تبليغاتX
مشاهده گر

مشاهده گر

دوشنبه 22/5/86 (تیران- شهرکرد 65 کیلومتر)

 

دیشب تقریباً نخوابیدم. صبح زود کمک راننده به همراه یکی از مسافرین به در خانه صاحب مغازه رفتند و خیلی زود کار انجام شد. بلافاصله راننده شلنگ را وصل کرد و به طرف اصفهان به راه افتادیم. در طول راه با راننده صحبت کردم تا شاید بتوانم وی را برای رفتن به شهرکرد راضی کنم. ولی فایده­ای نداشت.

بعد از 3 ساعت به تیران رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. مسافرین با گرفتن ماشینی به شهرکرد رفتند و من بعد از سوار کردن وسایلم روی دوچرخه در ساعت 11:30 حرکتم را به سمت شهرکرد آغاز کردم. جاده همانطور که راننده به من گفته بود، در ابتدا کمی تپه ماهوری بود. ولی بیشتر آن تا رسیدن به سامان (10 کیلومتری شهرکرد) کفی بود. ساعت 15 بود که به شهرکرد رسیدم. به لطف آقای بهارلو (معاون آموزش و پرورش استان چهار محال و بختیاری)، که از طریق یکی از دوستان پدرم (عمو حسن) با او آشنا شده بودم، در مهمانسرایی در خوابگاه آموزش فنی شهر ساکن شدم.

تا قبل از سوار شدن به اتوبوس قصد داشتم تا روز بعد از اینکه به شهرکرد رسیدم، بطرف یاسوج حرکت کنم. ولی با مسائلی که پیش آمده بود، تصمیم گرفتم تا فردا را هم به استراحت در شهرکرد بپردازم و پس فردا به سمت یاسوج حرکت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط یاشار  | 

یکشنبه 21/5/86 (اقامت در کرمانشاه- حرکت به سمت شهرکرد)

 

بالاخره تصمیم گرفتم تا طبق برنامه با اتوبوس به شهرکرد بروم. دیروز که به ترمینال رفته بودم، از راننده یک اتوبوس ایران­پیما پرسیده بودم که آیا امکان حمل دوچرخه در این نوع اتوبوسها وجود دارد و او بعد از بررسی دوچرخه جواب مثبت به من داده بود. دلیل اصلی که مسیر شهرکرد را که مسیری است فرعی برای رفتن به یاسوج انتخاب کرده بودم، نزدیکی ارتفاع دو شهر شهرکرد و یاسوج بود. این بدان معنی است که طول گردنه­ها و تعداد آنها نباید خیلی زیاد باشد. مسیر اصلی رفتن به یاسوج از اصفهان است. مسیر اصفهان- یاسوج جدای گرمایی که در نیمی از راه وجود دارد، دارای گردنه­­های شدیدی از سمیرم به یاسوج است. شهرکرد پرارتفاعترین شهر ایران محسوب می­شود، لذا کل مسیر تا یاسوج در دامنه­های زاگرس وجود دارد و هوا به نسبت خنکتر است. البته انتخاب این مسیر حسن دیگری هم داشت و آن بهره­بردن از زیبایی­های استان چهارمحال و بختیاری (استان چهار صل) بود. طبیعتی که در بیشتر نقاط هنوز بکر باقی مانده است.

صبح به همراه بامداد به بازار شهر رفتیم. سپس به ترمینال شهر رفتیم و من برای بعدازظهر بلیط گرفتم. ظهر به خانه برگشتیم و استراحت کوتاهی کردم. قصد داشتم تا یک ساعت زودتر از حرکت اتوبوس به ترمیتال بروم تا بتوانم سر فرصت با راننده چانه بزنم و وقت کافی برای سوار کردن دوچرخه داشته باشم. بعد از خداحافظی از بامداد و خانواده­اش در حالی که هنوز ساعت 5 نشده بود به طرف ترمینال حرکت کردم. استرس عجیبی از دیروز در وجودم بود. تا اینجای سفر پیشروی­ام در دست خودم بود، ولی در این نقطه این قدرت از دستم خارج بود. اگر مشکلی در سوار کردن دوچرخه به وجود می­آمد به راحتی از برنامه عقب می­افتادم و یا حتی مجبور به تغییر آن می­شدم. در همین فکرها بودم که به ترمینال رسیدم. همان موقع اتوبوس هم رسید. یک ایران­پیمای قدیمی. راننده و کمکش هر دو اهل شهرکرد بودند. بعد از صحبت کردن با راننده، وی پذیرفت تا دوچرخه را حمل کند، البته به ازای دریافت 15000 تومان! باید ذکر کنم که بهای بلیط تنها 2900 تومان بود. خیلی بی­انصافی بود. برایش توضیح دادم که این رقم منطقی نیست و معمولاً من خیلی پایینتر از این برای کرایه دوچرخه­ام می­دهم. او گفت 12000 تومان و من دوباره مخالفت کردم. خیلی راحت برگشت و گفت: «همینی که هست، می­خواهی سوارش کن!» و راهش را کشید و به سمت دفتر شرکت رفت. من دیگر عصبانی شده بودم. به دنبالش رفتم. به او گفتم که اگر روی همین قیمت پافشاری می­کند، من بلیطم را باطل می کنم. مسئول فروش بلیط و انباردار هم به دادش رسیدند و گفتند که این کرایه حقش است و اگر بارت را بارنامه کنیم، هزینه­اش همینقدر می­شود. اگر هم نکنیم در راه جریمه­اش می­کنند و ... گفتم که این حرفها نیست و من هیچوقت دوچرخه را بارنامه نمی­کنم و سابقه نداشته راننده را برای حمل آن جریمه کنند. ولی هنوز بر قیمتی که داده بودند و البته الآن به 10000 تومان رسیده بود پافشاری می­کردند. دیگر کلافه شده بودم. رفتم و بلیط را آوردم تا باطلش کنم. همین که دیدند من در تصمیمم جدی هستم، مسئول فروش بلیط برگشت گفت:« حالا اگر 5000 تومان بدهی، راضی هستی؟» معلوم بود که موافق بودم! حاضر نبودم برنامه­ام به هیچ عنوان عقب بیافتد. راننده هم گفت:«چون رئیس شرکت می­گوید، من هم حرفی ندارم!» بالاخره جنگ سوار کردن دوچرخه در همینجا با دادن 5000 تومان با راننده تمام شد. به کمک راننده و کمکش دوچرخه را در قسمت بار اتوبوس قرار دادیم.

بعد از یک ساعت معطلی بالاخره در ساعت 7 راه افتادیم. خیلی احساس راحتی می­کردم. فکر می­کردم که سختی­ای که منتظرش بودم در همینجا به پایان می­رسد. دیگر هوا تاریک شده بود. همانطور که چشمهایم را بسته بودم و در خوشی بعد از رفع سختی بسر می­بردم و تنها منتظر رسیدت به شهرکرد بودم، ناگهان اتوبوس توقف کرد. راننده و کمک راننده پیاده شدند. بعد از اینکه غیبت آنها کمی از حالت معمول طولانی­تر شد، همهمه­ای بین مسافرین به وجود آمد و زمزمه خرابی اتوبوس به گوش رسید! شلنگ باد اتوبوس سوراخ شده بود و بدون آن ترمز اتوبوس کار نمی­کرد. ظاهراً راننده هم مثل من روی دور بدشانسی بود، چونکه تمام شلنگهای دیگری که داشت یا سوراخ بودند و یا به ماشین او نمی­خوردند! خلاصه بعد از معطلی یک ساعته و کمک چند تن از مسافرین، همان شلنگ قبلی را با تیوب بستند تا شاید ما را به شهرکرد برساند. بعد از بستن این شلنگ بلافاصله حرکتمان را ادامه دادیم.

چند ساعت بعد اتوبوس در مقابل یک رستوران برای انجام فریضه شام خوردن! ایستاد. بعد از یک ساعت بالاخره همه سوار شدند تا راه بیافتیم. بعد از اینکه با هل ماشین روشن شد، راننده متوجه شد که سیستم باد اتوبوس دوباره از کار افتاده. همین موضوع بهانه خوبی بود برای یک ساعت دیگر معطلی. مسافران کم کم داشتند کلافه می­شدند. جو هم رفته رفته عصبی می­شد. همه منتظر بودیم که سریعتر راه بیافتیم. چند تا از مسافرین با راننده بحثشان شد و به او اعتراض می­کردند ....

بالاخره راه افتادیم. راننده عصبی بود. این کاملاً از رفتارش مشخص بود. همه خیالشان راحت شده بود، حتی افرد معترض هم با هم خوش و بش می­کردند. تا اینکه: بوم! راننده در حالی که داشت دور میزد تا وارد جاده شود، متوجه تیر چوبی که مقابل قهوه­خانه بود نشده بود و محکم به آن برخورد کرده بود. شوک عجیبی بود! در کمک راننده کاملاً اوراق شده بود و شیشه آن خرد شده بود. راننده به قدری اعصابش خرد بود، که بدون توجه به این اتفاق قصد داشت تا به حرکتش ادامه بدهد. ولی اینجا دیگر اتوبوس راه نمی­رفت! بر اثر تصادف گلگیر جمع شده بود و مانع حرکت لاستیک می­شد. دوباره اتوبوس ایستاد. در کمک راننده باز نمی­شد. همه از پنجره خارج شدند. یک ساعت دیگر معطلی! راننده و کمکش با پتک مشغول صاف کردن گلگیر بودند. جو به قدری عصبی بودکه صاحب رستوران هم که به جلو آمده بود، جرأت نکرد در مورد خسارات احتمالی که به او وارد شده اعتراضی بکند! ولی دوستان معترض ما دوباره شروع به اعتراض کردند. اعتراضی که تا قبل آمیخته با لودگی بود ولی الآن خیلی جدی شده بود. صداها بالا رفت. چند تا از مسافرین به مقابله با این اعتراض بلند شدند. نزدیک بود که یک دعوای حسابی شکل بگیرد. ولی قائله ختم بخیر شد. بالاخره دوستان معترض در حالی که یک ساعت از نیمه شب گذشته بود، وسایلشان را از ماشین برداشتند و به کنار جاده رفتند تا شاید ماشینی گیرشان بیاید.

بعد از چکش کاری­های یک ساعته، دوباره اتوبوس به حرکت افتاد. همه و از جمله خود راننده منتظر بودند هرچه سریعتر به اصفهان برسند. چرا که از ابتدا راننده قصد داشت اول به اصفهان برود و چند مسافر سوار کند و از آنجا به شهرکرد برود. ولی مسافرین می­خواستند تا در اصفهان پیاده شوند و سوار ماشین دیگری شوند. البته راننده کاملاً از تصمیم آنها مطلع بود. به هر حال اتوبوس به حرکت خود ادامه می­داد. هنوز یک ساعتی از حرکت آن نگذشته بود که دوباره اتوبوس ایستاد. در شهر دورود بودیم. همه می­دانستند که چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. ولی اینبار خیلی جدی­تر بود. چرا که راننده به مسافرین گفت که دیگر با این وضع نمی­تواند ادامه دهد و تا اتوبوس را درست نکند راه نمی­افتد. از مسافرین خواست تا پیاده شوند و منتظر باشند تا شاید اتوبوسی به مقصد اصفهان از آنجا عبور کند و آنها را سوار کند. بیشتر کرایه­اشان را هم به آنها برگرداند. ساعت از 2 نیمه شب هم گذشته بود. من اگر دوست داشتم بروم، نمی­توانستم. چرا که هیچ ماشینی حاضر نبود مرا با باری که داشتم سوار کند. به همین خاطر به راننده گفتم که من پیشش می­مانم تا ماشین را درست کند و به اتفاق برویم. راننده که دیگر مسئولیت شرکتی برای رساندن مسافران به شهرکرد نداشت، گفت که دیگر به شهرکرد نخواهد رفت. می­خواهد برای تعمیر در ماشینش به اصفهان برود و می­تواند مرا در تیران (65 کیلومتری شهرکرد) پیاده کند تا خودم بقیه راه را بروم. چاره­ای جز پذیرفتن این شرایط نداشتم. علاوه بر من چند تن از مسافرینی که تا الآن به راننده در تعمیر ماشینش کمک کرده بودند، ماندند تا کمکش کنند. بقیه مسافرین به میدانی که در آن نزدیکی بود رفتند تا شاید ماشینی گیرشان بیاید.

 

 

بعد از کمتر از یک ساعت، تمام مسافرینی که منتظر ماشین بودند رفته بودند. ما جلوی هر اتوبوس هم مدلی را می­گرفتیم تا شاید شلنگ باد زاپاسی داشته باشد و مشکل ما را برطرف کند. خیلی از اتوبوسها نمی­ایستادند. راننده می­گفت که تا 5 سال پیش شغلش شوفری بوده و از وقتی وارد این صنف (مسافرکشها) شده هیچ همبستگی بین همکارانش ندیده و همین موضوع آزارش می­دهد. قصد دارد تا این ماشین را که 40 ملیون خریده به کمتر از 10 ملیون بفروشد و دوباره به کار اصلی­اش برگردد.

بالاخره یکی از راننده­ها ما را راهنمایی کرد و گفت که کمی پایینتر مغازه پرس شلنگ وجود دارد و در آنجا می­توانیم به کمک کابل فشار قوی این شلنگ باد را بسازیم. گفت که خانه صاحب مغازه درست بالای مغازه است. چند تا از مسافرین به همراه کمک راننده به سمت مغازه رفتند، تا شاید هرچه سریعتر از این وضع خلاص شویم. کمی بعد آنها برگشتند. البته دست خالی! صاحب مغازه گفته بود که الآن نصفه شب است و صبح زود به مغازه می­آید تا کار ما را انجام دهد. چند ساعتی تا صبح مانده بود.

مسافرین با معرفتی که تا الآن مانده بودندتا شاید بتوانند کمکی کنند، نیز رفتند. راننده به من گفت که می­توانم بروم. برایش توضیح دادم که با این وضع کسی مرا سوار نمی­کند. از طرفی هوا تاریک است و نمی­توانم تا روشن شدن هوا با دوچرخه وارد جاده شوم. این بود که به همراه راننده و کمکش به داخل ماشین رفتیم تا بخوابیم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که دیدیم مسافرینی که رفته بودند، بغیر از یکی، برگشتند. گفتند که ماشین گبرشان نمی­آید و ترجیح می­دهند تا صبح صبر کنند و وقتی اتوبوس درست شد با همین اتوبوس به اصفهان بروند. خواب در اتوبوس پایان این روز پرحادثه ولی بیادماندنی بود.

 

توضیح عکس:

 

راننده و کمکش و جمعی از یاران وفادار

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط یاشار  | 

شنبه 20/5/86 (سنندج- کرمانشاه 140 کیلومتر)

 

طبق برنامه قرار بود تا این مسیر را دو روزه طی کنم. ولی با توجه به شناختی که از جاده پیدا کرده بودم، قصد داشتم تا این مسیر را یک روزه بروم.

صبح بعد از خوردن صبحانه به همراه شهروز و خداحافظی از وی، به طرف کامیاران حرکت کردم. جاده در این قسمت دارای شیب ملایم و چند گردنه خفیف بود. تنها در نزدیکی کامیاران یک گردنه با سربالایی بلند مستقیم وجود داشت. ظهر به کامیاران رسیدم. بعد از استراحتی کوتاه بلافاصله به سمت کرمانشاه حرکت کردم. جاده کرمانشاه- کامیاران کفی و در برخی جاها سرپایینی بود. همین باعث شد تا سرعت حرکتم بالا باشد و گرما خیلی مرا اذیت نکند. چرا که گرما خیلی شدید شده بود.

 

 

 چند کیلومتری که از کامیاران دور شدم، به رشته­کوه پراو در سمت چپم رسیدم. رشته­کوهی که تا کرمانشاه ادامه دارد. فرم کوهها کاملاً متمایز از کوههایی بود که تا قبل از این در مسیرم دیده بودم. برافراشتگی و ابهت خاصی داشتند. همین امر ظاهری خشن به آنها داده بود. هر چه به کرمانشاه نزدیکتر می­شدم منظره این کوهها زیباتر می­شد. تا جایی که وقتی به کرمانشاه رسیدم این زیبایی به اوج خود رسیده بود. کرمانشاه درست چسبیده به این کوهها می­باشد و از شهر به خوبی دیواره تنومند آن به چشم می­آید. این کوهها یکی از مشخصه­های کرمانشاه هستند و یکی از آثار باستانی برجسته ایران (طاق بستان) در دل همین کوهها جای دارد.

ساعت 3 بود که به کرمانشاه رسیدم. با بامداد، دوست یکی از دوستانم (ارشیا)، تماس گرفتم. با او در میدان ورودی شهر قرار گذاشتم. برنامه به این شکل بود که از کرمانشاه با اتوبوس خودم را به شهرکرد برسانم و از آنجا سفرم را با دوچرخه ادامه دهم. به همین منظور تا رسیدن بامداد، سری به ترمینال اتوبوس­رانی زدم. بعد از پرس و جو متوجه شدم که تنها یک شرکت مسافربری (همسفر) و فقط در یک ساعت از روز (ساعت 6 بعدازظهر) برای شهرکرد ماشین دارد و اتوبوس این سرویس بنز قدیمی (ایران پیما) بوده و ولوو ندارد. در سفرها تاکنون برای حمل دوچرخه همیشه سوار اتوبوس ولوو می­شدیم. چرا که جای بار زیاد آن، هم امکان حمل راحت دوچرخه را فراهم می­کرد و هم میزان چانه­زنی با راننده برای حمل دوچرخه را کمتر می­کرد! البته راه دیگری هم وجود داشت و آن رفتن به اصفهان و ادامه مسیر از آنجا بود. کرمانشاه به اصفهان جزو مسیرهای پر رفت و آمد محسوب شده و در روز چندین سرویس ماشین دارد که در بین آنها ولوو هم وجود دارد. برعکس مسیر کرمانشاه- شهرکرد مسیر کم رفت و آمدی است. ترجیح دادم تا همان موقع بلیط نخرم و تا فردا صبح فکرهایم را بکنم و بعد از گرفتن تصمیم نهایی، اقدام به تهیه بلیط کنم. مسئله دیگری هم وجود داشت که خیلی اجازه تعلل به من نمی­داد و آن شلوغی معمول سرویس کرمانشاه- شهرکرد بود و همین موضوع مرا مجبور می­کرد تا بلیط را سریعتر تهیه کنم.

 

 

وقتی به میدان ورودی شهر برگشتم، چند دقیقه بعد، بامداد به همراه پدرش به دنبال من آمدند. به اتفاق به منزل آنها رفتم. در آنجا با مادر وی آشنا شدم.

غروب به همراه بامداد و پدرش به طاق بستان رفتیم. طاق بستان که باقیمانده قصری متعلق به دوره ساسانی است، جزو پرجاذبه­ترین نقاط توریستی شهر محسوب می­شود. البته طاق بستان نام کوهی است که این اثر در آن واقع شده. در پای همین کوه و ورودی منطقه­ای که اثر در آنجا قرار دارد، پارکی تفریحی به همراه دریاچه­ای مصنوعی ایجاد شده، که یکی از تفریحگاههای اصلی مردم شهر و مسافرین محسوب می­شود. در بیرون پارک، کهنسالترین درخت کرمانشاه وجود دارد. درختی که بسیار تنومند بوده و تنه قطوری دارد. در کنار طاق بستان موزه­ای از سنگهای باقی­مانده از این عمارت باستانی وجود دارد که شامل باقیمانده ستونها، سرستونها و دیواره­های آن می­باشد.

 

 

در کنار پارک طاق بستان، پارک دیگری به نام پارک شرق قرار دارد که از لحاظ ارتفاع از طاق بستان بلندتر است. این پارک به نسبت طاق بستان شلوغتر بوده و به گفته بامداد یکی از مکانهای اصلی اقامت مسافرین نیز می­باشد. وقتی ما به این پارک رسیدیم دیگر هوا کاملاً تاریک بود. در این پارک یک آبشار مصنوعی و یک رودخانه ایجاد کرده­اند که نورپردازی زیبای آن فضای جالب به آن داده. از بالای آن، شهر به خوبی نمایان است.

 

 

توضیحات منطقه:

 

·    در گذشته استان کرمانشاه به همراه چهار استان همجوار آن، همه یک استان بوده­اند. استانی به مرکزیت شهر کرمانشاه و با نام استان پنجم (در قبل از انقلاب) و باختران (در بعد از انقلاب).

·    هر چه از سمت مرز کردستان به طرف مرکز کشور می­آمدم از غلظت زبان کردی کم می­شد. در کرمانشاه این زبان به رقیقترین حالت خودش رسیده بود. گویش مردم منطقه برای من قابل فهم بود، چرا که به فارسی رسمی نزدیک بود.

·    نکته­ای که در سفرم در کردستان نظرم را به خود جلب کرد، اصالت مردم کرد و بعضاً تعصب خاص آنها روی این اصالت بود. اصالتی که شاید در حال حاضر به غیر از زبان تنها در غالب شخصیتی تبلور پیدا می­کند. شخصیتی سخت­کوش، شجاع، خونگرم و مبارز. شخصیتی که در منطقه مرزی به بیشترین حد دیدم. باید اعتراف کنم که در کرمانشاه از آن اصالت اثری ندیدم. کرمانشاهی که غالب ساکنینش کرد هستند و جزو منطقه کردستان محسوب می­شود. بامداد هم با نظر من موافق بود و یکی از علل اصلی آنرا تنوع قومیتی و دینی ساکنین این شهر می­داند. تنوعی که محصول مهاجرتهای مردم استانهای اطراف به کرمانشاه در زمان پایتختی آن می­باشد. نکته دیگری که بامداد روی آن تأکید کرد، بیکاری و اعتیاد شدید جوانان بود. بیکاری و اعتیادی که جوانان را در خیابانهای شهر سرگردان کرده و آنها را از یک انسان سختکوش و مبارز به انسانی تنبل و گوشه­گیر تبدیل می­کند.

 

 

توضیحات عکس:

 

عکس اول: جاده کامیاران- کرمانشاه (کوههای پراو)

عکس دوم: کرمانشاه- درخت کهنسال

عکس سوم: کرمانشاه- طاق بستان

عکس چهارم: طاق بستان- من و بامداد

عکس پنجم: نمایی از شهر کرمانشاه در شب

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط یاشار  | 

پنجشنبه و جمعه 18 و 19/5/86 (اقامت در سنندج)

 

این دو روز را به استراحت، سرویس دوچرخه و تکمیل گزارشات سفرم پرداختم. در این دو روز همچنین افتخار آشتایی با حانواده شهروز را هم پیدا کردم. پنجشنبه به همراه شهروز به باغشان در حومه شهر رفتیم. در آنجا با فؤاد و سامان، از دوستان شهروز، آشنا شدم. آنها هر دو دانشجوی عمران دانشگاه آزاد سنندج بودند.

 

 

 

توضیحات منطقه:

 

  • واژه سنندج از سن دج (سن دژ) می­آید. ظاهراً در قدیم به دور شهر دژی بزرگ قرار داشته است.
  • ضیاءالدینی نقاش ومجسمه­ساز معاصر، چهره­ای بسیار شناخته شده در بین مردم سنندج دارد. وی که خود کرد و ساکن سنندج است نه تنها خیابانی به نامش است، بلکه بیشتر میادین شهر به مجسمه­های ساخت وی زینت داده شده­اند.
  • زبان کردی مردم سنندج متفاوت از زبان کردی بود که من در منطقه مرزی شنیده بودم. زبانی که به فارسی نزدیکتر است.
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط یاشار  | 

معرفی یک دوست ...

دیار من، از نگاه من

 

 

شهروز شریفی­نسب متولد 1354 اهل سنندج است. حرفه و هنر اصلی­اش عکاسی است. به گفته خودش هیچ­وقت فکرش را هم نمی­کرد که روزی در زمینه هنر فعالیت کند. این دوست مشاهده­گر از بچگی عاشق فوتبال و تنها آرزوی دوران خوش کودکی­اش حضور در صحنه حرفه­ای فوتبال بوده است. حتی در این زمینه تا حدودی هم پیش رفت. تا اینکه بروز یک حادثه زندگی او را دگرگون کرد ...

زانوهای شهروز آسیب دید و دیگر نمی­توانست فوتبال بازی کند. در همین شروع رسیدن به آرزویش باید از این ورزش خداحافظی می­کرد. مطمئناً این تغییر، تحول بزرگی در زندگی­اش ایجاد کرد. تا مدتها شهروز خود را مشغول کارهای مختلف در بازار می­کند، ولی هیچ­گاه احساس خوبی نداشته. احساس می­کرده که برای این کارها ساخته نشده و جریان زندگی را جای دیگر باید دنبال کند. ولی خودش هم نمی­­دانست که چه در انتظارش است.

بنا به علاقه شخصی یک دوره عکاسی همزمان با یک دوره فیلمنامه­نویسی گذراند. تحولی که این دو دوره در وی ایجاد کرد، به گفته خودش، نقش مؤثری در ادامه راه وی داشت. او از عکاسی دریافت که مشاهده­گری تواناست و از فیلمنامه­نویسی دریافت که راوی­ای است موفق. نتیجه این دو برداشت وی را به عکاسی کاملاً متفاوت تبدیل کرد.

کار اصلی شهروز تهیه گزارش تصویری از زندگی مردم عادی است. مردمی که غالباً روستایی بوده و در شرایط سختی زندگی می­کنند. در گزارش تصویری، وی به ارائه عکسهایی از مراحل و زوایای مختلف زندگی انسانها به همراه توضیحاتی مکتوب در کنار عکسها می­پردازد. معمولاً هر گزارش تصویری موضوعی دارد و بیانگر فصلی است از زندگی انسانها. وی تاکنون تصاوی زیادی از زندگی مردم روستاهای کردستان و یزد تهیه کرده است. عمده فعالیت وی مربوط به کردستان می­باشد.

 

 

برخی از موضوعاتی که وی روی آنها کار کرده عبارتند از: قاچاق در منطقه مرزی کردستان، ییلاقات و کوچ و زندگی مردم در روستاهای منطقه اورامانات. شهروز، گاهی برای تهیه این گزارشات مجبور است چند ماهی در بین همان مردم و در آن روستاها زندگی کند. وی معتقد است که در کار وی نزدیکی به مردم بسیار حائز اهمیت است و برای اینکار، مثلاً در مورد موضوع حساسی چون قاچاق، احتیاج به صرف زمان زیادی است. جالب است بدانید که شهروز در ابتدای حضورش در روستا، به عنوان معلم برای مدتی فعالیت می­کند و در مورد عکسهایی که تا بحال گرفته با بچه­ها صحبت کرده و از آنها می­خواهد که بنویسند.

 

 

 

یکی از انتقاداتی که به کارهای شهروز می­شود، عدم رعایت نکات فنی عکاسی در تهیه تصاویر است. وی معتقد است که در عکسهای یک گزارش تصویری، پرداختن به موضوع بسیار مهمتر از رعایت این نکات است. هرچند بیشتر عکسهای وی از لحاظ تکنیکی بسیار قابل توجه هستند.

 

 

شهروز چندین سال است که به این کار مشغول است و خاطرات زیادی چه از مرحله تهیه عکسها و چه از بعد از آن و برگزاری نمایشگاه دارد. خاطراتی تلخ و شیرین. وی قصد دارد در آینده کتابی مرجع از زندگی، فرهنگ و آداب و رسوم مردم کردستان تهیه کند.

 

 

هدف اصلی شهروز معرفی زندگی سخت انسانهاست و محرومیت آنها از امکانات. امکاناتی که می­تواند جاده­ای برای مردم یک روستا، برای کوچ آسانتر از یک هوار (ییلا ق) به هوار دیگر باشد. دغدغه وی شکاف فرهنگی عظیمی است که بین نسل گذشته و جوان این جوامع شکل گرفته است. شکافی که برخاسته از همین تضادها و محرومیتهاست. شهروز می­گوید که در منطقه اورامانات، مردم روستا در خانه ماهواره دارند. چرا که هزینه آن بخاطر قاچاق و نزدیکی این منطقه به مرز بسیار پایین است. همچنین دسترسی مردم به شبکه­های داخلی تقریباً غیرممکن است. جوانان وقت خود را به دیدن برنامه­های ماهواره می­گذرانند. به نظر شما جوانی که صورتهای آسانتر زندگی را می­بیند، آیا حاضر است که 6 ماه از سال برای تأمین علوفه دامهایش در شرایط بسیار سخت از هواری به هوار بالاتر برود؟ به گفته شهروز در حال حاضر بیشتر کارهای روستا به دست همان نسل قدیمی انجام می­گیرد. نسلی که پایبند به سنن است. نسلی که چند سال پیش خودش جاده­ای برای رفت و آمد بین روستاها ساخت و اداره راهسازی را مجبور کرد که برای تکمیل آن به کمک بیاید. جاده­ای که هم­اکنون سندی است از روحیه سخت­کوشی یک ملت. این نسل جوان چقدر از میراث پدرانشان بهره جسته­اند؟ به نظر شما این سنن و آداب زندگی که طی چندین سال زندگی سخت نسل به نسل منتقل شده، با این نسل مورد تهاجم قرار گرفته به کجا می­رسد؟ نقش بی­تفاوتی ما که شاید تنها چند کیلومتر با آن فاصله داریم، در بغرنجتر کردن اوضاع چیست؟

 

 

یکی از گله­مندی­ها و خاطرات تلخ شهروز، در برگزاری نمایشگاه­هایش می­باشد. نمایشگاه­هایی که با هزینه شخصی وی برگزار شده و بعضاً مورد توجه قرار می­گیرد. معمولاً موضوعات کاری وی و قدرتش در بیان آنها، هر بازدیدکننده­ای را تحت تأثیر قرار داده و احساساتش را برمی­انگیزد. ولی شهروز دنبال چیزی از این فراتر است. شاید یکی از اهداف کوچک وی تلنگر زدن به انسانهایی است که در شرایط خوبی زندگی می­کنند و قدر آنرا نمی­دانند. ولی هدف اصلی وی تأثیرگذاری بلندمدت­تر است. تأثیری که تحولی چه در زندگی انسانهای درون عکس و چه در زندگی کسی که عکسها را می­بیند، ایجاد کند.  کاری که شهروز می­کند از لحاظ مرم­شناسی بسیار حائز اهمیت است. تا کنون متخصصین جامعه­شناسی و مردم­شناسی زیادی از نمایشگاه­های وی بازدید کرده­اند. ولی به گفته خودش، هنوز آن تأثیر را ندیده است.

 

 

به نظر من کاری که شهروز انجام می­دهد و آثاری که تا کنون عرضه کرده از لحاظ اجتماعی بسیار عمیق است و همین نکته وی را به مشاهده­گری حرفه­ای تبدیل کرده است. آثاری که می­تواند نظر بسیاری از فعالین اجتماعی و متخصصین اهل عمل مردم­شناسی و جامعه­شناسی را به خود جلب کند. شاید تأثیری که شهروز به دنبالش است و من هم به آن معتقدم، احتیاج به زمان بیشتری دارد. وی هم اکنون منتظر مجوز پروژه جدیدش با موضوع اعتیاد است. موضوعی که در تحولات اجتماعی ایران و مخصوصاً کردستان بسیار کلیدی است.

شهروز معتقد به حرکت است و مفهوم زندگی را چیزی به غیر از این نمی­داند. شاید همین باشد که وی را به کوههای صعب­العبور کردستان کشانده تا از زندگی مردم آن منطقه گزارش تهیه کند.

هم اکنون وب سایتی را به منظور معرفی کارهایش راه اندازی کرده. نام این وب سایت دیار من است. اگر توانستید، حتماً سری به آنجا بزنید.

 

دوست من شهروز!

امیدوارم که چون همیشه استوار باشی و راهت پربار باشد. درود بر تو!     

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط یاشار  |