سهشنبه 16/5/86 (روستای قمچیان- مریوان 55 کیلومتر)
دیشب تقریباً نخوابیدم. اولین باری بود که در این سفر چادر میزدم و اولین باری بود که در زندگیام تنهایی در چادر مانده بودم. تا صبح احساس میکردم که کسی در بیرون به دور حیاط قدم میزند. چون تاریکی مطلق بود چیزی نمیدیدم. صبح که از خواب بلند شدم، متوجه شدم که این صدا مربوط به یک سگ ولگرد بود که اتفاقاً قبلاً آقا جمال در موردش با من صحبت کرده بود!
صبح بعد از جمع کردن وسایلم به قهوهخانه کوهستان رفتم تا صبحانهای بخورم و با زینار خداحافظی کنم. عجلهای برای راه افتادن نداشتم. وقتی به آنجا رسیدم زینار نبود. ولی پدرش بود. چند دقیقهای صبر کردم تا چایی او آماده شد و صبحانه خوردم. از او آدرس پستی برادرش در مریوان را گرفتم تا بعداً بتوانم برای زینار چند جلدی کتاب بفرستم. قولش را دیروز به خودش داده بودم.

در ساعت 7:45 بعد از خداحافظی از ایشان مسیرم را به سمت مریوان ادامه دادم. در حدود 10 کیلومتر جاده سربالایی و بقیه سرپایینی و کفی بود. این جاده باریک، دارای پیچهای خطرناک و مشرف به دره است. اوج خطرناک بودن آن وقتی بود که جاده سرپایینی بود. با وجود پیچهای تند آن، اگر کنترل دوچرخه را نداشتم، امکان بروز حادثه بسیار وجود داشت. در حدود 30 کیلومتری مریوان، در حالیکه برای استراحت و گرفتن عکس از گلهای که از آنجا عبور میکرد، در خارج کارگاه سد سازی گاران توقف کرده بودم، با آقا کمال آشنا شدم. وی که جزو تیم نقشهبرداری بود امروز استثناءً بخاطر اینکه همکارش مرخصی بود بجای او در کانکسی خارج کارگاه به کنترل کامیونهای ورودی کارگاه مشغول بود. وی مرا به خوردن چای دعوت کرد. در مدتی که چای آماده شود، کلی با هم گپ زدیم. کمال لیسانس ادبیات فارسی دارد و ساکن مریوان است. مطالعات خیلی خوبی در زمینه ادبیات فلرسی و کردی دارد. حتی چند ترجمه هم از فارسی به کردی و بالعکس تاکنون انجام داده، ولی جایی چاپ نکرده. در مورد ادبیات و مشکلات کار در کارگاه سدسازی با هم صحبت کردیم. قرار شد غروب وقتی که از سر کار برگشت با من تماس بگیرد تا با هم ملاقات داشته باشیم و بیشتر بتوانیم با هم صحبت کنیم.
اتفاق جالب دیگری که افتاد برخورد من با نگهبان کارگاه بود. پیرمردی بود با لباس کردی. در ابتدای توقفم فکر کردم که یکی از چوپانان گله است. ولی وقتی گله رفت و او آنجا ایستاده بود، متوجه شدم که اینطور نیست! از من خواست که از او عکس بیاندازم. بعد از اینکه چند سؤالی در مورد سفرم و هزینههای آن پرسید، ناگهان گفت: «اگر از تو بخواهند کارت شناسایی داری؟!» گفتم: «بله.» گفت: «خوب، ببینم.» من که تا آن موقع خیلی آرام مشغول صحبت بودم جا خوردم و گفتم:«چرا باید به شما کارت نشان بدهم.»گفت:«مگه نمیبینی، من دژبانم!» من دیگر عصبانی شده بودم. کار داشت به جاهای باریک میکشید که مرد دیگری با لباس معمولی و سوار بر موتور به ما نزدیک شد و پرسید چه خبر است. وقتی قضیه را برایش گفتم، به پیرمرد گفت که مگر فصد ورود به کارگاه را دارد و او گفت نه. آنگاه مرد رو به من کردو گفت:« آقا برو» آن لحظه خیلی عصبانی بودم. با کمال صحبت میکردیم و از آن ماجرا گذشته بود، به عناوین مختلف به در کانکس کمال میآمد و به من تعارف چای میکرد و میگفت که ناهار سفارش دادم باید مهمان ما باشی! به نظرم شخصیت عجیبی رسید. تمام سعی خود را میکرد تا از دل من در بیاورد. وقتی هم که از کمال خداحافظی میکردم و داشتم راه میافتادم به طرفم آمد و یک شلیل به رسم یادبود به من داد!

ساعت 1 به مریوان رسیدم. آقای وطندوست با آقای زینتی (مسئول سازمان میراث فرهنگی شهرستان مریوان) هماهنگ کرده بود که برای اقامت شب من محلی را مهیا کند. وقتی به شهر رسیدم و با اداره تماس گرفتم آقای زینتی نبودند. آقای حدادیان (باستانشناس سازمان) به دنبال من آمد و به اتفاق به سازمان رفتیم. برایم توضیح داد که سازمان امکانات رفاهی خاصی در اختیار ندارد و فقط یک اتاق خواب در خود سازمان هست که یکی از کارکنان (آقا فرامرز) در آنجا میماند و من اگر مایل باشم میتوانم شب را آنجا بمانم. به پیشنهاد ایشان به صدا و سیمای مریوان رفتیم و یک مصاحبه رادیویی با صدای مریوان انجام دادم. بعد دوباره به سازمان یرگشتیم. ایشان از من خداافظی کرد و من نزد آقا فرامرز در سازمان ماندم. سازمان تعطیل شده بود. آقا فرامرز اهل اورامانات (روستای ناو) است و الآن به عنوان ناظر سازمان فعالیت میکند. جوان ساده و بسیار پاکی است.
بعد از کمی استراحت به داخل شهر رفتم تا به بروزرسانی وبلاگم بپردازم و اگر فرصت شد سری هم به دریاچه زریوار بزنم. به کمک آقا فرامرز با آقای ساسان جهانی (مسئول هیأت دوچرخهسواری مریوان) آشنا شدم. کسی که یک تنه چند سال پیش این هیأت را تأسیس کرده و اکنون این هیأت بیش از 140 عضو دختر و پسر دارد. به همت آقای جهانی تا کنون چند دوره مسابقات همگانی و تور دوچرخهسواری برگزار شده که از جمله آن میتوان به تور دوچرخهسواری مریوان- سردشت (به مناسبت سالگرد بمباران شیمیایی سردشت) و مریوان- حلبچه ( به مناسبت سلگرد واقعه حلبچه) اشاره کرد. وی از عدم حمایت مسئولان از هیأت گله میکرد. ولی با تمام این تفاصیل همچنان به کار خود ادامه میدهد و روز بروز تعداد بیشتری از جوانان و خانوادهها را با این رشته ورزشی آشنا میکند. دفتر هیأت همان تعمیرگاهی بود که اقای جهانی در آن کار میکر. جلسات هیأت در همین مغازه تشکیل میشود.
بعد از آشنایی با آقای جهانی به منزل کمال رفتم. در آنجا با همسرش آشنا شدم. شب بسیار خوبی بود. با هم به گفتگو نشستیم. بعد از خوردن شام از آنها خداحافظی کردم و به سازمان پیش آقا فرامرز برگشتم.

توضیحات عکس:
عکس اول: جاده قمچیان- مریوان (گله بز)
عکس دوم: سازمان میراث فرهنگی مریوان- از راست آقا فرامرز و آقای حدادیان
عکس سوم: مریوان- من و آقای جهانی
عکس چهارم: مریوان- کمال و همسرش و من(منزل کمال)














