سهشنبه 9/5/86 (تبريز-اروميه 165 كيلومتر)
امروز صبح بعد از خوردن صبحانه به همراه مجيد در ساعت 6:30 از خانه خارج شديم. مجيد با ماشين به دنبال من حركت ميكرد. قرار بود تا به سمت راهآهن برويم و از آنجا من وارد جاده آذرشهر، كه به سمت درياچه اروميه ميرفت، بشوم. قصد داشتم تا براي رفتن به اروميه از روي درياچه عبور كنم. بعد از رسيدن به راهآهن از مجيد خداحافظي كردم. مجيد گفت كه در جاده به من ملحق خواهد شد.

جاده از تبريز تا شبهجزيره اسلامي كفي است. تردد ماشينها در اين جاده تا رسيدن به سه راه شبه جزيره بسيار زياد بود و همين امر باعث آلودگي هوا شده بود. در كنار پليس راه آذرشهر (واقع در 20 كيلومتري تبريز) چراغي قرار دارد كه در صورت نا آرام بودن درياچه و عدم كار كردن شناورهايي كه براي جابجايي ماشينها در درياچه جابجا ميشوند، چراغ قرمز روشن ميشود.

لازم به ذكر است كه چند كيلومتر از جادهاي كه از روي درياچه به سمت اروميه ميرود، هنوز ساخته نشده و براي جابجا كردن ماشينها در اين فاصله از شناور استفاده ميشود. ماشينها بجز ماشينهاي سنگين كه اصلاً اجازه عبور از درياچه را ندارند، براي استفاده از شناور بايد بليط تهيه كنند. چون سرعت شناورها پايين است معمولاً صف ماشينهايي كه منتظر سوار شدن روي شناور هستند طولاني است. مدت زماني كه شناور عرض درياچه را طي ميكند در حدود يك ربع است و براي همين يك ربع مردم ساعات زيادي را در اين صفها تلف ميكنند. البته ماشينهاي محلي بدون نوبت سوار ميشوند.

در حدود 10 كيلومتري بعد ايلخچي بودم كه مجيد به همراه يعقوب و داريوش به من ملحق شدند. بعد از كمي استراحت و خوش و بش كردن با بچهها حركتم را به سمت شبه جزيره ادامه دادم.

بعد از عبور از سه راهي شبه جزيره، هرچه به سمت شبه جزيره ميرفتم از ترافيك جاده كمتر و كمتر ميشد تا جايي كه وقتي به شبه جزيره رسيدم ديگر عبور ماشينها در جاده به ندرت اتفاق ميافتاد.

جاده تا شبه جزيره كفي بود. جادهاي كه شبه جزيره را براي رسيدن به درياچه دور ميزد داراي شيب ملايمي بود. وقتي اين جاده را طي ميكردم، منظره درياچه از دور معلوم ميشد و هرچه بيشتر در اين جاده پيش ميرفتم فاصله من رفته رفته با درياچه كمتر و كمتر ميشد. تا اينكه به اسكله رسيدم. وقتي به آنجا رسيدم با صف طولاني ماشينها روبرو شدم. قبل از رسيدن به اسكله آبم تمام شده بود و تشنگي داشت كم كم اذيتم ميكرد. وقتي به صف ماشينها رسيدم در كنار يكي از ماشينها ،كه اتفاقاً آنها هم خانوادگي از تهران ميآمدند، توقف كردم و از آنها پرسيدم كه آب خنك دارند يا نه. اين درخواستم با استقبال گرم آنها روبرو شد. هر دو قمقمه را برايم پر كردند. به من گفتند كه چون پياده محسوب ميشوم خارج نوبت ميتوانم سوار شناور شوم و احتياجي به تهيه بليط ندارم. وقتي به سر صف رسيدم و از مسئول فروش بليط پرسيدم، ديدم كه همينطور است. خوشبختانه همان موقع كه من رسيدم يك شناور هم رسيد و بلافاصله سوار آن شدم. بعد از اينكه شناور پر شد با سرعت بسيار پايين شروع به حركت كرد. در حال حركت به خوبي مراحل ساختن پل ميانگذر درياچه را ميتوان ديد. بعد از حدود 15 دقيقه شناور به طرف ديگر درياچه رسيد. جاده از آنجا تا اروميه كفي بود. قسمتي از جاده در حال ترميم بود. به همين خاطر در برخي جاها جاده تنگ ميشد. البته به دليل خلوت بودن جاده، اين مسئله خيلي مشكلساز نبود. نزديكيهاي اروميه در اطراف جاده مزارع گل آفتابگردان و ذرت نظرم را به خود جلب كرد.تعدادي لك لك ديدم كه در اين مزارع نشسته بودند. متأسفانه موفق نشدم تا از آنها عكسي بگيرم.

در ساعت 3 بعدازظهر به اروميه رسيدم. بايد ساعت ورودم به شهر را در پليس راه ثبت ميكردم. در اين مسير كه وارد شهر شدم، پليس راهي وجود نداشت. با پرس و جو از مردم محلي متوجه شدم كه دو پبيس راه در نزديكي اروميه وجود دارد. يكي پليس راه سلماس در 15 كيلومتري و ديگري پليس راه مهاباد در 30 كيلومتري شهر. اول تصميم گرفتم كه تا پليس راه سلماس بروم و ساعت بزنم. ولي وقتي 10 كيلومتر راه رفته بودم با پيمان، دوست يكي از دوستانم (ارشيا) كه قرار بود پيشش بروم، صحبت كردم، متوجه شدم كه جاده را اشتباه رفتم. ديگر رمقي برايم نمانده بود. تصميم گرفتم ساعت زدن را به روز حركتم از اروميه موكول كنم، چون پليس راه مهاباد در سر راهم بود. به كمك پيمان يك تأئيديه از پليس راه سر جاده مهاباد، كه مهر ثبت ساعت نداشت، گرفتم تا بعداً وقتي به پليس راه اصلي رسيدم مهر بزنم.

پيمان آدرسي به من داد تا در آنجا به دنبال من بيايد و به اتفاق به منزلشان برويم. من خسته بودم و راه را گم كردم. بالاخره به كمك سه دوست نوجوان دوچرخهسوار، به نامهاي علي، امير و نيما موفق شدم تا آنجا را پيدا كنم. وقتي به منزل پيمان رسيدم با خانوادهاش و رضا (دوست پيمان) آشنا شدم.

امروز بيش از 180 كيلومتر ركاب زده و بسيار خسته شده بودم. ولي با اين وجود با پيشنهاد پيمان براي رفتن به تفرجگاه بند موافقت كردم. اين تفرجگاه در جنوب اروميه در دل كوه واقع شده و مانند منطقه فرحزاد در تهران داراي رستورانهاي متعددي در كنار جاده ميباشد. مردم براي تفريح و استفاده از آب و هواي عالي آن به اين منطقه ميآيند. وقتي براي خوردن آش در يكي از رستورانها توقف كرده بوديم، يك آشيق به كنار ما آمد و با ساز و صداي گرمش چند دقيقهاي براي ما موسيقي آذربايجاني اجرا كرد. موقع برگشت از آنجا متوجه شدم كه بجز اين فرد، آشيقهاي ديگري هم بين رستورانها در رفت و آمد هستند. آنها براي گذراندن زندگي از هنر زيباي خودشان استفاده ميكنند.
شب بعد از خوردن شام به همراه خانواده پيمان، به خانه يكي از دوستان او رفتيم. من خيلي خسته بودم، زود رفتم و خوابيدم.
توضيخات منطقه:
- پل ميانگذري كه جاده را از يك طرف به طرف ديگر درياچه اروميه متصل ميكند، نزديك به بيست و خردهاي سال است كه قرار است ساخته شود. دولت قول داده كه تا پايان شهريور ماه ساخت آن را تمام كند. البته در زمان جنگ پلي توسط سپاه ساخته شده بود كه به علت غير علمي بودن آن، فرو ريخت. براي ساختن اين پل جديد مطالعات زيادي بر روي نوع سيمان بكار رفته در آن انجام شده. آب درياچه به دليل نمك زيادي كه دارد خيلي زود پايههاي پل را ميخورد. به همين دليل در مصالحي كه براي ساخت آن استفاده ميشود،دقت فراواني شده است.
- از بدو ورودم به شهر بستانآباد، وقتي با تابلوي بزرگي با عكسي از استاد شهريار به همراه قطعه شعري از منظومه حيدرباباي وي روبرو شدم، توجهم به جايگاه اين شاعر در بين توده مردم آذري زبان جلب شد. نيمي از ارزشي كه اهل حق براي شهريار قائلند بخاطر سرودن شعري در مدح حضرت علي ميباشد.
- به قول پيمان برخورد قوميتي خطرناكترين نوع اختلافات را بين انسانها موجب ميشود. شايد ريشهيابي اين برخوردها به يافتن راهحلي انساني براي پايان دادن به تمام اختلافات قوميتي و حتي از بين رفتن محروميتهاي ناشي از آن باشد. هنوز مردم آذربايجان اتفاقات سال گذشته را كه به كشته و مجروح شدن چندين نفر منجر شد فراموش نكردهاند. شايد شروع آن اتفاقات تنها از چاپ يك كاريكاتور بود. ولي اثرات آن نشاندهنده بغض عميقي است كه در طي ساليان در دل مردم نهفته است. بغضي ناشي از تبعيضات. اوج اتفاقات آن زمان مربوط به نقده بود كه در آن حداقل 4 نفر كه يك نفرشان محصل بود كشته شدند. هنوز هم جو اين بغض در اين منطقه وجود دارد.
-
اروميه اولين شهري در مسيرم بود كه در آن بطور جدي با معضل كودكان كار و خيابان برخورد كردم. كودكان دستفروشي كه در سر چهارراهها به فروختن آدامس، چسب و ... پرداخته و يا كفش واكس ميزنند. اروميه شهري رو به رشد است. روستاي بند، در جنوب اروميه، كه تا چندي پيش از ييلاقات اين منطقه بشمار ميرفته و مردمانش با كشاورزي و دامپروري گذران عمر ميكردند، همينك بعلت همين رشد شهري تبديل به حاشيه شده و مردم آن حاشيهنشين شدهاند و بيشتر ساكنان آن كرد هستند. كودكاني كه مشاغل كاذبي چون دستفروشي را انجام ميدهند، اكثراً اهل همين روستا هستند.
توضیحات عکس:
عکس اول: راه آهن تبریز- قدیمیترین لکوموتیو ایران
عکس دوم: نمایی دور از دریاچه ارومیه
عکس سوم: دیدار در جاده (از راست مجید- داریوش- یعقوب)
عکس چهارم: منظره ای از شوره زارهای نزدیک دریاچه
عکس پنجم: جاده شبه جزیره- دریاچه
عکس ششم: جاده اسکله- ارومیه
عکس هفتم: دریاچه ارومیه
عکس هشتم: از راست نیما - امیر - علی








