چهارشنبه 24/5/86 (شهرکرد- آلونی 140 کیلومتر)
وقتی به نقشه و قسمت مربوط به مسیرهای شهرکرد به یاسوج نگاه کردم، گیج شده بودم. چندین راه وجود داشت و تشخیص بهترین راه تقریباً غیرممکن بود. دیروز که در شهرکرد بودم، با پرس و جو مسیر رفتن به یاسوج را انتخاب کردم: شهرکرد- بروجن- گندمان- آلونی- فلارد (مال خلیفه)- یاسوج.

صبح ساعت 5:30 از شهرکرد حرکت کردم. از این به بعد وارد منطقه سردسیر میشدم. برای همین باید سعی میکردم تا صبحها زودتر از خواب بلند شوم تا کمتر به گرمای ظهر بخورم. مناطق سردسیر دارای آفتابی گرم و شبهای خنک هستند. تمرینی که باید تا رسیدنم به کویر کامل شود. چرا که در آنجا تنها میتوانم تا پیش از ظهر حرکت کنم. چند تا ایستگاه را برای اقامت شبم در نظر گرفته بودم، که بنا به شرایط جاده یکی را انتخاب کنم. باید بگویم که پیشبینی کرده بودم تا این مسیر را که نزدیک 300 کیلومتر بود، سه روزه طی کنم. ولی تمام سعیم را میکردم تا دو روزه انجامش دهم. جاده تا گندمان تقریباً کفی و در چندجا، تا رسیدن به بروجن، سربالایی خفیفی داشت. امروز در نزدیکی شهر فرادنبه با محمدرضا و حسین آشنا شدم. هر دو از کوهنوردان شهر بودند. حسین به تازگی به دماوند رفته بود و از افزایش گاز گوگرد و سردی هوا، که صعود به قله را مشکل میکرد، صحبت کرد.

اولین ایستگاهم گندمان بود، واقع در 80 کیلومتری شهرکرد، که ظهر به آنجا رسیدم. صبحانه را در گندمان خوردم. بلافاصله حرکتم را به طرف یاسوج ادامه دادم. ایستگاه بعدی آلونی بود و قصد داشتم تا شب را در همین ایستگاه بمانم. جاده از گندمان به بعد، کمی مشکلتر شد. گردنههای متوالی سرعتم را کم کرده بود. آخرین گردنه قبل از رسیدن به آلونی، که خیلی شدید بود و بطور ناگهانی بعد از یک جاده کفی و پشت یک پیچ شروع میشد، کاملاً نفس مرا گرفت. بالای سربالایی یک تونل بود. با عبور از تونل چند کیلومتری سرپایینی وجود داشت تا رسیدنم به دشت وسیعی که آلونی در آن واقع بود. برای رفتن به آلونی مجبور بودم تا نزدیک 10 کیلومتر از مسیر اصلیام دور شوم (انحراف از سه راه کوشکی). وقتی به آلونی رسیدم کاملاً از پا افتاده بودم.

قرار بود تا وقتی شهری که تصمیم به اقامت شب در آن دارم مشخص شد، با آقای بهارلو تماس بگیرم تا وی هماهنگی لازم را با آموزش و پرورش آنجا برای اقامت شبم انجام دهد. ولی از ظهر که تصمیم به اقامت در آلونی گرفته بودم، هرچه تلاش کردم، موفق به تماس با وی نشده بودم. این بود که وقتی در ساعت 4 به شهر رسیدم به آموزش و پرورش رفتم. در اداره بسته بود. وقتی در زدم، سرایدار در را باز کرد. به او گفتم که مسافر هستم و قصد دارم تا شب را در شهر بمانم. از او پرسیدم که در کدام مدرسه میتوانم شب را بمانم. او گفت که به اداره ربطی ندارد و خودم باید با سرایدار مدارس مستقیم وارد مذاکره شوم. این بود که به سراغ مدارس شهر رفتم. ولی تمامشان بسته بود و کسی در آنها نبود. دیگر نا امید شده بودم. برای خوردن ناهار به رستورانی رفتم. در فکر بودم که چه کنم. یا باید کمی در مسیرم بیشتر پیش میرفتم و در اولین ده چادر بزنم و یا خودم را به لردگان (در 25 کیلومتری آلونی) برسانم و در آنجا به هتلی بروم. چادر زدن در شهر را صلاح نمیدانستم. رفتنم به لردگان مستلزم چند ساعت دیگر رکاب زدن و دور شدن بیشتر از مسیر اصلیام بود. در همین افکار بودم که شخصی (آقای مرادی) در سر میزم نشست. بعد از پرس و جو راجع به کار من، خود را معرفی کرد و گفت که مسئول مالی شهرداری شهر است. علاوه بر این معاون مالی شهرداری لردگان و عضو دهیاری چند آبادی اطراف نیز میباشد. خودش هم ساکن روستای مرادان در نزدیکی آلونی بود. به من گفت که اگر برای اقامت شبم مشکل دارم، میتواند کمکم کند تا شب را در شهرداری بمانم. با پیشنهادش از صمیم قلب موافقت کردم! به همین منظور به شهرداری نزد وی رفتم. بعد از صحبت با سرپرست شهرداری و موافقت وی، شب را در آنجا ماندم. آقای مرادی خیلی اصرار داشت تا به منزل آنها بروم. ولی برایش توضیح دادم که اینطوری راحتترم. شام را هم مهمان آقای مرادی و همکارانش بودم.

دیگر هوا تاریک شده بود. آقای مرادی و دیگر همکارانش به منزل رفتند. آقای خانجانی (نگهبان شهرداری) زحمت تهیه شام را کشید. وسایلم را داخل ساختمان اداری گذاشتم. درب را قفل کردیم و برای خوردن شام و خوابیدن به اتاقک آقای خانجانی رفتیم. همین که مشغول خوردن شام بودیم، کلی با اهم گپ زدیم. آقای خانجانی که سی و چند سال بیشتر نداشت، چهرهاش خیلی شکسته بود. برایم تعریف کرد که چند سالی در عسلویه، بندرعباس و شمال کار میکرده. کارهای مختلفی از کارگری در یک شرکت پتروشیمی گرفته تا لولهکشی. ولی بالاخره به شهر زادگاهش برگشته و به کار نگهبانی مشغول شده. برایم خیلی جالب بود که شخصی چون او که به نظر انسانی فعال و پرانرژی میرسد چطور میتواند کار نگهبانی، که جز سکون و انتظار و تنهایی چیزی ندارد، را تحمل کند. وی گفت که در استخدام شهرداری نیست. برایم توضیح داد که در داخل محوطه حیاط شهرداری، پارکینگ اتومبیلهای تصادفی وجود دارد که گرداندن آن بر عهده خودش بوده و درآمد آن عاید خودش میشود. در مقابل استفاده از این فضا، قبول کرده که به نگهبانی از تجهیزات شهرداری نیز بپردازد. آقای خانجانی خیلی مهماننواز بود. نگذاشت که من روی زمین بخوابم و جای خودش روی تخت را به من داد. بعد از اینکه من خوابیدم خودش هم فلاسک چای و چراغقوهاش را برداشت تا به سرکار رود. نگهبانی از پارکینگش!

توضیحات منطقه:
· مسیر بروجن- فرادنبه جاده خیلی خوبی دارد چه از لحاظ پهنا و شیب و چه از نظر آسفالت. این مسیر معمولاً محل تمرین دوچرخهسواران بروجنی میباشد.
· شغل اکثر مردم شهر آلونی کشاورزی است. وقتی به دشتی که آلونی در آن واقع بود وارد شدم، وجود زمینهای زیاد کشاورزی نظرم را به خود جلب کرد. ظاهراً چون همیشه این منطقه محل نگهداری آلونهای گندم بوده است، نام آنرا آلونی گذاشتهاند.
· جالب است بدانید که آلونی تنها چند سال است که شهر شده و مردم هنوز به زندگی شهری عادت نکردهاند. این موضوع کاملاً در رفتار مردم مشهود بود. تا جایی که وقتی من آدرس شهرداری را از چند نفر پرسیدم، آنها اصلاً با این کلمه بیگانه بودند و از وجود چنین سازمانی ابراز بیاطلاعی میکردند! البته این موضوع را خود کارکنان شهرداری نیز تأیید کردند. آنها میگفتند که کار آنها در این شهر خیلی راحت است و کل پرسنل کادر شهرداری (از بخش اداری گرفته تا بخش خدمات شهری) تنها 12 نفر است. همین فضای روستایی شهر، موضوع عدم وجود امنیت را در آن منتفی کرده. بطوری که آقای خانجانی به عنوان کسی که بخاطر شغلش با این موضوع روبروست، با اطمینان قلب در اتاقک نگهبانیاش که تقریباً تمام شیشههای آن با روزنامه پوشانده شده مینشیند، چای میخورد، تلویزیون نگاه میکند و به نگهبانی از محوطهای میپردازد که دور تا دور آن دیوارهای کوتاهی وجود دارد!
توضيحات عكس:
عكس اول و سوم و پنجم: جاده گندمان- كوشكي
عكس دوم: فرادنبه- حسين و محمدرضا
عكس چهارم: آلوني- از راست آقاي مرادي/خودم/آقاي خانجاني
