تبليغاتX
مشاهده گر

مشاهده گر

چهارشنبه 17/5/86 (مریوان- سنندج 140 کیلومتر)

 

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با آقا فرامرز و خداحافظی با وی، به طرف دریاچه زریوار حرکت کردم. دیشب فرصت نشد که به دریاچه بروم. برای همین تصمیم داشتم تا قبل از حرکتم به طرف سنندج حتماً از دریاچه دیدن کنم.

 

 

بعد از دیدن دریاچه در ساعت 7 حرکتم را به سمت سنندج آغاز کردم. در برنامه­ریزی مدت زمان رفتن به سنندج از مریوان را دو روز در نظر گرفته بودم. ولی قصد داشتم که اگر توانستم این مسیر را یک روزه بروم. با پرس و جویی که قبلاً کرده بودم، می­دانستم که این مسیر دارای گردنه­های زیادی است که به معنی بالا و پایین رفتن­های متوالی است. با این وجود می­خواستم انرژی زیادی بگذارم تا یک روز زودتر از برنامه قبلی به سنندج برسم و از آن طرف یک روز زیارتر در آنجا بمانم تا بتوانم به تکمیل گزارشات سفرم بپردازم.

 

 

ظهر بود که به روستای نگل، واقع در 70 کیلومتری سنندج، رسیدم. تقریباً نیمی از راه را آمده بودم. اگر قرار بود که مسیر را دو روزه بروم، قصد داشتم تا شب را در این روستا بگذرانم. با وجود اینکه تا اینجای مسیر چند گردنه را گذرانده بودم، ولی همینکه توانسته بودم تا این موقع خودم را به این روستا برسانم، انرژی مضاعفی گرفتم و بدون توقف حرکتم را به سمت سنندج ادامه دادم. در توقفی که در 10 کیلومتری نگل در یک قهوه­خانه داشتم، صاحب قهوه­خانه به من گفته بود که دو گردنه جدی دیگر در پیش رو دارم. گردنه اول در حدود 10-15 کیلومتر بود. تقریباً 2 ساعت طول کشید تا خودم را به بالای آن رساندم. همینکه چند کیلومتری از بالای گردنه سرازیر شدم­، گردنه دوم شروع شد. حسابی خسته شده بودم. ولی تجربه روزهای قبلم طاقت زیادی در رویارویی با چنین شرایطی به من داده بود. وقتی به بالای گردنه دوم که در حدود 5 کیلومتر بود رسیدم، در حالی که در حدود 10 کیلومتر بیشتر با ورودی شهر فاصله نداشتم، هنوز شهر را نمی­دیدم. همین بود که حدس زدم باید گردنه دیگری در پیش رو داشته باشم. وقتی سرازیری را طی می­کردم، دیدم که حدسم درست بود. دیگر انرژی برایم نمانده بود. این چندمین بار است که در این سفر با چنین وضعی روبرو می­شوم. شاید دلیلش هم تعجیلم در پیش بردن برنامه باشد. ولی همیشه سعی بر آن دارم که این تعجیل به کل برنامه لطمه وارد نکند. به هرحال هنوز 1 کیلومتر از سربالایی را طی نکرده بودم که احساس کردم دیگر توان پیشروی ندارم. در سایه­ای که در کنار جاده بود نشستم تا بتوانم برای طی کردن 5 کیلومتر پایانی مسیر تصمیم مناسبی بگیرم. به این نتیجه رسیدم که پیشروی به این روش غیرممکن است. به همین دلیل تصمیم گرفتم تا برای رسیدن به شهر ماشین بگیرم. جلوی اولین نیسانی که خالی به سمت سنندج حرکت می­کرد را گرفتم. قبول کرد تا مرا به شهر برساند. در مسیر از من سؤالاتی در مورد خودم، سفرم و هزینه­های آن پرسید. با دید مثبتی که برخورد با مردم کرد در من ایجاد کرده بود، با خوشرویی، با وجود تمام خستگی که داشتم، پاسخ سؤالهایش را دادم. وقتی به میدان اصلی شهر رسیدیم از ماشین پیاده شدم. بعد از اینکه دوچرخه را پایین گذاشتم، طبق عادت از او پرسیدم که چقدر کرایه باید بدهم. نوع تعارفی که او در دادن رقم کرایه کرد، باعث شد تا حدس بزنم که این راننده برعکس دو مورد دیگری که تا اینجای سفرم با آنها برخورد داشتم، بابت حمل دوچرخه پول می­خواهد. خلاصه بعد از دو سه بار ردوبدل شدن تعارفهای شهری، که در تهران زیاد می­بینیم، گفت 5000 تومان. 5000 تومان فقط برای 5 کیلومتر که بیشتر آن سرپایینی بود! خیلی زور می­گفت. من دیگر کلافه شده بودم. به او اعتراض کردم و گفتم که این به دور از انصاف است. از سروصدای من تاکسیرانهایی که در آنجا منتظر مسافر بودند به دور ما آمدند و جویای ماجرا شدند. همین قضیه راننده را مضطرب کرد. گفت:« اگر ناراحت می­شوی نمی­خواهد بدهی!» گفتم: «این را بگیر، ولی بدان که خیلی نامردی!» این را که گفتم اعتراض مردم اطرافم نسبت به او بیشتر شد. سریع پول را گرفت، سوار ماشینش شد و از آنجا رفت. یکی از راننده­هایی که کنار من ایستاده بود، گفت: «چرا سوار ماشینش شدی؟ خودت آرام آرام می­آمدی.»

 

 

خیلی عصبی شده بودم. این اتفاق، خستگی راه را برایم دو برابر کرده بود. درس بزرگی که از این سفر گرفتم، برخورد منطقی با مسائل است. چون این تنها راهی است که بتوانم مشکلات را برطرف کرده و با شرایطی که برایم پیش می­آید به خوبی کنار بیایم. هر مشکلی که باقی بماند و یا هر عدم تطابق با شرایط، یک ترمز بزرگ برای ادامه سفرم حواهد بود. تأثیر منفی اتفاق امروز تا روز بعد هم در خاطرم ماند. ولی از همان دقیقه اول سعی کردم که بپذیرم، همان جور که خود همین راننده می­گفت، همه­جا همه­جور آدمی پیدا می­شود!

بعد از این برخورد و برخوردهای دیگری که در سفر دیدم به ابن نتیجه رسیدم که درست است انسانها با هم تفاوت ندارند، ولی محیط آنهاست که نقش مهمی در تربیت و تعریف هنجارهای زندگی آنها دارد. زندگی روستایی با وجود سختی­ها و سادگی­هایش انسانهایی ساده، سختکوش و با دلی بزرگ تربیت می­کند. در مقابل آن زندگی شهری قرار دارد که رفتار انسانها را بر اساس سود بیشتر تنظیم می­کند. سودی که لازمه حیات و پیشرفت در این محیط است. مطمئناً این مسئله را نمی­توان به طور جامع بیان کرد، چرا که در هر دو محیط افرادی پیدا خواهند شد که شرایط محیط بر آنها بی­اثر ­باشد. ولی نکته­ای که به آن تأکید می­کنم این است که شاید همان مرد روستایی که مرا به خانه­اش دعوت کرد و از من پذیرایی نمود و با تمام نداری از من خواست که اگر مشکل مالی دارم به او بگویم، اگر در شهری مثل تهران زندگی می­کرد و حیات مبتنی بر سود در رفتار او تأثیر گذاشته بود، طور دیگری با من برخورد می­کرد و همین راننده اگر در شهر کوچک مرزی مثل سردشت مرا سوار ماشین مرزی خود می­کرد، طور دیگری رفتار می­کرد.

ساعت 17:30 بود که به سنندج رسیدم. قرار بود تا در مدت اقامتم در سنندج پیش شهروز (از دوستان دوست خوبم احمد) بروم. با شهروز تماس گرفتم و با هم قرار گذاشتیم. بعد از دیدن شهروز به اتفاق به منزل وی رفتیم. منزل شهروز در خیابان پاسداران، از اصلی­ترین خیابانهای شهر، قرار داشت. بازار هم در نزدیکی منزل آنها بود. بعد از کمی استراحت به اتفاق به گشت و گذار در شهر پرداختیم. بدون اینکه به شهروز بگویم که چقدر علاقمند به بازار و محیط آن هستم، اولین جایی که شهرو مرا برد بازار بود. بعد از دیدن بازار به اتقاق برای خوردن شام به دامنه کوه آبیدر، خوش آب و هوا ترین نقطه سنندج واقع در جنوب آن که تفرجگاه اصلی مردم شهر نیز هست، رفتیم. از آنجا نمایی زیبا از شهر با چراغهای روشن آن دیده می­شد.

قصد داشتم، هم برای استراحت و هم برای تکمیل گزارشات سفرم دو روزی در سنندج توقف کامل داشته باشم.

 

توضیحات منطقه:

 

·    همانطور که گفته بودم پوشش گیاهی در مسیری که از بانه به مریوان می­آمدم، کمتر از قبل شده بود. از مریوان به سمت سنندج دوباره جاده سرسبز بود. بیش از نیمی از مسیر از میان درختان جنگل عبور می­کرد.

·    جاده مریوان- سنندح دارای سربالایی­ها و سرپایینی­های متعدد و متوالی است، که از این نظر کاملاً با جاده­هایی که تا امروز پیوده بودم متمایز بود. می­توان گفت که مجموع طول این سربالایی­ها تقریباً با مجموع طول سرازیری­های آن مساوی بود. این بدان معنی است که وضعیت جاده چه از سنندج به مریوان و چه بالعکس تقریباً یکسان است.

 

توضیحات عکس:

 

عکس اول: دریاچه زریوار

عکس دوم و سوم: جاده مریوان- سنندج

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط یاشار  |