تبليغاتX
مشاهده گر

مشاهده گر

سه­شنبه 16/5/86 (روستای قمچیان- مریوان 55 کیلومتر)

دیشب تقریباً نخوابیدم. اولین باری بود که در این سفر چادر می­زدم و اولین باری بود که در زندگی­ام تنهایی در چادر مانده بودم. تا صبح احساس می­کردم که کسی در بیرون به دور حیاط قدم می­زند. چون تاریکی مطلق بود چیزی نمی­دیدم. صبح که از خواب بلند شدم، متوجه شدم که این صدا مربوط به یک سگ ولگرد بود که اتفاقاً قبلاً آقا جمال در موردش با من صحبت کرده بود!

صبح بعد از جمع کردن وسایلم به قهوه­خانه کوهستان رفتم تا صبحانه­ای بخورم و با زینار خداحافظی کنم. عجله­ای برای راه افتادن نداشتم. وقتی به آنجا رسیدم زینار نبود. ولی پدرش بود. چند دقیقه­ای صبر کردم تا چایی او آماده شد و صبحانه خوردم. از او آدرس پستی برادرش در مریوان را گرفتم تا بعداً بتوانم برای زینار چند جلدی کتاب بفرستم. قولش را دیروز به خودش داده بودم.

در ساعت 7:45 بعد از خداحافظی از ایشان مسیرم را به سمت مریوان ادامه دادم. در حدود 10 کیلومتر جاده سربالایی و بقیه سرپایینی و کفی بود. این جاده باریک، دارای پیچهای خطرناک و مشرف به دره است. اوج خطرناک بودن آن وقتی بود که جاده سرپایینی بود. با وجود پیچهای تند آن، اگر کنترل دوچرخه را نداشتم، امکان بروز حادثه بسیار وجود داشت. در حدود 30 کیلومتری مریوان، در حالیکه برای استراحت و گرفتن عکس از گله­ای که از آنجا عبور می­کرد، در خارج کارگاه سد سازی گاران توقف کرده بودم، با آقا کمال آشنا شدم. وی که جزو تیم نقشه­برداری بود امروز استثناءً بخاطر اینکه همکارش مرخصی بود بجای او در کانکسی خارج کارگاه به کنترل کامیونهای ورودی کارگاه مشغول بود. وی مرا به خوردن چای دعوت کرد. در مدتی که چای آماده شود، کلی با هم گپ زدیم. کمال لیسانس ادبیات فارسی دارد و ساکن مریوان است. مطالعات خیلی خوبی در زمینه ادبیات فلرسی و کردی دارد. حتی چند ترجمه هم از فارسی به کردی و بالعکس تاکنون انجام داده، ولی جایی چاپ نکرده. در مورد ادبیات و مشکلات کار در کارگاه سدسازی با هم صحبت کردیم. قرار شد غروب وقتی که از سر کار برگشت با من تماس بگیرد تا با هم ملاقات داشته باشیم و بیشتر بتوانیم با هم صحبت کنیم.

اتفاق جالب دیگری که افتاد برخورد من با نگهبان کارگاه بود. پیرمردی بود با لباس کردی. در ابتدای توقفم فکر کردم که یکی از چوپانان گله است. ولی وقتی گله رفت و او آنجا ایستاده بود، متوجه شدم که اینطور نیست! از من خواست که از او عکس بیاندازم. بعد از اینکه چند سؤالی در مورد سفرم و هزینه­های آن پرسید، ناگهان گفت: «اگر از تو بخواهند کارت شناسایی داری؟!» گفتم: «بله.» گفت: «خوب، ببینم.» من که تا آن موقع خیلی آرام مشغول صحبت بودم جا خوردم و گفتم:«چرا باید به شما کارت نشان بدهم.»گفت:«مگه نمی­بینی، من دژبانم!» من دیگر عصبانی شده بودم. کار داشت به جاهای باریک می­کشید که مرد دیگری با لباس معمولی و سوار بر موتور به ما نزدیک شد و پرسید چه خبر است. وقتی قضیه را برایش گفتم، به پیرمرد گفت که مگر فصد ورود به کارگاه را دارد و او گفت نه. آنگاه مرد رو به من کردو گفت:« آقا برو» آن لحظه خیلی عصبانی بودم. با کمال صحبت می­کردیم و از آن ماجرا گذشته بود، به عناوین مختلف به در کانکس کمال می­آمد و به من تعارف چای می­کرد و می­گفت که ناهار سفارش دادم  باید مهمان ما باشی! به نظرم شخصیت عجیبی رسید. تمام سعی خود را می­کرد تا از دل من در بیاورد. وقتی هم که از کمال خداحافظی می­کردم و داشتم راه می­افتادم به طرفم آمد و یک شلیل به رسم یادبود به من داد!

ساعت 1 به مریوان رسیدم. آقای وطن­دوست با آقای زینتی (مسئول سازمان میراث فرهنگی شهرستان مریوان) هماهنگ کرده بود که برای اقامت شب من محلی را مهیا کند. وقتی به شهر رسیدم و با اداره تماس گرفتم آقای زینتی نبودند. آقای حدادیان (باستان­شناس سازمان) به دنبال من آمد و به اتفاق به سازمان رفتیم. برایم توضیح داد که سازمان امکانات رفاهی خاصی در اختیار ندارد و فقط یک اتاق خواب در خود سازمان هست که یکی از کارکنان (آقا فرامرز) در آنجا می­ماند و من اگر مایل باشم می­توانم شب را آنجا بمانم. به پیشنهاد ایشان به صدا و سیمای مریوان رفتیم و یک مصاحبه رادیویی با صدای مریوان انجام دادم. بعد دوباره به سازمان یرگشتیم. ایشان از من خداافظی کرد و من نزد آقا فرامرز در سازمان ماندم. سازمان تعطیل شده بود. آقا فرامرز اهل اورامانات (روستای ناو) است و الآن به عنوان ناظر سازمان فعالیت می­کند. جوان ساده و بسیار پاکی است.

بعد از کمی استراحت به داخل شهر رفتم تا به بروزرسانی وبلاگم بپردازم و اگر فرصت شد سری هم به دریاچه زریوار بزنم. به کمک آقا فرامرز با آقای ساسان جهانی (مسئول هیأت دوچرخه­سواری مریوان) آشنا شدم. کسی که یک تنه چند سال پیش این هیأت را تأسیس کرده و اکنون این هیأت بیش از 140 عضو دختر و پسر دارد. به همت آقای جهانی تا کنون چند دوره مسابقات همگانی و تور دوچرخه­سواری برگزار شده که از جمله آن می­توان به تور دوچرخه­سواری مریوان- سردشت (به مناسبت سالگرد بمباران شیمیایی سردشت) و مریوان- حلبچه ( به مناسبت سلگرد واقعه حلبچه) اشاره کرد. وی از عدم حمایت مسئولان از هیأت گله می­کرد. ولی با تمام این تفاصیل همچنان به کار خود ادامه می­دهد و روز بروز تعداد بیشتری از جوانان و خانواده­ها را با این رشته ورزشی آشنا می­کند. دفتر هیأت همان تعمیرگاهی بود که اقای جهانی در آن کار می­کر. جلسات هیأت در همین مغازه تشکیل می­شود.

 

بعد از آشنایی با آقای جهانی به منزل کمال رفتم. در آنجا با همسرش آشنا شدم. شب بسیار خوبی بود. با هم به گفتگو نشستیم. بعد از خوردن شام از آنها خداحافظی کردم و به سازمان پیش آقا فرامرز برگشتم.

 

توضیحات عکس:

عکس اول: جاده قمچیان- مریوان (گله بز)

عکس دوم: سازمان میراث فرهنگی مریوان- از راست آقا فرامرز و آقای حدادیان

عکس سوم: مریوان- من و آقای جهانی

عکس چهارم: مریوان- کمال و همسرش و من(منزل کمال)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

دوشنبه 15/5/86 (بانه- روستای قمچیان 96 کیلومتر)

امروز صبح ساعت 7 از بانه به سمت مریوان حرکت کردم. قبل از سفر برای رفتن به مریوان جاده فرعی­ای را انتخاب کرده بودم که بسیار کوتاهتر از مسیر اصلی بانه- مریوان است. این جاده 20 کیلومترش به علت عملیات راهسازی خاکی است. مسیر اصلی بانه- مریوان از سقز عبور می­کند و در حدود 80 کیلومتر از این مسیر فرعی طولانی­تر است. تا قبل از رسیدن به بانه با هر کس که صحبت می­کردم، از وجود این جاده بی­اطلاع بود و تا رسیدن به بانه فکر می­کردم که شاید نقشه اشتباه دارد. بالاخره در بانه با پرس و جو متوجه شدم که این جاده هست که جدای کوتاهتر بودن از لحاظ شیب هم خیلی بهتر از جاده اصلی است. تنها سربالایی آن تا قبل از رسیدن به تقاطع آن با جاده اصلی، یک گردنه در خروجی شهر بانه است و بقیه مسیر کفی و یا سرپایینی است. تنها عیب آن خاکی بودن است که سرعت حرکت را بسیار پایین می­آورد. این راه در حال حاضر بعلت عملیات راهسازی به روی ماشینها تقریباً بسته است. ولی با دوچرخه می­توان از آن عبور کرد. بالاخره با سبک سنگین کردن ترجیح دادم تا سختی عبور از 20 کیلومتر خاکی را به خودم و دوچرخه تحمیل کنم و از طولانی­تر کردن مسیرم پرهیز کنم و همان برنامه قبلی­ام را اجرا کنم.

تا رسیدن به گردنه، جاده تقریباً کفی بود. پوشش گیاهی اطراف جاده به مانند مسیرهای چند روز گذشته­ام در کردستان بود. درختان جنگلی سرسبز. هر چه به گردنه نزدیکتر می­شدم از این پوشش کم می­شد. تا جایی که موقعی که از گردنه عبور کردم پوشش گیاهی بسیار کم شد و رنگ کوهها از سبز به قهوه­ای تغییر کرد. در انتهای گردنه جاده خاکی شروع شد. چند کیلومتر ابتدایی و انتهایی آن زیرسازی شده و شرایط مطلوبی داشت. ولی اغلب قسمتهای آن وضعیت مناسبی نداشت و حتی در بعضی جاها غیرقابل عبور بود. کارگران راهسازی مرا با تعجب نگاه می­کردند و برایشان خیلی جالب بود که کسی با دوچرخه در این گرما از این مسیر عبور کند. وقتی به انتهای جاده خاکی، تقاطع آن با مسیر اصلی سقز-مریوان که یک ایست بازرسی در آن واقع بود، رسیدم تمام لباسها، وسایلم و دوچرخه خاکی شده بود. به قدری خاک روی زنجیر دوچرخه­ام نشسته بود که چرخش آنرا با مشکل روبرو می­کرد.

طبق زمانبندی اولیه، برای طی کردن مسیر بانه- مریوان دو روز دز نظر گرفته بودم. ولی در نظر داشتم تا سعی خودم را برای طی کردن آن در یک روز بکنم. از ایست بازرسی به مسافت حدود 3 کیلومتر آسفالت جاده را به منظور تعویض آن کنده بودند. ولی از آن به بعد آسفالت به حالت عادی وجود داشت. مسیر از آن به بعد کفی و در بعضی جاها دارای سربالایی خفیفی بود. ذخیره آبم تمام شده بود و خستگی بر من چیره شده بود. احساس کردم پاهایم برای رکاب زدن سنگین شده است. تصمیم گرفتم تا بر طبق برنامه قبلی عمل کنم و امشب را در بین راه در یکی از روستاها بگذرانم و فردا خودم را به مریوان برسانم. اولین انتخابم روستای بسطام در 65 کیلومتری مریوان بود. وقتی به آنجا رسیدم ساعت 2 بعدازظهر بود. بخاطر گرمای هوا، شهر تقریباً تعطیل بود. همانطور که ایستاده بودم و به روستا نگاه می­کردم تا محل مناسبی برای اقامت شب و یا حداقل آب خنکی برای ادامه مسیرم پیدا کنم، متوجه شدم که جوانی (عثمان) به من نزدیک می­شود. از او پرسیدم که آب خنک دارد. او که سر و وضعم را دید، مرا به خانه­اشان دعوت کرد. اول قبول نکردم. بالاخره با اصرار خودش و برادرش (سعید) به خانه آنها رفتم. به گپ زدن با آنها مشغول شدم. برایم غذا آوردند (گوجه سرخ شده به همراه نان، ماست و پیاز که بعداً فهمیدم در روستاهای کردنشین بهترین غذا برای پذیرایی از مهمان است) و به من چای دادند. در مورد مسائل مختلفی با هم صحبت کردیم. هر دوی آنها نانوا بودند و در تنها خبازی ده کار می­کردند. عثمان تمام جاهایی را که در زندگی خود دیده بود، بین سقز و مریوان خلاصه می­شد و تا کنون از آن فراتر را ندیده بود. 25 سال داشت. آنطور که خودش می­گفت علاقه­ای هم ندارد که بیش از آنچه دیده ببیند. این نکته برایم خیلی جالب بود. همین ندیدن و مقاومت از پذیرش مسائل نو باعث شده که تضادی در زندگی وی وارد نشود و از زندگی که دارد خیلی راضی باشد. یک زندگی آرام و خیلی ساده. سعید از عثمان کوچکتر است و تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده. بر دیوار منزل آنها عکس بزرگی از شیخ عثمان وجود دارد. وی که از دراویش کرد ترکیه بوده تا چند سال پیش در قید حیات بوده. به گفته عثمان، وی بعد از مدتها درویشی کردن بصورت خدادادی علم طب گیاهی را پیدا کرده و در این زمینه فعالیت می­ کند.

وقتی عثمان از وی سخن می­گفت، احترام به این شخصیت را در لابلای حرفهایش احساس می­کردم. بعداً در چند جای دیگر باز هم با تصاویری از این شیخ برخورد کردم و جایگاه مردمی وی بیش از پیش بر من روشن شد. کمی بعد آقا رئوف ،فامیل این خانواده، هم به ما اضافه شد. آقا رئوف اهل کوه چهل­چشمه بود و آنطور که حدس زدم روی ماشین مرزی کار می­کرد. آنها اصرار کردند که شب را پهلوی آنها استراحت کنم. ولی بهتر دیدم که از آنجا بروم. بعد از گرفتن آب خنک از آنها در هنگام خداحافظی از من پرسیدند که آیا پول کافی دارم یا نه. و اگر ندارم به من بدهند! این پیشنهاد از صمیم قلب بود و نه از روی تعارف. این را کاملاً درک کردم. خانواده­ای که خود در منطقه­ای محروم بسر می­برد و از لحاظ مالی مشکل دارد چنین پیشنهادی را به من داد. این برخورد به قدری در من تأثیر گذاشت که زیبایی آن در خاطر من مانده و به جد می­توانم بگویم که این اتفاق از بهترین خاطرات سفرم تا امروز می­باشد.

بعد از خداحافظی از این دو برادر و آقا رئوف حرکتم به سمت مریوان ادامه دادم. دوباره قصد کردم که خودم را به مریوان برسانم. ولی هنوز چند کیلومتری از آنجا دور نشده بودم که دوباره خستگی بر من چیره شد. تصمیم گرفتم که در اولین روستا توقف کنم. نزدیک به 15 کیلومتر که از بسطام دور شدم به روستایی به نام قمچیان رسیدم. جاده از میان روستا عبور می­کرد. ساعت از 5 گذشته بود. همینطور که سربالایی ورودی روستا را طی می­کردم و سرم از فرط خستگی پایین بود، متوجه صدایی شدم که به من سلام می­کرد. وقتی به کنار دستم نگاه کردم، نوجوان اسحله به دوشی دیدم که با شلوار کردی سوار بر دوچرخه در کنار من ایستاده بود و به من لبخند می­زد. از من دعوت کرد که برای رفع خستگی و خوردن چای به قهوه­خانه آنها (قهوه­خانه کوهستان) بروم. از دیدن این صحنه جا خورده بودم. با دیدن این نوجوان تصویر یک مبارز کرد در ذهنم مجسم شد. چهره، نگاه، لباس و آن اسلحه تصویر یک مبارز را به او داده بود. با کمال میل دعوتش را پذیرفتم. نامش زینار یود. 14 سال داشت. به نسبت سنش اندام کوچکی داشت. به همراه پدرش در قهوه­خانه کار می­کرد. موقعی که ما وارد قهوه­خانه شدیم پدرش آنجا نبود. برای بردن جنس به سقز رفته بود. همینطور که چای درست می­کرد، زیرچشمی به من نگاه می­کرد. می­گفت که امروز نتوانسته با تفنگ ساچمه­ای­اش بیش از یک گنجسک شکار کند. پسر باهوشی بود. امسال در مدرسه شاگرد اول شده بود. کتاب می­خواند. کتاب از کتابخانه مدرسه می­گرفت. ولی الآن که تابستان است و مدرسه تعطیل، کتابهای درسی سال پیشش را دوره می­کند. واقعاً باید بگویم که مسحور این کودک شده بودم. هر چه بیشتر با او صحبت می­کردم احترامم نسبت به او بیشتر می­شد. می­گفت که کمک به پدرش در اداره قهوه­خانه وقت زیادی برای مطالعه در اختیارش نمی­گذارد. متانت خاصی در وجودش بود. موقعی که برای گرفتن عکس از او اجازه گرفتم، پاسخ داد هر طور که خودت دوست داری!

زینار اصرار داشت که شب را در منزلشان باشم. به او گفتم که ترجیح می­دهم در یک جای امن چادر بزنم و مزاحمشان نشوم. تصمیم گرفته بودم که در حیاط خانه بهداشت ده، که در طرف دیگر جاده قرار داشت، چادر بزنم. از دور جای امنی به نظر می­رسید. زینار تا پایین جاده که راه خانه بهداشت از آنجا شروع می­شد، همراهم آمد و وقتی از او جدا می­شدم به من گفت که: از دستت ناراحت شدم. باید می­آمدی پیش ما!

 به خانه بهداشت که رسیدم کسی آنجا نبود. ولی خیلی زود فردی (آقا جمال) از خانه­ای که در پشت خانه بهداشت بود خارج شد و بطرف من آمد. آقا جمال بهدار و مسئول خانه بهداشت بود. اجازه داد که در حیاط آنجا چادر بزنم. همچنین اجازه داد تا دوچرخه را در خانه بهداشت بگذارم. البته اصرار زیادی داشت که به خانه آنها بروم و یا حداقل روبروی خانه­اشان چادر بزنم. برایش توضیح دادم که اینجا، با وجود حصار اطرافش برای چادر زدنم خیلی مناسبتر است. چادر را علم کردم و به سرویس دوچرخه مشغول شدم. در این حال آقا جمال به پیش من آمد و کلی با هم گپ زدیم. کلی وسایل و خوراکی برایم آورد. از دوغ گرفته تا زیرانداز و کلمن. دائماً به من خرده می­گرفت که چرا به منزلشان نمی­روم و هر بار که برایش توضیح می­دادم، در آخر اصطلاح معروف: « شما اختیار دارید! » را بکار می­برد. اصطلاحی که بعداً من خیلی در کردستان شنیدم. و این نشاندهنده چیزی جز مهمان­نوازی کردها نیست.

 

توضیحات منطقه:

  • در روستای بسطام و روستاهای اطراف آن مدرسه تا پایه راهنمایی وجود دارد. و برای دبیرستان، بچه­ها باید به شهر بروند. برای اقامت در شهر هم باید خانه اجاره کنند. معمولاً به قدری این هزینه­ها زیاد است که خیلی از کودکانی که دوره راهنمایی را تمام می­کنند به فکر ادامه تحصیل نیستند و خیلی از آنهایی هم که به شهر می­روند، خیلی زود تحصیل را رها کرده و به ده برمی­گردند. پدر زینار لطف بزرگی در حقش کرده و او را به مدرسه شبانه­روزی در شهر فرستاده. این مدرسه دوره دبیرستان هم دارد.
  • بیماری رایج در روستای قمچیان تب مالت است. خانه بهداشت این روستا پزشک ندارد و در مواردی که احتیاج به پزشک می­شود بیمار باید در حدود 70 کیلومتر برود تا خود را به سقز برساند.

توضیحات عکس:

عکس اول: جاده خروجی بانه به سمت بوئین سفلی

عکس دوم: نمایی از تنها گردنه مسیر- شروع جاده خاکی

عکس سوم: همراه خسته من!

عکس چهارم: روستای بسطام. از راست عثمان- رئوف-سعید و من

عکس پنجم: روستای قمچیان-بزرگ مرد کوچک (زینار)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

یکشنبه 14/5/86 (اقامت در بانه)

امروز به تکمیل گزارش سفرم و به روز رسانی وبلاگم پرداختم. قبل از ظهر به دفتر سازمان میراث فرهنگی رفتم تا آقای وطن­دوست را ببینم. آنطور که امیرحسین گفته بود و همانطور که خودم هم دیدم، ایشان بسیار پرانرژی هستند و تلاش خیلی زیادی در حفظ و معرفی میراث فرهنگی و توسعه صنعت گردشگری شهرستان می­کنند. تلاشهای ایشان مرا به هم به وجد آورد. در یک چنین شهر کوچکی، چنین فردی همچون گوهر است. هدفش بهبود وضعیت منطقه محل سکونتش است و در این راه با دل و جان کار می­کند.

بعدازظهر به گشتن در شهر، رفتن به بازار و پاساژهای شهر پرداختم. پاساژهای بانه که جاذبه گردشگری اصلی شهر است پر از جنسهای چینی، اروپایی و امریکایی است. در اصل این محصولات نتیجه تلاش قاچاقچیان مرزی است.

از نمونه فعالیتهای آقای وطن­دوست برگزاری سالانه نمایشگاه صنایع دستی استانهای کشور در بانه است. امسال هم زمان برگزاری آن از شانس من با موقع حضورم در شهر مقارن شده بود. نزدیک غروب سری به آنجا زدم. به غیر از غرفه­های مربوط به کردستان که صنایع دستی استان خود را ارائه کرده بودند، غرفه­های سایر استانها، بغیر از یکی دو مورد، همه چیز داشتند به جز صنایع دستی استانشان. خود آقای وطن­دوست هم از کیفیت برگزاری نمایشگاه امسال زیاد راضی نبود. ولی نکته­ای که ایشان رویش تأکید کرد و به نظرم شاید باعث کمرنگ شدن پایین بودن سطح کیفی نمایشگاه باشد، تأثیر وجود چنین مراسمی در زندگی یکنواخت و عادی مردم مرزنشین بانه است. تا جایی که من متوجه شدم، هدف آقای وطن­دوست هم چیزی بغیر این نبود. البته به قول آقای وطن­دوست دلیل اصلی افت کیفی نمایشگاه نسبت به سالهای قبل، مشکل سهمیه بندی بنزین است که خیلی از کسانی که هر ساله در نمایشگاه شرکت می­کردند بخاطر دوری راه از شرکت در نمایشگاه امسال صرف­نظر کردند.

امروز در نمایشگاه همچنین با آقای فریدون عبدالهی در یکی از غرفه­ها، که محل نمایش آثار هنری وی بود، آشنا شدم. موضوع نمایشگاه فاجعه انفال در کردستان عراق بود. تابلوهای نقاشی که به دنبال هم ماجرای انفال را داستان­وار تعریف می­کردند، همه به وسیله مواد طبیعی ( پوسته تخم­مرغ، چای خشک، انواع شن و ماسه طبیعی، سنگ ریزه، تکه­های چوب، شنهای رنگی و چسب چوب) درست شده بودند. انفال فاجعه­ای بود که توسط صدام در کردستان عراق برای سرکوبی کردها اتفاق افتاد. در آن زمان صدام به کمک ارتشش بیش از 4 هزار روستا را بصورت کامل تخریب کرد و بیش از 182 هزار نفر را به قتل رساند. فاجعه­ای انسانی که ابعاد آن بسیار وسیع است. آقای عبدالهی دبیر هستند و در ضمن هنرمندی خوش ذوق. سبک کاری ایشان خاص خودشان است. موضوع کارهایشان هم فولکلور کردستان است. مجموعه دیگری هم با موضوع حلبچه تهیه کرده­اند. ایشان تا بحال آثار خود را در ایران و عراق به نمایش گذاشته­اند. وقتی در مورد سفرم با ایشان صحبت کردم و علاقه مرا به آثارش دید، غروب به اتفاق به منزلش رفتیم تا سی­دی آثارش را به عنوان یادگاری به من بدهد. وقتی به منزلشان رسیدیم مرا بداخل دعوت کرد. در اتاق وی چند کتابخانه بزرگ چوبی با درب شیشه­ای قرار داشت که به جای کتاب در آنها سنگهای زیبایی که وی یا شاگردانش از کوهها جمع­آوری کرده بودند، حیوانات و حشرات نگهداری شده در الکل و آثار هنری ایشان به زیبایی تفکیک و با نظم جالبی چیده شده بود. در اصل اینها کلکسیون آقای عبدالهی بود که سلیقه جالب ایشان را نشان می­داد. بعد از گرفتن چند عکس یادگاری از ایشان خداحافظی کردم تا به نمایشگاه برگردم. موقع خروج از منزل با مادر وی برخورد کردم که همراه او زندگی می­کرد. وقتی مرا دید به زبان کردی به من خوشامد گفت و از من خواست تا مهمانشان باشم. فارسی نمی­توانست حرف بزند، ولی متوجه می­شد. برایش توضیح دادم که باید بروم. از آنها خداحافظی کردم و به نمایشگاه برگشتم.

 

امروز همینطور از غرفه کردستان کلانه آربابا (نان محلی این منطقه که  به همراه پیازچه و تره درست می­شود) گرفتم. آربابا نام کوه بلندی­است که مشخصه شهر بانه است.

 

توضیحات منطقه:

  • لهجه مردم مرزنشین این منطقه کردی- عربی است. لهجه­ای که کاملاً متفاوت با لهجه کردی در سایر مناطق کردستان است. ظاهراً دست نخورده­ترین زبان در کردستان، زبان «هورامی» متعلق به منطقه اورامانات است.
  • تنها پارک شهر که در بلندترین نقطه شهر واقع شده، دوکانان نام دارد. این پارک محل برگزاری نمایشگاه صنایع دستی بود.
  • به گفته آقای وطن­دوست، صنعت گردشگری شهرستان بانه در سالهای اخیر رشد خوبی داشته. بطوریکه در 18 روز نخست امسال نیم درصد از مسافرین نوروزی کشور (در حدود 560 هزار نفر) را به خود اختصاص داده. البته ایشان معتقد است که این رقم تنها مختص همان زمان است. در تعطیلات تابستان امسال مشکل سهمیه­بندی بنزین باعث شده که صنعت گردشگری این شهرستان دچار افت چشمگیری شود.
  • بعد از ادغام شدن سازمان میراث فرهنگی و گردشگری با سازمان صنایع دستی، این سازمان حداقل در این شهرستان دچار بحران شده. چرا که تعداد زیادی از کارمندان آن چون استخدامی نبودند و طرحی بودند، از کار بیکار شده­اند. البته بعداً دیدم که این مشکل در شهرستان مریوان هم به نوعی وجود دارد.

توضیحات عکس:

عکس اول: من و آقای وطن دوست- در کنار کوه آربابا

عکس دوم: من و آقای عبدالهی در کنار آثارش

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

شنبه 13/5/86 (سردشت- بانه 62 کیلومتر)

چون که مسیر امروزم در حدود 60 کیلومتر بود، قصد داشتم تا صبح کمی دیرتر حرکت کنم. بعد از جمع کردن وسایلم در ساعت 7:30 حرکت را به سمت بانه شروع کردم. برای رفتن به بانه دوباره باید 5 کیلومتر سربالایی دیروز، که امروز سرپایینی بود!، را برگشته و از کنار پلیس راه وارد جاده بانه- سقز می­شدم. ساعت 7:45 بود که به پلیس راه رسیدم. وقتی داشتم ساعت می­زدم، افسری که داشت برایم مهر می­زد، خطرات موجود در این جاده را مجدداً به من گوشزد کرد. گفت در این جاده حتی امکان دارد که صبح کاروانهای قاچاق رفت و آمد داشته باشند. حتی به من گفت که اگر صدای تیراندازی شنیدم حرکتم را متوقف کنم!

 

با وجود اینکه دیروز هم از جاده کم خطری نیامده بودم، ولی تمام این صحبتها در من ایجاد نگرانی کرده بود. همین امر دقت مرا افزایش داد. البته چند کیلومتری که در جاده پیش رفتم این نگرانی از بین رفت و توانستم مانند دیروز با آرامش کامل به مسیرم ادامه دهم. در مورد این جاده باید بگویم که مانند جاده پیرانشهر – سردشت دارای سربالایی و سرپایینی­های متعدد و متوالی و پیچهای خطرناک بود. خطری که در این جاده به نسبت جاده دیروز وجود داشت این بود که بیشتر مسیرم در کنار دره بود، ولی دیروز بیشتر مسیرم در کنار کوه بود. جاده بسیار خلوت بود. هر از گاهی ماشینی با سرعت از آن عبور می­کرد. حضور ماشینهای مرزی در این جاده پررنگتر بود. بطوری که بیشتر ماشینهایی که در این مسیر دیدم، مرزی بود. در مسیر این جاده هم مانند دیروز چشمه­های زیادی قرار داشت و با علم به این موضوع به مشکل کمبود آب برخورد نکردم. این منطقه فوق­العاده زیباست. جنگلهای سرسبز و زمینهای کشاورزی در دو طرف جاده، وجود رودخانه در کنار آن جلوه­ای منحصربفرد به آن داده. آدمهایی که در این منطقه مرزی با آنها برخورد داشتم، دارای زیباییهای ناب و منحصربفردی بودند. امروز وقتی برای برداشتن آب به چشمه­ای در کنار قهوه­خانه­ای در یک روستا رفتم، پسربچه­ای به طرف من آمد و سؤال جالبی از من پرسید. در حالی که داشتم سوار به دوچرخه می­شدم با لهجه خاص کردی خودش از من پرسید: دوچرخه­ات را چند می­فروشی؟!

کمی جلوتر در روستای کوخان، کنار سوپرمارکتی، توقف کردم. این سوپرمارکت در کنار خود دارای سایه­بانی بود که چند نیمکت در زیر آن قرار داشت و مکانی مناسب برای استراحت به وجود آورده بود. طبق معمول در ابتدای حضورم، به من به عنوان یک موجود عجیب نگاه می­شد. بعد از کمی خوش و بش و سلام و احوالپرسی با اهالی ده که آنجا جمع بودند و سؤالهایشان را جواب دادم، این مرز تا حدودی شکست و من تبدیل به یک موجود عادی­تری شدم! البته حتی تا زمان رفتنم جو غریبگی نسبت به من در آنجا حکمفرما بود.

 

در آنجا با رحیم، صاحب سوپرمارکت، آشنا شدم. رحیم که هم سن و سال خودم بود، دیپلم معماری داشت. ولی به دلیل شرایط سخت زندگی و اینکه خود را ملزم به کمک به خانواده در کارهای کشاورزی و دامپروری می­دانست، بعد از گرفتن دیپلم از بانه به روستای زادگاهش برگشته بود و این سوپرمارکت را راه انداخته بود. رحیم جوان بشاش و پرانرژی بود. از کاری که من می­کردم به شعف آمده بود. نکته حائز اهمیت دیگر در مورد وی، بستنی­هایش بود. بغیر از جمعیت تقریباً زیادی که بستنی بدست در کنار سوپرمارکت وی نشسته و یا ایستاده بودند، هر رهگذری که از کنار آنجا عبور می­کرد، لحظه­ای توقف می­کرد تا از بستنی­هایش بخورد. رحیم مرا هم به خوردن بستنی مهمان کرد. واقعاً فوق­العاده بود! این بستنی خاص خود رحیم در روستای کوخان است و خودش آنرا درست می­کند. بعد از خداحافظی از اهالی ده و گرفتن چند عکس یادگاری، مسیرم را به سمت بانه ادامه دادم.

ساعت 1 بو د که به بانه رسیدم. از طریق دوست خوبم (امیرحسین) با آقای وطن­دوست (مسئول سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی شهرستان بانه) آشنا شده بودم. وفتی به شهر رسیدم با وی تماس گرفتم. چند دقیقه بعد، وی به همراه دیگر همکارش در سازمان و آقای حسنی (خبرنگار صداوسیما) به دنبال من آمدند. قرار بود تا آقای حسنی گزارشی از کار من برای شبکه استانی تهیه کند. آقای وطن­دوست یکی از خانه­های سازمانی، سازمان فنی حرفه­ای شهرستان را برایم رزرو کرده بود. در همین حال که تصویر می­گرفتیم به سمت آنجا حرکت کردیم. بعد از تهیه گزارش، دوستان از من جدا شدند.

طبق برنامه­ریزی قبلی، قصد داشتم تا فردا را هم در بانه به استراحت بپردازم.

 

توضیحات منطقه:

  • مسئله غریب بودن من در نگاه مردم، مسئله مهمی­ است که ذهنم را خیلی به خود مشغول کرده. مخصوصاً در مناطق روستایی و مناطقی مثل اینجا که کمتر به مواردی مثل کار من برخورد شده. توجه به ارتباط­گیری با آدمها اهمیت دارد. مانعی که همیشه در ارتباط­گیری من با مردم وجود دارد، ظاهر و تجهیزاتم است. مواردی که مرا به موجودی غیرعادی تبدیل کرده. نکته­ای که به آن رسیدم این است که اگر بخواهم ارتباطی مؤثر با مردم داشته باشم، باید این مانع را در نگاه آنها از بین برده و این ظاهری که در ذهن آنها وجود دارد را کنار بگذارم و تبدیل به یک موجود عادی و از جنس خود آنها بشوم. کاری که علاوه بر تجربه احتیاج به زمان زیادی دارد. در آینده حتماً در این مورد بیشتر می­نویسم.
  • مورد دیگری که نظرم را به خود جلب کرد وجود کارواشهای فراوان در روستاهای مسیر بود. کارواشهایی که همیشه در آنها تویوتا لندکروزهایی را می­دیدم که در حال شسته شدن بودند. با توجه به شغل اصلی مردم منطقه و اینکه بیشتر جاده­هایی که ماشینهای مرزی از آن عبور می­کنند خاکی است، این تشکیلات ضروری به نظر می­رسد. 
  • وقتی وارد شهر بانه شدم، در ورودی شهر در خیابان، تعمیرگاه، کارواش و همه­جا تویوتا لندکروز می­دیدم. مثلاً در یک تعمیرگاه در حال جوشکاری روی بدنه یک تویوتا بودند و در تعمیرگاه دیگر کاپوت تویوتای دیگری را بالا زده بودند. در کارواش دو سه تا تویوتا در حال شسته شدن بودند. صدای تویوتاهایی که از کنارم، با همان سرعت خاص خودشان، عبور می­کردند با صدای صافکاری و جوشکاری مخلوط شده بود و این احساس را به من می­داد که از جبهه (جاده) وارد منطقه پشت جبهه شده­ام. جبهه یک جنگ تمام عیار برای یک لقمه نان ...

توضیحات عکس:

عکس اول: جاده سردشت-بانه

عکس دوم: روستای کوخان- من و رحیم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

جمعه 12/5/86 (نقده- سردشت 140 کیلومتر)

از اینجا به بعد سفرم وارد مرحله جدیدی می­شود. چرا که در حال ورود به منطقه کردستان با همه جاذبه­های طبیعی و انسانی آن می­باشم. هر چند تا سردشت عملاً جزو استان آذربایجان غربی است. ولی در اصل از پیرانشهر به پایین جزو منطقه کردستان بوده و بیشتر مردم آن کرد هستند.

 

صبح بعد از خداحافظی از آقای جلیل­زاده در ساعت 5:45 در حالی که تازه خورشید طلوع کرده بود به سمت پیرانشهر حرکت کردم. جاده تا پیرانشهر شیب خفیفی داشت. به همین خاطر توانستم ساعت 9 به پیرانشهر برسم. توقف کوتاهی در آنجا برای خوردن صبحانه داشتم و مجدد در ساعت 10 حرکتم را به سمت سردشت ادامه دادم.

بارها به من در مورد خطرناک بودن مسیر پیرانشهر- بانه تذکر داده شده بود. هر چند این مسیر یکی از زیباترین مسیرهای سفرم بود، ولی باریک بودن آن، مشرف بودن آن به دره، شیب زیاد آن در سربالایی­ها، پیچهای خطرناک آن و از همه مهمتر عبور پر سرعت ماشینهای مرزی، آنرا خطرناک کرده بود. به همین منظور در عبور از این مسیر تمام دقتم را می­کردم. به من گفته شده بود که از این مسیر حتماً تا بعدازظهر عبور کنم. چرا که بعد از آن عبور ماشینهای مرزی پر سرعت بصورت انفرادی و یا کاروانی، که برای عبور از پاسگاه­ها و گیرنیافتدن با سرعتی بالا و گاهی در لاین مخالف حرکت می­کنند، در این جاده بسیار زیاد شده و به گفته خود نیروی انتظامی (در یکی از ایست بازرسی­های مسیر) امنیت جاده بسیار پایین می­آید. جدای این مشکل امکان تیراندازی بین نیروهای امنیتی و قاچاقچیان یا گروههای سیاسی کرد در این مسیر وجود دارد.

 

قبلاً پیش­بینی کرده بودم که این مسیر را در دو روز طی کنم. ولی وقتی به نیمه راه پیرانشهر- سردشت رسیدم، دیدم که ظهر است و توان طی کردن 45 کیلومتر آنرا برای رسیدن به سردشت دارم. شیب زیاد جاده، کمبود آب و غذا نخوردن باعث خستگی من شده بود. البته چند جایی از چشمه­های فراوانی که حتی تا کنار جاده آمده بود و در چند مورد از کشاورزانی که از جاده عبور می­کردند، آب گرفتم. در خوردن این آب خیلی احتباط می­کردم و سعی بر آن داشتم که کمتر از آن خورده و در اولین امکان آب معدنی تهیه کنم. در حالیکه تنها 15 کیلومتر به سردشت مانده بود دیگر توانی برای پیشروی نداشتم. چند دقیقه­ای کنار جاده نشستم تا شاید رمقی پیدا کنم و ادامه دهم. به بالای سربالایی و ناپیدا بودن جاده از آن به بعد نگاه می­کردم و به خودم می­گفتم که مطمئناً اگر بتونم خودم را به آن بالا برسام، دیگر سربالایی تمام است. دوباره سوار دوچرخه شدم. ولی در آن شیب تند چند متری بیشتر نتوانستم پیش روم. باز ایستادم و از دوچرخه پیاده شدم. احساس کردم همین توقفها من را از نظر جسمی و چه از جنبه روحی خسته می­کند. دوچرخه را بدست گرفتم و پیاده به سمت بالا حرکت کردم. حرکت پیاده با دوچرخه سنگین به دست در سربالایی خیلی سخت­تر از رکاب زدن با همان دوچرخه در همان سربالایی است. هر طور بود خودم را به بالای سربالایی رساندم. بعد از آن سربالایی جاده کمی کفی بود. دوباره سوار دوچرخه شدم. هنوز چند کیلومتری نرفته بودم که دوباره سربالایی شروع شد. تصمیم گرقته بودم که با همان وضع ادامه دهم. با دیدن پلیس راه سردشت، انرژی پیدا کردم و سریعتر رکاب ردم تا خودم را به آنجا برسانم. وقتی به قسمت ایست بازرسی رسیدم اولین چیزی که خواستم، آب خنک بود. سربازهایی که آنجا بودند، وقتی سر  و وضع مرا دیدند برایم آب آوردند. کمی که ایستادم حالم سر جا آمد. همانطور که گرم صحبت با یکی از سربازها بودم، ماشینی سواری که به سمت سردشت می­رفت، در آنجا توقف کرد و کیسه­ ای پر از هلو به سرباز داد و رفت. این حرکت برایم خیلی عجیب بود و عجیب­تر از آن برخورد عادی سربازان با این قضیه بود. همان سرباز که با من صحبت می­کرد، بعد از گرقتن کیسه تعدادی هلو برای خودشان برداشت و کیسه را به من داد. آنقدر گرسنه بودم که در جا سه تا هلو خوردم. بعد از ثبت ساعت کردت بسمت سردشت که هنوز 5 کیلومتر به آن مانده بود حرکت کردم. 5 کیلومتری که همه سربالایی بود. خیلی زود علت حرکت آن راننده سواری را فهمیدم. چند دقیقه­ای بعد از عبور آن ماشین، در حالی که کمی جلوتر از پلیس راه بودم، دو ماشین مرزی با بار را دیدم که با سرعت از کنار من عبور کردند و به سمت سردشت رفتند. احتمالاً کیسه هلو در مقابل چشمپوشی سربازان از این کاروان بود.

 

1 کیلومتری که از این سربالایی را طی کردم، به یک قهوه­خانه رسیدم. دیگر توانی برای پیشروی نداشتم. به قهوه­خانه رفتم تا چیزی بخورم. توقف کوتاهی در آنجا داشتم. ساعت از 5 گذشته بود. وقتی به جاده توجه کردم، متوجه شدم که چرا به من توصیه شده بود که حتماً تا قبل از ساعت 5 حرکتم را متوقف کنم. ساعت کاری ماشینهای مرزی شروع شده بود. حرکت پر سرعت این ماشینها به شکل انفرادی و یا کاروانی شروع شده بود. با توجه به این وضعیت جاده و خستگی جسمی خودم تصمیم گرفتم تا ادامه راه را ماشین بگیرم. وقتی این تصمیم را با پسر جوانی که صاحب قهوه­خانه بود در میان گذاشتم به خنده به من گفت که حتی اگر چند ساعت هم منتظر باشم ماشینی گیرم نمی­آید. دلیلش هم کاملاً مشخص بود. ماشینها سر کار بودند. بدون توجه به این گفته، به سر جاده رفتم تا شانس خودم را امتحان کنم. هنوز چند دقیقه­ای منتظر نبودم که یک تویوتای خالی که به سرعت به سمت سردشت، احتمالاً برای زدن بار، می­رفت توجهم را جلب کرد. دستم را تکان دادم و توقف کرد. درخواست مرا پذیرفت. کمک کرد تا سریع دوچرخه را بار کردیم. همینطور که دوچرخه را بار می­کردیم، متوجه خنده افرادی که کنار قهوه­خانه ایستاده بودند، شدم. به چهره راننده نگاه کردم. استرس را که زاییده شغلش است در چهره داشت. همین استرس هرگونه حس را از چهره­اش دور کرده بود. وقتی آماده حرکت بودیم، صاحب قهوه­خانه به نزدیک ماشین آمد و به شوخی به من گفت: مطمئنم برسی سردشت، 4 روز از عمرت کم می­شود! داشتم به علتی که این جمله را گفته بود فکر می­کردم، که ماشین با شوک شدیدی حرکت کرد. راننده با سرعت باورنکردنی تمام پیچها را طی می­کرد. درست مانند زمانی که در حال فرار از دست مأموران انتظامی است. وقتی به سردشت رسیدیم، کاملاً متوجه منظور صاحب قهوه­خانه شده بودم!

با توجه به اطلاعاتی که قبلاً در مورد امکانات اسکان سردشت بدست آورده بودم و با توجه به خستگی خودم، که اجازه مهیا کردن امکانی را به من نمی­داد، تصمیم گرفتم تا شب را در هتل شهر (مهمانپذیر مروارید)، که در ورودی شهر واقغ شده بود، بگذرانم. از راننده خواستم تا مرا به آنجا ببرد. وقتی دوچرخه را از ماشین پیاده کردیم، هر چقدر خواستم که پولی بابت کرایه به راننده بدهم، قبول نکرد و سریع سوار ماشین شد و با همان سرعت به سوی مقصدش شتافت. خودم را به هتل رساندم. خوشبختانه اتاق خالی داشت. اتاق یکنفره شبی 10000 تومان. با توجه به امکاناتی که داشت، قیمت معقولی بود. اتاق را گرفتم. دلیل دیگری که ترجیح دادم تا شب را در هتل بمانم، مسیر فردا بود. مسیری که مانند امروز پرپیچ و خم، پرشیب و حتی خطرناکتر بود. احتیاج به استراحت کامل داشتم.

 

توضیحات منطقه:

پیرانشهر، سردشت و بانه جزو شهرهای مرزی محسوب می­شوند. شغل بیشتر مردم این منطقه، کشاورزی، دامپروری و قاچاق کالا و ترانزیت آن از روی مرز می­باشد. قاچاق سوخت از ایران به عراق و قاچاق اجناس اماراتی و یا امریکایی از عراق به ایران. در بازارهای مرزی این شهرها، که جاذبه اصلی توریستی آنها است، به راحتی این اجناس پیدا می­شوند. ماشین استفاده شده برای ترانزیت آنها از مرز معمولاً تویوتا لندکروز وانت دو دیفرانسیله می­باشد. لازم بذکر است که برای عبور از مرز از قاطر استفاده می­شود. معمولاً رنگ این ماشینها نقره­ای و یا سفید می­باشد. ظاهراً این ماشینها متعلق به سپاه بوده و طی مزایده­ای به فروش رسیده­اند. چون این ماشینها نظامی بوده، برای استتار بیشتر، رنگشان خاکی بوده. در ابتدای مزایده یک سری ماشین با همان رنگ خاکی عرضه شده. ولی چون این ماشینها معمولاً برای قاچاق کالا استفاده می­شده و قاچاقچیان از این رنگ برای پنهان شدن از دید مأموران استفاده می­کردند، لذا سایر ماشنهایی که ارائه شده قبلاً رنگ نقره­ای یا سفید به آن زده می­شد. خود محلی­ها به این ماشینها « ماشینهای مرزی» می­گویند. شاید به کار بردن همین لفظ محترمانه به جای «قاچاقچی»، شریف بودن این کار را در نگاه مردم منطقه نشان دهد. چرا که شاید این افراد در نگاه دستگاههای حکومتی تبهکار باشند، ولی عملاً جزو قشر آسیب­پذیر جامعه و از میان مردم عادی می­باشند.       

 

توضیحات عکس:

عکس اول: طلوع آفتاب در نقده

عکس دوم و سوم: جاده نقده-سردشت

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

پنجشنبه 11/5/86 (ارومیه– نقده 80 کیلومتر)

 

طبق برنامه­ریزی قبل از سفر، برای رفتن به سردشت مسیر ارومیه- اشنویه- پیرانشهر را انتخاب کرده بودم. دلیل این انتخاب هم زیباییهای خاص جاده آن بود. ولی بعد از اینکه به لطف دوست خوبم (افشین) امکانی در نقده برای اقامت شبم مهیا شد و با توجه به اینکه شنیده بودم مسیر ارومیه- نقده به مراتب ساده­تر ولی با زیبایی­های کمتر نسبت به مسیر ارومیه- اشنویه است، تصمیم گرفتم تا مسیر ارومیه- نقده- پیرانشهر را برای رفتن به سردشت و بانه انتخاب کنم. البته از لحاظ مسافت این دو جاده با هم تفاوتی نمی­کنند. دلیل دیگری هم برای انتخاب این مسیر داشتم و آن وجود پلیس راه (محمدیار) در این جاده و مشکل ساعت زدن روز سه­شنبه بود.

 

 

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه به همراه پیمان و خداحافظی با خانواده آقازاده در ساعت 7:45 به سمت نقده حرکت کردم. در مسیر از کنار دریاچه زیبای حسنلو نیز عبور کردم. طبق پیش­بینی که می­کردم بیشتر جاده کفی بود، بطوری که من در ساعت 1 به نقده رسیدم. بعد از خوردن صبحانه در یک قهوه­خانه ورودی شهر با آقای جلیل­زاده (آشنای دوستم افشین) تماس گرفتم. بعد از گرفتن آدرس به منزل ایشان رفتم. خود آقای جلیل­زاده و همسرشان تشریف نداشتند. چرا که برای انجام کاری به ارومیه رفته بودند. وقتی به آنجا رسیدم با استقبال گرم دخترها، داماد (آقای نوری) و نوه وی (محمد امین) روبرو شدم.

بعد از خوردن ناهار،برای بروز رسانی وبلاگم به کافی­نتی در نزدیکی منزل آقای جلیل­زاده رفتم. قرار شد تا وقتی کارم تمام شد به نمایشگاه مبل آقای جلیل­زاده نزد آقای نوری بروم، تا به اتفاق به گشت و گذار در شهر بپردازیم.

بعد از استراحت کوتاهی که کردم و کار آقای نوری تمام شد، در حالی که دیگر هوا تاریک شده بود به همراه ایشان به پارک ئتی گوز (هفت چشمه) رفتیم. این محل که تفریحگاه اصلی مردم در داخل شهر است، همه روزه میزبان خیل عظیمی از گردشگران می­باشد. دلیل نامیدن این پارک به این نام، وجود هفت چشمه در کنار هم در آن می­باشد. در حال حاضر این چشمه­ها به شکلی جالب تزئین شده­اند. بطوری که هر کدام از یک سوراخ مربع شکل خارج شده و آب آن در یک حوض بزرگ ریخته می­شود. وقتی از بالا به این حوض نگاه می­کنیم، به شکل یک کوزه بزرگ است که آبی از بالا به درون آن ریخته می­شود. همچنین در کنار این حوض تعدادی سوئیت متعلق به شهرداری وجود دارد، که محل بسیار مناسبی برای اقامت می­باشد.

هم زمانی که در ارومیه بودم و  هم امروز که با آقای نوری بودم تعریف محمد اوراز (کوهنورد بزرگ کشورمان که چند سال پیش بر اثر سقوط بهمن در صعود به قله گاشمبروم پاکستان جان خود را از دست داد) را شنیدم. این شخص جایگاه خوبی بین مردم دارد. جدای بحث حرفه­ای­گری، منش پهلوانی وی است که او را به یک چهره ماندگار تبدیل کرده است. طبق وصیت خودش، وی را در کوهستان و در نزدیکی کوه سلطان یعقوب دفن کرده­اند. یادش گرامی باد.

شب به همراه آقای نوری به منزل آقای جلیل­زاده برگشتیم. اتفاقاً آقا و خانم جلیل­زاده همان موقع تازه برگشته بودند.

 

توضیحات منطقه:

  • بیشتر ساکنین نقده ترک هستند و این شهر به نوعی از شهرهای ترک استان محسوب می­شود. این شهر همچنین ساکنین کرد هم دارد. مشکل قومیتی که قبلاً به شکل فارس و ترک بیان کردم، در اینجا هم وجود دارد. البته به شکل ترک و کرد. این دو قوم در دو منطقه مختلف شهر زندگی کرده و به ندرت با هم فامیل بوده و رفت و آمد می­کنند. وقتی در شهر عبور کنید، به خوبی این تفکیک قومیتی را متوجه می­شوید. این شهر به عنوان یکی از آخرین مناطق ترک نشین آذربایجان غربی در مسیرم است. از اینجا به بعد بیشتر شهرها اکثراً کرد نشین هستند.
  • تپه­ای تاریخی در نزدیکی نقده واقع شده، به نام تپه حسنلو. جامی در این تپه کشف شده که همین جام نماد شهر نقده محسوب می­شود. در میان میدان ورودی شهر مجسمه­ای بزرگ از این جام وجود دارد.

توضیح عکس:

جاده ارومیه- نقده (دریاچه حسنلو)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط یاشار  | 

چهارشنبه 10/5/86 (اقامت در ارومیه)

 

بر طبق برنامه­ریزی قبلی و با توجه به خستگی زیادی که از دیروز داشتم، تصمیم گرفتم تا امروز را در ارومیه نزد پیمان استراحت کنم. صبح به همراه پیمان به بازار شهر رفتیم. بازار قدیمی شهر، مانند اغلب بازارها درون محوطه­ای سرپوشیده و دالان دالان بود. آنچنان که پیمان می­گفت و به نظر خودم هم رسید، برعکس بازارهای دیگر شهرها، تفکیک اصناف خیلی وجود نداشت. ظاهراً در زمانهای گذشته اینچنین نبوده و مثلاً یک راسته از بازار مربوط به صنف فرش فروشها بوده است. بعد از خوردن ناهار در یک سفره­خانه سنتی (شهریار) به خانه برگشتیم. بر در و دیوار این سفره­خانه اشعاری به زبان ترکی از استاد شهریار به همراه تصاویری از وی وجود داشت. در قسمت دیگری از دیوار، یک نقاشی از کوروغلو (چهره حماسی آذربایجان) قرار داشت.

امروز همینطور به تکمیل گزارش سفر و بروزرسانی وبلاگم پرداختم. همچنین با برادران پیمان (آرمان، شایان و پویان) بیشتر آشنا شدم. هر سه نفر آنها از پیمان کوچکتر بودند. آرمان بزرگترین آنها بود که تازه امسال کنکور داده بود و شایان از همه کوچکتر بود. شایان 10 سال داشت و به داستانهای صمد علاقمند بود. در فرصتی که پیش آمد، با هم به گپ زدن در مورد داستان ماهی سیاه کوچولو پرداختیم. برایم خیلی جالب بود که شایان چقدر خوب پیام داستان را دریافت کرده

 

 

امروز تا آخر شب روی گزارش سفرم کار می­کردم. هرچند هنوز ناقص است. فردا صبح سفرم را ادامه می­دهم. دل کندن از این خانواده دوست داشتنی برایم مشکل است. ولی باید بروم ....

 

توضیح عکس:

 

از راست به چپ پویان- شایان- پیمان- آرمان- خودم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط یاشار  |