از حرکت و ورود به این جاده در نظر نگرفته بودم ذخیره آبم بود. همانطور که نقشه هم تا حدودی گواه بود، فاصله آبادیهای نزدیک جاده تقریباً زیاد بود. سختی جاده هم مصرف آب را افزایش داد و همین امر باعث شد که ذخیره آبم در حالیکه بیش از نیمی از جاده را نرفته بودم تمام شود. میدانستم که ادامه دادن با این شرایط در ظل گرمای ظهر باعث گرمازدگی خواهد شد. ولی باید خودم را به میانه میرساندم. پس ادامه دادم. در ورودی روستای زرج آباد قهوه خانه ای قرار داشت که توانستم در آنجا آب خنک پیدا کنم.

طبق نقشه ای که من دارم (اطلس راههای ایران سال 85) جاده فیروزآباد میانه کاملاً آسفالت است. محلیها به من گفته بودند که اینطور نیست و قسمتی از آن بصورت شنی است. وقتی به روستای زرج آباد رسیدم، دیدم که محلیها درست میگفتند. ازاین روستا به مسافت تقریباً 15 کیلومتر از آن برای ترمیم جاده، آسفالت آنرا کنده بودند و اغلب آن شنی بود. وقتی به قهوه خانه زرج آباد رسیده بودم، هنوز 53 کیلومتر تا میانه راه داشتم. بدلیل خستگی مفرط ابتدا قصد داشتم تا شب را در روستای زرج آباد بمانم. ولی با تشویق مردم روستا و کارکنان راهسازی که در آنجا بودند و دانستن اینکه کمتر از 5 کیلومتر از جاده سربالایی و مابقی اکثراً کفی و سرپایینی است، تصمیم گرفتم تا راهم را ادامه دهم.

البته دوچرخه من هم از 15 کیلومتر شنی جاده بی نصیب نماند. چرخ عقبم پنچر شد. بعد از تعویض تیوب چرخ عقب حرکتم را به سمت میانه ادامه دادم. در سر راه چند جایی از قهوه خانه کنار جاده و کشاورزانی که از سر کار برمی گشتند کمی آب خنک گرفتم. ولی تمام این تلاشها مانع نشد تا گرمازده نشوم.

خوشبختانه به لطف دوست خوبم (سیاوش) قرار بود تا شب را نزد عمو و زن عموی سالخورده وی (آقا و خانم قلیچ خانی) بمانم. البته با توجه به اینکه به سیاوش گفته بودم دو روزه به میانه میرسم، آنها انتظار داشتند که من فردا برسم. با وجود آنکه تقریباً به شکل سرزده مهمان این زوج دوست داشتنی شدم، ولی باید بحق بگویم که در پذیرایی از من سنگ تمام گذاشتند. به لطف و رسیدگی خانم قلیچ خانی مشکل گرمازدگی ام تا حد زیادی کاهش یافت. امروز بجز آشنایی با این زوج دوست داشتنی افتخار آشنایی با آقا حسین، همسایه دیوار به دیوار آقای قلیچ خانی، را نیز پیدا کردم. این همسایه که در دوری فرزندان این زوج کهنسال جای خالی پسرشان را پر کرده، معلم بود.

توضیحات منطقه:

وقتی مشکل برخورد به بی آبی ام در امروز را با آقای قلیچ خانی در میان گذاشتم، وی گفت که این جاده دارای چشمه های فراوانی در اطراف خود است، که آب شرب مردم روستاهای اطراف را تأمین میکند. و براحتی میتوانستم از آنها استفاده کنم.

توضیحات عکس:

عکس اول: جاده فیروزآباد-میانه

عکس دوم: میانه- خانم و آقای قلیچ خانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط یاشار  |